شمارهٔ ۲۳
زاهدا چند به طاعات مراعات مرا طاق محراب تو را کنج خرابات مرا تو و مسجد من و میخانه چه خوانی هر دم سوی آفتکده از مأمن آفات مرا قبله حاجتم ایوان در میکده بس برمگردان رخ ازین قبله حاج...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
زاهدا چند به طاعات مراعات مرا طاق محراب تو را کنج خرابات مرا تو و مسجد من و میخانه چه خوانی هر دم سوی آفتکده از مأمن آفات مرا قبله حاجتم ایوان در میکده بس برمگردان رخ ازین قبله حاج...
حبذا منزلی که چرخ برین به تماشای اوست رو به زمین می گشاید به دیدنش شبها ز اختران چشمهای عالم بین دورها شد که با هزاران چشم هیچ جا منزلی ندیده چنین بر برون روضه هابهشت آسا در درون ب...
کلامت بس دقیق افتاد کلا که در دقت ز مو فرقش توان کرد لطافت در سخنهای لطیفت سرت کالماء او کاللون فی الورد
هر شبی از تو درین گوشه کاشانه جدا ز آتشم شمع جدا سوزد و پروانه جدا مرده و زنده ملولم ز ملاقات رقیب هست دیرین مثلی گور جدا خانه جدا چون ز بیگانگیت گریه کنم بر غم خویش از غمم خویش جد...
آواز تو هست تیز و باریک خالی نبود ز درد و سوزی فریاد مقلدان ازو نیست جز بانگ خر از جوالدوزی
وای دل آن که دلستانش برود وز باغ نظر سرو روانش برود گفتی که به رفتنم رضا ده هیهات چون زنده رضا دهد که جانش برود
این کنج فراغت است و خلوتگه راز اسباب حضور دل در او یافته ساز بادا بر وی صد در جمعیت باز درهای پریشانی ایام فراز
ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست کار ما راست شود چون تو کنی بالا راست ما نتابیم ز روی تو نظر گرچه گرفت از مژه چشم تو صد تیر بلا بر ما راست خلعت لطف به قد تو بریدند ای سرو ناید ای...
ز شوقت سوختم هرکس به کویت خانه ای سازد چه خوش باشد که از خاکستر من طرحش اندازد اگر در کلبه ام همسایه رو آرد پی آتش چنان سوزد ز آه من که با آتش نپردازد تنم ویرانه درد است و مرغ دل د...
چون من بی صبر و دل خواهم که آن رو بنگرم اول از بیم رقیب این سو و آن سو بنگرم سوزدم جان ز آرزوی آن خط و عارض به باغ سایه سنبل چو بر گلهای خود رو بنگرم بر میان صد رشته جان با کمر بست...
چه گویم کز فراقت چونم ای دوست جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست به زیر پای خود کردی سرم پست رساندی پایه بر گردونم ای دوست میان رهروان بودم فسانه ز ره بردی به یک افسونم ای دوست چنان ا...
سوار من که غبار رهش به ماه رسید نشسته گرد به رخ چاشتگه ز راه رسید چو مه به موکب سیاره بود شبگیرش ولی جریده چو خورشید چاشتگاه رسید پناه ساخته خورشید را به مشکین چتر به فرق راه نشینا...
زان نرنجم که ز خود کرده گرانت بینم زان برنجم که میان دگرانت بینم سیریت نیست ز عاشق که صدت عاشق هست دل برای صد دیگر نگرانت بینم هر دم از خوی دگر می دهدت شکل رقیب در کف او چو گل کوزه...
دور از رخ تو چنانم ای دوست کز هستی خود به جانم ای دوست صبر از همه نیکوان توانم لیک از تو نمی توانم ای دوست خواهم که به روز وصل پیشت غمنامه هجر خوانم ای دوست پیش تو هنوز نارسیده از ...
زآتش تب مه رخسار تو در تاب مباد وز عرق لاله سیراب تو بی آب مباد صبحگاهان ز صداعی که تب آرد به سرت نرگس چشم جهان بین تو بی خواب مباد تاب تبخاله نباشد لب شیرین تو را داغ جانسوز تو جز...
ای پیک دوست پیش آ کت دست و پا ببوسم دستت جدا بگیرم پایت جدا ببوسم روی تو دیده چشمش روی تو را ببینم چشم تو دیده رویش چشم تو را ببوسم نامه به دست داری از کار رفت دستم بگشای تا ببینم ...
دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می گریست سوز من می دید شمع و از من افزون می گریست گریه تلخ صراحی نیز بی چیزی نبود غالبا از شوق آن لب های میگون می گریست صبحدم یارب کواکب بود ریزان ا...
دلم بی جمال تو نوری ندارد جدا از وصالت سروری ندارد ببین لاله را با همه باد در سر که پیش تو چندان غروری ندارد به می زان دهم نقد هستی که هر کس نشد غایب از خود حضوری ندارد تجلی طلب مو...
ندیدم از دو چشمت شوختر چشم برند از مردمان دل چشم در چشم بود خاک درت کحل سعادت مکن آن سرمه را ضایع به هر چشم مرا با گریه اندوه کار است ز اشک شادیم کم گشته تر چشم گل رعنای این باغی چ...
چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر من گر قدر مرا پست تر از خاک ندانست زان کس که مرا دوخت گریبان چه گشاید چون دوختن این جگر چاک ندانست آن سرو که پاک است چو گل دامن حسنش افسوس که قدر...
کیم پیکان تو از دل برآید مگر چون غنچه ام از گل برآید مریز ای دیده سیل خون به جیحون مبادا موج بر ساحل برآید دهد یاد من از محمل نشینیت چو مه زین نیلگون محمل برآید سرشکم بر درت افتاده...
به ترک عاشقی ای پندگو مده پندم دلی که بگسلم از عشق با چه پیوندم ز عمر رفته مرا نیست حسرتی چندان جز آنکه عمر نه در عشق رفت یکچندم به طعن نام سگی می نهد رقیبم داغ خوشم به داغ سگی چون...
ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست کار ما راست شود چون تو کنی بالا راست ما نتابیم ز روی تو نظر گرچه گرفت از مژه چشم تو صد تیر بلا بر ما راست خلعت لطف به قد تو بریدند ای سرو ناید ای...
به من دارد دلت جنگی که دارد بزن گو در بغل سنگی که دارد ننوشد می جز از خون دل من ز من دارد لبت رنگی که دارد صدای ناله است از رگ رگ من مغنی نغمه چنگی که دارد جلا ندهد بجز خاکستر من ز...