شمارهٔ ۲۳۵
یاد آن روزی که با خوبان سری می داشتم جان به جانانی و دل با دلبری می داشتم گر گلی می شد به باد بی نیازی زین چمن عندلیب آسا هوای دیگری می داشتم بو که گویندم که هست اندر فلان کشور بتی...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
یاد آن روزی که با خوبان سری می داشتم جان به جانانی و دل با دلبری می داشتم گر گلی می شد به باد بی نیازی زین چمن عندلیب آسا هوای دیگری می داشتم بو که گویندم که هست اندر فلان کشور بتی...
چه گویم کز فراقت چونم ای دوست جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست به زیر پای خود کردی سرم پست رساندی پایه بر گردونم ای دوست میان رهروان بودم فسانه ز ره بردی به یک افسونم ای دوست چنان ا...
باز گل اسباب معشوقی به بستان ساز کرد بلبل بیدل نوای عاشقی آغاز کرد خوش برآمد فال برگ بزم عشرت ساختن چون صبا بهر تفؤل دفتر گل باز کرد در چمن هر غنچه رازی داشت در دل سر به مهر لطف با...
طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلم یکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم شد دلم خون و آید از مژگان فرو در کوی تو جز به کوی تو بلی مشکل فرود آید دلم بس که خود را از رگ جان بر تو محکم ...
دور از رخ تو چنانم ای دوست کز هستی خود به جانم ای دوست صبر از همه نیکوان توانم لیک از تو نمی توانم ای دوست خواهم که به روز وصل پیشت غمنامه هجر خوانم ای دوست پیش تو هنوز نارسیده از ...
آن ترک کج کله چو هوای شکار کرد در یک قبا هزار بلا را سوار کرد زد مرده سبزه سان ز سم بادپاش سر برهر زمین که راه چو باد بهار کرد ببرید تن ز جان که شود گرد در رهش از گرد ره چو جا به م...
ای زده نوبت غمت ناله صبحگاهیم سنگ جفای تو به سر گوهر تاج شاهیم من که کله نهادمی کج ز غرور سروری در سر بندگیت شد نخوت کج کلاهیم پیر نیم که پیر را عشق جوان جوان کند سیل دمادم مژه شست...
دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می گریست سوز من می دید شمع و از من افزون می گریست گریه تلخ صراحی نیز بی چیزی نبود غالبا از شوق آن لب های میگون می گریست صبحدم یارب کواکب بود ریزان ا...
گر ز هجران چشم من زینگونه خون پالا شود جای آن دارد که گرد من ز خون دریا شود موعد وصل است فردا کاش چرخ تیزگرد طی کند امروز را تا زودتر فردا شود گرچه طوبی در علو از سدره سربالا کشد ن...
شب از گریه چندان گهر سفته ام که تا روز غرق گهر خفته ام ولی چون تو را درنیاید به گوش چه سود این گهرها که من سفته ام به جمعیت وصل ره چون برم چنین کز فراق تو آشفته ام مگو مژده قتل من ...
یار خطی که بر عذار نوشت یولج اللیل فی النهار نوشت والضحی را که واضحش رخ اوست سورة اللیل بر کنار نوشت به خط سبز وصف خط رخش سبزه بر طرف لاله زار نوشت لب او پر شکر به مشک و گلاب مرهم ...
رفتی و دل ز هجر تو با سوز و آه ماند دیده در انتظار قدومت به راه ماند رفتی کله نهاده کج از ناز و در رهت برهر نشان پا سر صد کج کلاه ماند رفتی و بی جمال تو ویرانه مرا نی روز تاب مهر و...
به روز وصل پیاپی نمای دیدارم که تا ذخیره ایام هجر بردارم اگر نظاره روی توام شود روزی هزار شب به خیال رخت به روز آرم هزار قطره خون در دلم گره شده است بیا که روی تو را بینم و فروبارم...
شد سحر قاید اقبال من شیدا را آتش انس من جانب طور نارا ای خوش آن آتش رخشنده کز آیینه صبح می برد شعله آن رنگ شب یلدا را گر نیابم ز سر کوی تو در کعبه نشان از مژه دجله بغداد کنم بطحا ر...
جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازین با مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس غم مخور گر خانه ویران شد ز فوت اهل بیت خانه بیت شعر و اهل بیت بکر فکر بس
با زلف تو نافه را سر مسکینی ست با روی تو ماه رسته از خودبینی ست شیرین لب خود مگز که آن تبخاله کافتاده بر آن لب همه از شیرینی ست
کیست کز خون پر رقم بیند رخ زرد مرا برتو خواند حرف حرف این نامه درد مرا می شود باران اشکم ژاله برکشت امید خاصیت اینست دور از تو دم سرد مرا دست امید من از دامان وصلت نگسلد گر دهد گرد...
بنامیزد این منزل روح پرور که ذات البروج است این چرخ اخضر در او برجها سربه گردون کشیده به هر برج گردان یکی روشن اختر درونش بود روشن از اختران شب چو بیرون او روز از مشعل خور به دل گر...
دی حاسد کم موی ز اشعار افاضل می خواند قصاید چه مسجع چه مرصع گفتم که کند باب هنر قرع بدینسان برداشت به دعوی سر و گفتا أنا اقرع
دستم از جور رقیب است ز دامان حبیب کوته ای کاش رسیدی به گریبان رقیب خردسالی و رقیبان ادب آموز تواند وای ما گر تو کنی کار به فرمان ادیب زن خدنگ دگرم بر جگر ریش که نیست جگر ریش مرا طا...
خلق عالم را ز گاو و خر نبینم فارقی گر چو گاو و خر بر ایشان فرض گوش و دم کنم روی در کشف معارف گر روم درگوشه ای وز میان این جماعت نام خود را گم کنم گاه گاهی بیتکی گویم پی تشحیذ طبع ب...
روزی بینی مرا به خاک افتاده وز تیغ اجل به سینه چاک افتاده جان روی به عالم بقا آورده تن بر سر بستر هلاک افتاده
این نقش بدیع حیرت افزاینده صد نادره غریب بنماینده بادا منشور دولت پاینده بر کار گذارنده و فرماینده
یار نازک دل که بی موجب ز من آزار داشت عمری از تیغ تغافل خاطرم افگار داشت داشتم بسیار درد و حسرت از آزار او با من آزارش نمی دانم چرا بسیار داشت دیده بخت من از نادیدن او تیره بود روش...