شمارهٔ ۲۴۰
خبر آمدن یار دلم خرم کرد لیک نا آمدنش حال مرا درهم کرد شادیی نیست که صدگونه غمش نیست ز پی ای خوش آن کس که درین غمکده خو با غم کرد کی توانم که ز بنیاد کنم خار غمش بیخ از اینسان که د...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
خبر آمدن یار دلم خرم کرد لیک نا آمدنش حال مرا درهم کرد شادیی نیست که صدگونه غمش نیست ز پی ای خوش آن کس که درین غمکده خو با غم کرد کی توانم که ز بنیاد کنم خار غمش بیخ از اینسان که د...
کیم من که وصلت تمنا کنم بدین دیده رویت تماشا کنم همین بس که از خود گرفته کنار میان سگان درت جا کنم عمامه مرا درد سر می دهد به هر حیله آن را ز سر واکنم ز فرق خودش بهر دردی کشان فرود...
شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت ویرانه ما روشنی از پرتو مه داشت دل داشت در آن زلف سیه خانه ازین پیش آن بخت کجا شد که دل خانه سیه داشت سیل مژه بربود مرا همچو خس از جای خود را نتو...
سحر چون ابر نیسان سایه بان بر کشتزاران زد به عشرت ساغر لاله صلای میگساران زد فلک را قصد آزار به خون آغشتگان دیدم به فرق غنچه از قوس قزح چون تیر باران زد مزن فراش گو خیمه به بستان و...
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارم رخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم گر آوری پی آزار من هزاران ناز هزار گونه نیاز آرم و نیازارم چگونه سر نهم اندر جهان ز خاک درت چو آمده ست به کوی تو س...
دردا که یار جانب ما را نگه نداشت آیین مهر و رسم وفا را نگه نداشت شد خاک پای در ره او صد خداشناس فارغ گذشت و راه خدا را نگه نداشت چشم حوادثش مرساد ار چه غمزه اش از سینه ام خدنگ جفا ...
بیا که خسته دلان را تویی معاد و معاذ بیا که حکم تو را نیست مانعی ز نفاذ مده غرور به لذات خلدم ای زاهد که نیست جز به الم های عشقم استلذاذ به سلک زمره اصحاب ازان سبب ره یافت که بود ن...
نوازشنامه ای آورد باد از حضرت جانان مخلد باد بر فرق گدایان ظل سلطانان نه نامه بل سجلی بندگان را بهر آزادی ز عار بادپیمایان و عهد سست پیمانان بیاضش نوربخش دیده جمعی غم اندیشان سوادش...
صبا ز چشم من آن خاک پا دریغ نداشت چو دید اهل نظر توتیا دریغ نداشت بناز بر همه خوبان که هیچ نکته حسن ازین شمایل موزون خدا دریغ نداشت بهای وصل تو دل عقل و صبر و دین همه داد چو بود ما...
معنی الوجود فی صورالکون قد ظهر ما ضر سر وحدته کثرة الصور نور وجود مهر و حقایق مهند ازین بشناس معنی جمع الشمس و القمر ساریست در همه چو به ذات و صفات خویش دانی که اوست گر به حقیقت کن...
تو نازنین جوانی و من پیر ناتوان بر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان بر دامنت چه عار نشیند گر اوفتد برخاک خشک سایه ات ای تازه ارغوان کس جز تو شهریار نشاید اگر بفرض شهری کنند خاصه بنا به...
بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشت در زمین بوسی همه عمر دراز من گذشت بود بیش از حد نیازم با سگان او ولی ناز آن بدخوی با من از نیاز من گذشت قامتش را سجده بردم چون بهانه یافتم دی چو ...
شمت برقا یلوح للاسرار کاد یمحو بریقه الانوار آتشی تافت از نواحی طور دل به آن سو شتافت موسی وار دیده انتظار بر راهیم سوف یأتی بجذوة من نار آورد شعله ای که جذوه آن زند آتش به خرمن پن...
دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گون عشقت چکاند از دل من قطره های خون خون دلم ز آتش توست آمده به جوش آتش چو تیز گشت ز سر می رود برون آتش ز آب کشته شود وین عجب کز اشک هر لحظه زنده ت...
جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشت طاقت صحبت نداشت خانه به مهمان گذاشت تیر تو آمد فرو سینه بسی تنگ بود دل به عدم رو نهاد جان به پیکان گذاشت کعبه روی را کشید جذبه خاک درت راحله و زا...
گر همچو عود جا دهدم یار در کنار از دست او کنم بر او ناله های زار گویم بدو که ای به سرانگشت مرحمت بگرفته نبض مضطربم را طبیب وار در اضطراب نبض مرا اختیار نیست عشق تو برده است ز دست م...
خدایا به آن سرو نازم رسان به آن دلبر دلنوازم رسان سرم را بود منزل آن آستان به سرمنزل خویش بازم رسان پریشانم از هجر همراز خویش به جمعیت آباد رازم رسان بود روی او قبله هر نیاز به آن ...
باز بر شکل دگر می بینمت زانچه بودی خوب تر می بینمت پیش ازین بودی چو غنچه پردگی چون گل اکنون پرده در می بینمت جز کمر چیزی نبینم در میان زان میان کاندر کمر می بینمت چون نمی آیی چو جا...
اگر پرده برخیزد از روی کار نبینی درین پرده جز روی یار بدانی چو ظاهر شود پردگی که هم پرده او بود و هم پرده دار به هر نقش بندی چو پرده ازان به بیرون در مانده ای پرده وار درون را ازین...
به بستان می گذر وز چهره گل ها را خجل می کن همی زن خنده وز لب غنچه ها را منفعل می کن بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر تو ندارد حکم هم خود می کش و هم خود بحل می کن نشاید منزل ت...
تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ست بس شعله کزان در دل احباب گرفته ست بیمار تو شد دل ز لبت چاشنیی بخش کش آرزوی شربت عناب گرفته ست در دیده دگر خواب خیال است که بینم زینسان که خیال تو ر...
زهی نور تو از هر ذره ظاهر کمال وحدت ذات تو قاهر تویی اول تویی آخر ولیکن نه اول باشدت پیدا نه آخر تویی ظاهر ز هر خاطر ندانم چرا سالک کند نفی خواطر ز جام عشق تو یک جرعه خواهم ولیکن ل...
نگارا ز درماندگان یاد می کن خدا را ز درماندگان یاد می کن چو درمانده موریم افتان به راهت سوارا ز درماندگان یاد می کن چو اخلاص اهل ارادت نداری ریا را ز درماندگان یاد می کن چو بر محرم...
آن سنگدل چو پیش اسیران غم نشست یارب سبب چه بود که بسیار کم نشست خواهم نشست با تو همی گفت یک دو روز اکنون که کرد وعده وفا یک دو دم نشست گر نیست در کفم گلی از روضه حرم این بس که خار ...