شمارهٔ ۲۵۳
سر زلفت که هست از باد گاهی راست گاهی کج بر آن رخسار عارض باد گاهی راست گاهی کج چو در مستی خرامی قدت از خاصیت باده شود چون شاخ گل از باد گاهی راست گاهی کج خیال قامت و محراب ابروی تو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
سر زلفت که هست از باد گاهی راست گاهی کج بر آن رخسار عارض باد گاهی راست گاهی کج چو در مستی خرامی قدت از خاصیت باده شود چون شاخ گل از باد گاهی راست گاهی کج خیال قامت و محراب ابروی تو...
با جگر سوختگان یار نبودی هرگز جز جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز با همه خلق جهان در صدد مرحمتی جز به ما بر سر آزار نبودی هرگز چه دهم شرح تو را داغ گرفتاری هجر چون بدین داغ گرفتار نبودی ...
ای در دهن تنگت جلاب شکر پنهان در سنبل شبرنگت برگ گل تر پنهان سی و دو بود آن لب هرگه به شمار آری یعنی که بود در وی سی و دو گهر پنهان با هرکه دوچار افتی کام دو جهان یابد شبها که به گ...
ز ایوان کاخ میکده آمد علی الصباح مرغی گرفته نامه اقبال در جناح مضمونش آنکه هر که نه می را مباح داشت خونش بود به فتوی پیر مغان مباح سرمایه فلاح چه باشد شراب لعل یا معشر الاحبة حیوا ...
عمر بگذشت و رخت سیر ندیدم هرگز گلی از باغ جمال تو نچیدم هرگز همه جا گشتم و حال همه کس پرسیدم چون تو بدخوی ندیدم نشنیدم هرگز از بتان محنت بسیار کشیدم لیکن محنتی کز تو کشیدم نکشیدم ه...
ریزد شکر لبت به خط سبز در سخن طوطی که دیده است بدینسان شکر سخن دشنام عاشقان به رقیبان حواله کن حیف آیدم که رنجه کنی لب به هر سخن در کوی عقل می نشود یافت محرمی ما و جنون عشق و به دی...
ایهاالساقی ادر کاس الصبوح هات مفتاحا لابواب الفتوح پرتو جام است یا عکس مدام ام بریق البرق ام برق یلوح نکهت گل یا نسیم سنبل است ام شمیم الراح ام مسک یفوح رفتی و گفتی به هجران ده رضا...
چون بامداد بینمت ای ماه دلفروز در عیش و خرمی گذرانم تمام روز چون خورهزار رشته بتاب از فروغ خویش چشم مرا ز هر چه نه دیدار خود بدوز بهر گزند چشم خسان برفروز رخ همچون سپند مردمک چشمشا...
بود خیال تو یارم چه یار بهتر ازین وفا به عهد تو کارم چه کار بهتر ازین چو بت پرست رخت دید گفت نامده است بتی زکارگه بت نگار بهتر ازین رقیب را به ستم روزگار از تو برید نکرده هیچ کرم ر...
ای ز لعل تو زنده نام مسیح کرده چشمت هزار خون صریح بینم از خط سبز و خال سیاه بر همه نیکوان تو را ترجیح از لبت شور ما خوش است آری کل شی ء من الملیح ملیح کار نیک از رقیب چون آید کل فع...
خالیست ازان رشک پری خانه ام امروز زنجیر بیارید که دیوانه ام امروز تسکین مدهیدم که تو را یار و ندیمیم خیزید که من از همه بیگانه ام امروز شاید که به یک سو شوم از دایره جمع کز شمع جدا...
دلاکرشمه آن شاه نازنینان بین به سحر و شعبده آشوب پاکدینان بین برآستان وصالش کشیده دامن از درازدامنی کوته آستینان بین صبا بگوی به آن مه که رخش بیرون ران به چشم مرحمت اندوه ره نشینان...
دارم از پیر مغان نقل که در دین مسیح باده چون نقل مباح است زهی نقل صحیح تحفه لایق جانان به کف آر ای زاهد ترسمت دست نگیرد به قیامت تسبیح شیوه علم نظر ورز که العلم حسن منکر فکر خرد با...
از شوق تو شوریست عجب در سرم امروز داده ست غمت بیخودی دیگرم امروز نزدیک رسیده ست که از جذبه عشقت این خرقه سالوس ز هم بردرم امروز می سوزدم از آرزوی دیدن تو جان بنشین که زمانی به رخت ...
ای تو را روی وفا با دگران جنگ با ما و صفا با دگران تا به کام دگران ننشینم منشین بهر خدا با دگران همه آب و گل و تو جان و دلی نسبتی نیست تو را با دگران بی تو پهلو به زمین جان دادن به...
ز مهر روی تو هر شب کنم نظاره صبح نهم سرشک فشان چشم بر ستاره صبح زند به صدق چو من دم ز مهر خورشیدی وگرنه چیست گریبان پاره پاره صبح سواد طره شبرنگ گرد عارض تو سیاهی شب تیره است بر کن...
لله الحمد آن جان و جهان آمد باز شادمانی به دل آرام به جان آمد باز گرچه از صحبت ما جنگ کنان کرد کنار شیوه صلح گرفته به میان آمد باز جان شیرین به تن مرده چه سان باز آید سوی عشاق جگرخ...
خواهم ای گل که ز شوق تو بگریم چندان که شود غنچه گلزار امیدم خندان بی تو عاشق چو به بستان گذرد بر لب جوی آب زنجیر شود بر وی و بستان زندان چین در ابرو مفکن چون ز تو حاجت طلبیم ای خم ...
رخش همت تند و ملک فقر را میدان فراخ نیست از شرط ره آسودن درین فرسوده کاخ شبوه نازکدلان نبود سلوک راه فقر سخت دشوار است بار شیشه و ره سنگلاخ نیست ممکن ترک فقر از من که در عهد ازل بس...
نبود عروس ملک سزای کنار و بوس بؤسا لک ار کنار نگیری ازین عروس شه را چو در دوام بقا اختیار نیست دم دم چرا خطاب رسد هر دمش ز کوس مجنون که دور مانده ز لیلیست روز و شب جانی پر از دریغ ...
شدم به صحبت پیر مغان سحرگاهان ز قید هستی موهوم خود امان خواهان ربود آگهیم را به یک دو جرعه می که نیست رستن ازین قید کار آگاهان فداش هستی من کز فروغ طلعت خویش نهد چراغ هدایت به راه ...
خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را که وارهانید به پیرانه سر ز ما ما را کرشمه های غزالان مست می بخشد فراغت از دو جهان عاشقان شیدا را چه سود پند کسان چون نمی برد ز دلم هوای قد دلارای و رو...
عشوه شاهد دنیا طمع انگیز بود جامی آن به که ازین می نشوی مست طمع لقمه تلخ قناعت ز جهان قوت تو بس بهر حلوای کسان کفچه مکن دست طمع
فارقت و لاحبیب لی الا انت احباب چنین کنند احسنت احسنت ظن می بردم که در فراقم بکشی والله لقد فعلت ما کنت ظننت