شمارهٔ ۲۶
نه کوی دوست هوای چمن گذاشت مرا نه یاد او هوس انجمن گذاشت مرا ربوده بود ز من یار من مرا یا رب چه جرم رفت که دیگر به من گذاشت مرا گرفتمش سر ره دی پر از سخن دهنی روان گذشت و سخن در ده...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
نه کوی دوست هوای چمن گذاشت مرا نه یاد او هوس انجمن گذاشت مرا ربوده بود ز من یار من مرا یا رب چه جرم رفت که دیگر به من گذاشت مرا گرفتمش سر ره دی پر از سخن دهنی روان گذشت و سخن در ده...
چیست خور در خم این دایره خرگاهی عکسی از شعشعه طلعت شاهنشاهی آن که خورشید ازل دوخته از رشته نور بر قد دولت او خلعت ظل اللهی بر در بار جلالش به تواضع باشند سروران طوق کش ربقه دولتخوا...
تازی سوار مجنون ملک سخن گرفته در نکته های تازی با وی سخن ندارم لیکن به گاه جولان میدان فارسی را مجنون دیگر آمد انگشت نی سوارم
ای سیه تر دل سنگین تو از روی رقیب در کجی راست به هم خوی تو و خوی رقیب گردن اندر خم بازوی رقیب است تو را چند بر خسته دلان زور به بازوی رقیب هرچه او راست پسندیده پسندیده توست چند سنج...
به یک لطیفه فرستاد ابره جامه برایم آن که بود خلعت کرم به برش نشسته منتظرم تا خدا برانگیزد لطیفه دگر از غیب بهر آسترش
یارب ز زیان و سود خویشم برهان وز نسبت بخل و جود خویشم برهان من ناخوشیی که دارم از خود دارم از ناخوشی وجود خویشم برهان
رفتی سوی گشت و نامدی چونست این یک هفته گذشت و نامدی چونست این گفتی که چو هفته ای شود باز آیم شد هفت تو هشت و نامدی چونست این
ای بی لب توام به دهان قند ناب تلخ در کام جام بی لب لعلت شراب تلخ زان دم که دهر زهر فراق توام چشاند شد در مذاق عیش مرا خورد و خواب تلخ از دل که سوخت ز آتش غم چاشنی مگیر ترسم که آیدت...
صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراش چهره حال خود از ناخن فکرت بخراش غایبان را نبود بهره ای از نفخه قرب هر زمان نفخه دیگر گذرد حاضر باش روی در عشق کن واز دو جهان یکتا شو زانکه سد ره تو ف...
خوش آنکه در چمن ای نازنین تو باشی و من به پای سرو و سمن همنشین تو باشی و من نشسته بر سر سبزه به روی ساغر می فشانده برگ گل و یاسمین تو باشی و من ز عکس اشک من و لعل تو درآب روان به ط...
ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمند زان یار جنگجوی و نگار جفاپسند ای ناچشیده چاشنی درد بیدلان از حال ما بترس و بر احوال ما مخند می کرد جا به خاطر ما پند پیش ازین اکنون که بند عشق قو...
برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوش عاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش ماه نورابا شفق دانی قران بهر چه بود عید شد یعنی ز جام زر شراب لعل نوش میفروشی هر چه هست از خودفروشی بهتر است چن...
عجب در عربده ست امروز با من ترک مست من گریبانم به دست او و دامانش به دست من منم پر سرو و گل باغی ز فکر قد رخسارش که باشد تیر طعن عیب جویان خاربست من به دارم سر بلندی داد آن نخل جها...
شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسند ماند محروم از تماشای جمال نقشبند کور شو گو دیده خودبین که بهر آن جمال چرخ مجمر آفتاب اخگر بود انجم سپند کی کند باور که نوشیده ست خضر آب حیات مرده...
مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب...
چه کاریست خوش دل به جانان سپردن چو افتد به جان کار دل جان سپردن به هرگام دشواریی پیشت آید نشاید ره عشق آسان سپردن چون آن کافر آید به یغما چه چاره جز از دین گذشتن جز ایمان سپردن ز و...
ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بند بنده نفس خودی دعوی آزادی چند پیش دانا چه بود ملک همه دنیا هیچ لاف دانش چه زنی ای که به هیچی خرسند رشته سعی قوی کن که رسیدن نتوان به سر کنگر مقصود...
خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورش از زر کسی که تاج کند خاک بر سرش گنجیست گنج فقر که در چشم اهل حرص هست اژدهای حلقه زده حلقه درش هرکس ز دسترنج کسان می خورد گداست گر خود بفرض نام نهی شا...
ای ماه که می نپرسی از من زانگاه که می نپرسی از من آوازه فکند در همه شهر بدخواه که می نپرسی از من شاهی تو گدا چگونه گوید با شاه که می نپرسی از من پرسی همه را و جز تو کس نیست آگاه که...
دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلند وه که خون شد جگرم زین دل دشوار پسوند رنج بی فایده چندین مکش ای خواجه حکیم کی بود مرهم داغ تو مرا فایده مند هر درختی که دلم در چمن عیش نشاند تندبا...
کمانداری که در قتلم بود تعجیل تأخیرش نه تیرش را ز دل کندن توانم نی دل از تیرش چو بر نخجیر تیر اندازد آن شوخ از خدا خواهم که آیم در نظر در صیدگه برشکل نخجیرش در رحمت بود خندان و خوش...
زلفت که رفت رونق مشک سیاه ازو مشکین شود نفس چو برآریم آه ازو دارد دل از عنایت تو چشم یک نگاه چندین مدار چشم عنایت نگاه ازو این مهر نیست ماه رخت کرد جلوه ای عکسی گرفت آینه صبحگاه از...
دلم از حلقه زلف تو شد بند ز من مگسل که محکم گشت پیوند بر آن لب خالها بس خط میفزای بلا بر جان من زین بیش مپسند چه سود از پندگویان بیدلی را که گیرد عالمی از حال او پند به خدمتگاری سر...
نازک اندامی که هست آسیب تن پیراهنش جانم آزارد ز آسیبی که آید بر تنش چون گلشن می داشتم بر دست چون دارم روا کوفتد گل گل به تن چون گلبن از دست منش ترسم از آزار مژگان ورنه دارم آرزو کز...