شمارهٔ ۲۶۵
شد وقت گل به باده مرا طیلسان گرو با زاهدان به توبه چه دارم زبان گرو ماه زمین تویی چه عجب گر به نزد حسن ماه زمین برد ز مه آسمان گرو بوسی به نسیه ام بده از لب که می نهم پیش تو در برا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
شد وقت گل به باده مرا طیلسان گرو با زاهدان به توبه چه دارم زبان گرو ماه زمین تویی چه عجب گر به نزد حسن ماه زمین برد ز مه آسمان گرو بوسی به نسیه ام بده از لب که می نهم پیش تو در برا...
از یار کهن نمی کنی یاد این پیشه نو مبارکت باد فریاد کسی نمی کنی گوش پیش که کنیم از تو فریاد با دولت بندگیت هستیم از خواجگی دو عالم آزاد شاید که تو را فرشته خوانند کین لطف ندارد آدم...
آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهش سرمه اهل نظر باد غبار سپهش شرمسارم که چو آمد به سرم قاصد او برنیامد ز تنم جان که فشانم به رهش حسن قاصد چو به مقصودی شه خاص بود کی سزد چشم گدایان ک...
ای شده روی زمین زیر زمینم بی تو روی بنما که عجب بی دل و دینم بی تو نه تو را رحم که یکجا بنشینی با من نه مرا صبر که یکدم بنشینم بی تو چون روم طوف کنان روز فراقت به چمن جز گل حسرت و ...
شب ماه عید را ز شفق چرخ جلوه داد بر کف حریف لعل قبا جام زر نهاد خونین دلی که بود جگر بسته اشک او بر روی زرد یک سر ناخن جگر گشاد نی نی که نعل زر به بساطی که یافت رنگ از خون دشمنان ز...
جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویش هرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش او به ذات خود غنی مطلق آمد لیک هست در ظهور این غنا محتاج حاجتمند خویش زاهد از نظاره خوبان مرا سوگند ...
ای ترک نازنین بشکن گوشه کلاه آشوب جان شاه شو و فتنه سپاه دریوزه جمال کنان از تو روز و شب گردند گرد خانه تو آفتاب و ماه تیغت کشیده صد الف و زخم تیر تو هرجا چو دو رهی به درون کرده اس...
چیست می دانی صدای چنگ و عود انت حسبی انت کافی یا ودود نیست در افسردگان ذوع سماع ورنه عالم را گرفته ست این سرود آه ازین مطرب که از یک نغمه اش آمده در رقص ذرات وجود جای زاهد ساحل وهم...
دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش شکر خدا که می نتوانی که یک نفس پیوند خاطرم ببری از خیال خویش بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف سرهای سروران بنگر پایما...
بر رخت گل گل که تأثیر شراب انداخته هست برگی چند گل بر روی آب انداخته کرده مهد از لاله و گل نرگس رعنای تو زیر مشکین سایه بان خود را به خواب انداخته نیست آن غنچه فراز شاخ در بستان که...
خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود هست گویی ز لطافت ذقنت وز خوبان کس درین عرصه چو تو گوی لطافت نربود جیب جانم که شد از دست غمت چاک بدوز تاری اندر شکن...
ای دل متاع جان به لب لعل یار بخش نقد خرد به جام می خوشگوار بخش آورد باد بوی بهار از چمن چو گل اوراق علم و فضل به باد بهار بخش وصف جمال عشق یکی و یگانگیست حاشا که جا کند به دلی با ه...
بود جمله لطف آن زنخدان ساده ولی باشد آن غبغب از وی زیاده نه غبغب بلورینه جامیست گویی نهاده در او سیبی ازسیم ساده همانا کزان عارض آب لطافت تراویده زیر زنخدان ستاده چو گردابی آمد ز ط...
زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را شاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را از در مسجد درآ با آن دو ابروی و ببین پشت سوی قبله رو در روی خود محراب را پسته را تا زان دهان و لب رساند دل به...
من که از دولت قناعت رست گردن همتم ز غل طمع طمع از مال و جاه ببریدم محنت فاقه به که ذل طمع
هر دیده که روزی به جمالت نگریست چون از تو جدا ماند چرا خون نگریست هر چند که بی تو زنده ام حیرانم زان کس که رخ تو دید و دور از تو بزیست
اژدهای عشق زد زخمی عجب بر دل مرا نیست خاطر سوی تریاک و فسون مایل مرا نیست تریاک و فسون من بجز جانان که ساخت مهرش از صبح ازل در جان و دل منزل مرا عمر در تحصیل وصلش رفت و آن حاصل نشد...
بنامیزد این منزل روح پرور بهشتیست رو کرده در حوض کوثر نه کوثر پر از نجم سیاره چرخی ز گردنده مرغابیان شناور ز غوطه زدن در غروب و طلوعی که آید پیاپی ز رخشنده اختر نه چرخی که بحریست م...
فرزند ظهیرالدین پنجم ز محرم در منتصف ظهر شد آرام دل ما جز ذلک عیسی نشد از غیب اشارت جستیم چو نامش ز رقم نامه اسما ملفوظ ز عیسی چو شمارند نه مکتوب تاریخ ولادت بودش ذلک عیسا
ای دل به بوسه بر لب هر نازنین مچسپ خوی مگس گرفته به هر انگبین مچسپ آلوده کرده طبع خود از شهد شهوتی ز آلوده طبع خویش بر آن و بر این مچسپ هر سو گذشت سروقدی تیزپا مشو هرجا نشست نوش لب...
عقد دینارها که از کف جود کرد شاه جهان پناه نثار گر به انگشت گیرم آن برسد به هر انگشت من دوبار هزار
تا ترک عوایق و علایق نکنی قطع نظر ازکل خلایق نکنی در قبله توحید ز روی اخلاص یک سجده شایسته لایق نکنی
این شکل مدور که نه پایی نه سری مانع بود از گزند هر کینه وری گویا که دعای خلق گرد آمده است وز سهم حوادث شده شه را سپری
حلقه گوش تو را هر که بدین لطف بدید حلقه بندگی عشق تو در گوش کشید حلقه گوش تو را تا شده ام حلقه به گوش حلقه سان کار مرا پا و سری نیست پدید گوشت ای سیمبر از حلقه زر گشت گران جای آن د...