شمارهٔ ۲۷۰
ای کرده ز حال من فراموش چون جان که کند ز تن فراموش گفتم که بر تو قصه گویم کین گونه مکن ز من فراموش دیدم رخ تو ز دور و کردم از قصه خویشتن فراموش با جان کنیم زمانه کرده ست از محنت کو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای کرده ز حال من فراموش چون جان که کند ز تن فراموش گفتم که بر تو قصه گویم کین گونه مکن ز من فراموش دیدم رخ تو ز دور و کردم از قصه خویشتن فراموش با جان کنیم زمانه کرده ست از محنت کو...
بر سر کویت ز من خشک استخوانی مانده پیش تیرت یادگار از من نشانی مانده در بیابان غمت تا رفته عقل و صبر و هوش چیست دل سرگشته ای ازکاروانی مانده زیر ابرو چشم و رخسارت بود بر روی گل خفت...
ساقی به شکل جام زر آمد هلال عید می ده به فر دولت سلطان ابوسعید قفلی که روزه بر در عیش و نشاط زد شکل هلال عید ز زر ساختش کلید من بعد ما و عید و می لعل و عیش نقد نی شادمان به وعده و ...
بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش نگشته محرم او کس برون ز پیرهنش شد آفریده زآب زلال در عجبم که چون ز جامه ترشح نمی کند بدنش بر او غیور چنانم که گر دلم فشرد به صبر پای بپوشم ز چشم خ...
بیا ساقی که شد با می پرستان عهد گل تازه فکند آواز بلبل در چمن زین معنی آوازه کهن رسمیت توبه ترک آن خوشتر درین موسم که سبزه خرم است و سوری و سوسن تر و تازه ز باد محنت دوران شد ابتر ...
باز صبح طرب از مطلع امید دمید نفحات ظفر از گلشن اقبال وزید نامه بسته سرآمد ز مراد دل من حاصل نامه مرادی که دلم می طلبید فتح ناکرده چو نافه سر آن نامه هنوز به مشام دل و جان رایحه فت...
برلب رسید جان که به جانان فرستمش شد جمله درد دل که به درمان فرستمش طی شد چو نامه عمر ز هجران او مرا کو قاصدی که نامه هجران فرستمش ریزم به جیب و دامن قاصد ز دیده اشک گوهر به جیب و ل...
ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زده دیگری در رشک ازان ناوک که بر هر یک زده آن دهان را در رسوم دلبری کوچک مخوان راه دل بس بر بزرگ دین که آن کوچک زده زاستخوان سینه چون تیرت دو نیمه...
ز سبزه گرد لب جوی خط تازه دمید به تازگی خط آیندگان باغ رسید کشید سبزه به زنگار خورده سوزن خویش به هر دلی که ز دی خارهای غصه خلید ز بس که فیض عطا ریخت بر چمن باران ز بار منت او گردن...
از یمن عشق سوره یوسف به حکم نص شد از میان جمله سور احسن القصص ره رو چنان به عشق که نبود خبر تو را از سخنی عزایم و آسانی رخص تو خاتمی و حلقه آن سیر دوریت دل فص آن معارف و اسرار نقش ...
حلقه زلف را گشاد مده عمر سوداییان به باد مده کشته بادا به خنجر بیداد هرکه آموزدت که داد مده ناقه عزم تیزپای مرا جز به کوی خود ایستاد مده بنشین خوش درون دیده من جای مردم درین سواد م...
تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد چشم سیاه سرخ چه سازی به خون من موی سفید من نگر ای جان و روی زرد بگشای بند زلف که افتاد صد گره بر رشته امید من ...
هست خالی ز سبحه دست خواص همچو سبحه ز گوهر اخلاص غرقه در گریه از برای توام بهر در غوطه می خورد غواص جنبش هر کسی ز جای وی است وجد صوفی نیاید از رقاص قصه تو نخواهم از دگران آری القاص ...
تو پریرویی و عالم ز تو پر دیوانه نیست خالی ز تمنای تو یک فرزانه نیست همتای تو کس قیمت خود را بشناس که تویی درج فلک را گهر یکدانه شانه را چند دهد زلف تو مشاطه به دست شانه از دست برو...
وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد یاری که پاک کرد به دامن رخم ز اشک خون جگر چکید چو دامان خود فشرد لاغر شدم چنان که چو چنگ از برون پوست بر تن رگی که ...
جوهر وجود عشق بود مابقی غرض ان فاتکم فلیس لما فات من عوض شد عمرها که عهد وفا بسته ام به عشق عمری مضی و عهدی بالعشق ما انتقض از غیر عشق عض بصر کن که عاقبت عض انامل است مکافات ترک غض...
ای ز چشمم اشک خونین ریخته خون مردم را به خاک آمیخته آن نه گلبرگ است بل کز رشک تو گل شکوفه کرده خون برریخته بر سرآشفته حالان صد بلا زلفت از هر تار مو آویخته چشم و ابرویت پی تاراج دی...
خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد مشتاق کعبه را ز بساط حریر به ریگ حرم که در ته پهلو بگسترد مویی شدم ز فقر و فنا کو قلندری کین موی را به پاکی تجرید بست...
تا کی ای خواجه مهندس سخن نقطه و خط در خط و کون و مکان نقطه عشق است فقط نقطه خط گشته و خط حرف شده حرف حروف گه به تبدیل صور گاه به تغییر نقط هرچه بر لوح شهود تو بجز نقطه اصل نقش بسته...
یار زلف دوتا به هم بسته صد کمند بلا به هم بسته جعد مشکین او به هر حلقه صد دل مبتلا به هم بسته دولبش بسته شد ز ما به سخن دو شکر گوییا به هم بسته پیش آن روی چیست دسته گل چند شاخ گیا ...
چنین کان ترک عاشق کش به حسن خویش می نازد سزد کز غایت حشمت به حال من نپردازد به راهش خاکم ای دیده بزن بر آتشم آبی که ترسم توسنش را ز آتش دل نعل بگدازد عجب تند است رخش او که گردش درن...
به کام نفس ز جام فنا نیابی حظ به کام عقل ز ملک بقا نیابی حظ فنای عشق شو و از فنا فنا شو نیز که بی فنای فنا از خدا نیابی حظ ز خویش طالب حظ شو که گر برون از خویش دو کون راطلبی هیچ جا...
گر هر حرام بودی چون باده مست کاره همواره مست بودی شیخ حرامخواره حاشا که باده نوشان ریزند جرعه بر وی اندیشه های پنهان گر سازد آشکاره عارف به کنج خلوت خاموش و سر عرفان با این و آن مق...
چو ترک سرخوشم از خواب ناز برخیزد هزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد به خون غیر دریغ است تیغش آلوده مباد آنکه به جز خون عاشقان ریزد میان صیدگهش زارم اوفتاده مگر طفیل صید به فتراک خویشم...