شمارهٔ ۲۷۸
آفتابی تو و اعیان وجودت مطلع پیش عارف لقبت واجب ممکن برقع عاشقان کز تو به خورشید رخان خرسندند قنعوا منک بادنی لمعات تلمع عشق ورزان که نه در عشق تو جان باخته اند ضیعوا انفع ماکان بم...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
آفتابی تو و اعیان وجودت مطلع پیش عارف لقبت واجب ممکن برقع عاشقان کز تو به خورشید رخان خرسندند قنعوا منک بادنی لمعات تلمع عشق ورزان که نه در عشق تو جان باخته اند ضیعوا انفع ماکان بم...
دلا بین ز توبه به کارم گره قل استغفرالله مما کره چو مطرب خراشد رگ چنگ را ز کارم گشاید به ناخن گره چو شب ماه را تیر آهم بخست عذار تو پوشید مشکین زره چو بینی لبش جامی از پا بیفت همان...
خوش آن که غم عشقت با جان وی آمیزد بر یاد تو بنشیند وز شوق تو برخیزد چون قبله شود رویت از سجده نیاساید ور جام دهد لعلت از باده نپرهیزد دل بشکندم چشمت خون ریزدم از دیده مست است عجب ن...
جبین نظم حسن رخت راست مطلع دو ابرو ز مطلع فروتر دو مصرع چنان می درخشد زبرقع جمالت که شد رشته نور هر تار برقع فتد بخیه بر رو چو از پرده پوشی نزد شیخ ما وصله ای بر مرقع غمت در دلم تخ...
ای سر کوی تو اقلیم بلا دل در او جان کرده تسلیم بلا بهر طفلان ره عشقت ز خط عارض تو لوح تعلیم بلا شحنه حسنت ز زلف تار تار کرده بر عشاق تقسیم بلا جدول خونین ز اشک ما کشد چون نویسد عشق...
من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب را کیست در شهر آن که خواهان نیست روی خوب را دیر می جنبد بشیر ای باد بر کنعان گذر مژده پیراهن یوسف ببر یعقوب را دل نهادم بر جفا تا دیدم آن قد بلند...
بسا اخ کز اخوت چون زند دم دمش باشد چراغ عیش را پف تف افکن بر رخ آن اخ که هرگز نیفتد زین مناسب تر اخ و تف
افسوس که دلبر پسندیده برفت دامن ز کفم چو عمر درچیده برفت از دیده برفت خون ز دل نیز بلی از دل برود هر آنچه از دیده برفت
ای فکنده عزت حسنت به صد خواری مرا از تو خشنودم به هر خواری که می داری مرا چیست جرم من که هر گه بار بندی زین دیار دیگران را همسفر سازی و بگذاری مرا دیدمت در خواب هم آغوش خویش ای کاش...
نور دیده ظهیر دین که فتاد دادن و بردنش به هم نزدیک بود برقی ز آسمان کرم زادن و مردنش به هم نزدیک
زهی فراق تو چون مرگ هادم اللذات حیات و دولت وصل تو متحد بالذات منم فتاده به گرداب غم به دستم ده کمند زلف کزان باشدم امید نجات به فسق و زهد قضا برنگردد ای ساقی بدین ترانه بده می که ...
هیچ دانی کف دهنده چرا برتر است از کف ستاننده آن غنا را ز پیش راننده ست وین غنا را به خویش خواننده
تا کی طلب جانان چون نادانان زین شعبده بازکان افسون خوانان خواهی که به جانان برسی رو گم کن تن در دل و دل در جان جان در جانان
گردون که پی پاس ز سهم خطرت گردد شب و روز چون سپر گرد سرت گر بتواند به میخ انجم دوزد قبه صفت آفتاب را بر سپرت
آن قوم که احرام سر کوی تو بستند تا سر ننهادند به راهت ننشستند هر چند که هرگز می و میخانه ندیدند همواره ز شوق لب میگون تو مستند خوش حال شهیدان فراق تو که باری رفتند و ازین داغ جگرسو...
مجلسی خواهم تهی از صلح و خالی از نزاع اهل وحدت کرده در وی نقش کثرت را وداع ساقیان از یک طرف پر ساخته جام شراب مطربان از یک طرف برداشته دور سماع تنگدستان را میسر دولتی بی انتظار می ...
از صومعه آن به که به میخانه بری پی جاوید نهی پشت فراغت به خم می پوشیده قدح نوشی و هرگز نخروشی کز کی بود آیین قدحنوشی و تاکی اینجا نبود ازکی و تا کی قدح آشام چندان که شود اول و آخر ...
خرم دل آنها که به میخانه نشستند وز وسوسه خانقه و مدرسه رستند چون پرده ما جامه تقوی بدریدند چون توبه ما خامه فتوی بشکستند غم یار و بلا مونس و اندوه ندیم است ای دل تو کجایی که حریفان...
سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداع فکند بر کتف کوه طیلسان شعاع صفای کاسه می برفروخت بزم طرب نوای نغمه نی برگرفت راه سماع درآمد از درم آن مه گشاده و بسته زبان به ذکر فراق و میان به عزم ...
ای آن که گرد مه ز خط مشکین هلالی بسته ای بهر جنون ما ز نو نیکو خیالی بسته ای رنگین ز خون عاشقان شد رشته فتراک تو یا بهر زینت رخش را گلگون دوالی بسته ای کم تافت عکس حال ما بر خاطرات...
با آنکه اهل دل ز علایق مجردند در دام زلف سلسله مویان مقیدند سرگشتگان کوی بتان را تویی مراد مقصد یکی ست کعبه روان را اگر صدند پیش من ای رفیق بد نیکوان مگوی جان و دل منند اگر نیک اگر...
مرا دلیست ز تن غافل و ز جان فارغ به یاد تو ز جهان و جهانیان فارغ بود یقین و گمان در شهود عشق حجاب خوشا دلی ز یقین خالی از گمان فارغ منزهی ز مکان و زمان و بس عجب است که نی مکان ز تو...
گل زد به باغ صبحدم اورنگ خسروی برداشت بلبل از چمن آهنگ پهلوی یعنی بساط سبزه شد از لطف باد نو عهد نشاط را تو هم از باده ده نوی با ما نمی زند دم لطف آن که تعبیه ست در لعل او لطافت ان...
سپاه دوست کزین سو سوار می گذرید ز روی لطف به سوی فتادگان نگرید سوی شکار شد آن ماه و من به ره ماندم خدای را غم حال من شکسته خورید به خواریم مگذارید بر ره افتاده که پیش چشم من از جان...