شمارهٔ ۲۸۳
گرچه سوزد دل پروانه ز سودای چراغ نکند پیش مه روی تو پروای چراغ زیر پا تار سر زلف سیاه تو کند روشن این نکته که تاریک بود پای چراغ آرزومند رخ خوب تو در دور فراق شب نشینیست به دل داغ ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
گرچه سوزد دل پروانه ز سودای چراغ نکند پیش مه روی تو پروای چراغ زیر پا تار سر زلف سیاه تو کند روشن این نکته که تاریک بود پای چراغ آرزومند رخ خوب تو در دور فراق شب نشینیست به دل داغ ...
چه عجب بود ز تو ای پسر که به حال ما نظری کنی ز سر صفا قدمی نهی به ره وفا گذری کنی توهمی روی و من از عقب به فغان که ازسرمرحمت چو رسد به گوش تو آن صدا به سوی قفانظری کنی چه جفا ازان ...
ای کسانی که در آن کوی گذاری دارید این چنین در غم و اندوه مرا مگذارید ناگهان گر سوی آن ماه گذاری بکنید بر شما باد که از حالت من یاد آرید سر به سر قصه غمهای مرا غصه دهید یک به یک محن...
به ساعد تا نهاد آن سیمبر داغ دلی دارم ز دستش داغ بر داغ به تن تا دیده ام کو داغها سوخت بود صد داغ بر جانم ز هر داغ به داغ خویش سوزد دیگران را نباشد عاشقان را زین بتر داغ ز داغ شوق ...
با این همه کین با من بیدل که تو داری نشکیبم ازین شکل و شمایل که تو داری دیوانگی آرد همه ارباب خرد را برطرف مه این طرفه سلاسل که تو داری هر اشک مرا بر درت افتاده سوالیست کس را نبود ...
میل خم ابروی توام پشت دو تا کرد در شهر چو ماه نوم انگشت نما کرد از موی میان تو جدا بس که کشم رنج نتوان تن رنجور من از موی جدا کرد با دیده غمدیده من اشک دمادم آن کرد که با خانه تن س...
چند سوال ای پسر که چیست تصوف تصفیه کن خاطر از غبار تکلف دور نه از هر چه نیست پای تمنا بازکش از هر چه هست دست تصوف طعنه پاکان مزن که روی خود آلود هرکه فکنداز زمین به روی فلک تف نور ...
یار شد شهرگرد و هر جایی جاکن ای دل به کنج تنهایی رخش آلوده نظرها شد نظر خود به وی چه آلایی چون ز معشوقیش نیاسودی به که از عاشقی برآسایی گرچه بینایی بصرها شد طلعت او به حسن و زیبایی...
آمد خزان عمر و مرا گونه زرد کرد بر خاطرم هوای گل و سبزه سرد کرد آسودگی به خواب ندید آن که تکیه گاه از گرد بالش فلک تیز گرد کرد غره مشو که خواجه به نیکی ستایدت بدمردی زمانه تو را نی...
آن تهیدست چه خوش گفت می لعل به کف که خوش آن کس که به می حاصل خود کرد تلف صرف کن در ره می هرچه به دست راست تو را که نوای طرب از دست تهی دارد دف صف کشیدند به میخانه همه خم شکنان صفدر...
به شب فروخته رو خانه که می پرسی به شمع ره سوی کاشانه که می پرسی به عشوه در حرم کعبه پرسیم خانه چه کعبه و چه حرم خانه که می پرسی ز زلف و خال تو دل های ما گرفتارند خبر ز دامگه و دانه...
تیر تو افتاد دور جان من افگار کرد بر هدف آمد ولی بر دل من کار کرد پیش رخت وقت گل لاله شکفتن نخواست سینه زد از شوق چاک داغ خود اظهار کرد ابر چمن را ز گل روی تو آمد به یاد نعره بسیار...
به از کدورت زهد ریاست باده صاف بیار باده که بالای طاعت است انصاف کجاست خانه آن ماه خانگی که کنیم ز شوق صاحب خانه به گرد خانه طواف غلام پیر مغانم که لطف مشرب او به زهد و توبه ز می خ...
ای که افسانه این دیده تر می پرسی حال این غرقه به خوناب جگر می پرسی نیست بر مردم روشن بصر این پوشیده پرس ازین جان و دل سوخته گر می پرسی دیده بر طلعت خوبان نگشایی زنهار ای که از فتنه...
مطرب آهنگ ترنم های شوق انگیز کرد وز دم نی آتش صاحبدلان را تیز کرد در حریم بزم رندان پای نتواند نهاد جز حریفی کز سبوی باده دستاویز کرد کوهکن گو تیشه بی حاصل مزن چون دور چرخ لعل جان ...
زهی دهان تو کام شکرلبان شگرف شکار چشم تو حوران قاصرات الطرف دو جوی خون ز دو چشمم به صفحه رخ زرد چو جدولیست مثنی کشیده از شنجرف مگوی لاچو ز لعل لب تو خواهم کام که می کند ز دلم نفی ج...
به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی وگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی خوشم بدین که به دریوزه بر درت گذرم مراد خاطر من گر دهی و گر ندهی بهای بوسه نهی نقد جان چه خوش باشد کزین معامله با دیگران...
آن سرو دی به قصد سلامم قیام کرد شرط وفا و رسم تفقد تمام کرد جای جواب خواستمش جان دهم چو او دست ادب به سینه نهاد و سلام کرد یک دم نکرد در نظر من مقام لیک ذوق سلام او به دل و جان مقا...
میل شکل ابرویت دارم درین فیروزه طاق با قد خم گشته طاقم زیر این نیلی رواق هر قدح کز ساقی دورم رسد دور از لب گرچه شهد ناب باشد زهرم آید در مذاق برقی از سرمنزل لیلی درخشیدن گرفت بر دل...
شنیده ام که ز من یاد می کنی گاهی خوش آن گدا که گهی یاد او کند شاهی به ذوق چاشنی این لطیفه پی نبرد جز از حقیقت اسرار عشق آگاهی به جهد خود بسی احرام آن حرم بستم ولی چه سود که ننمود د...
شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را مااعظمه شانا ما ارفعه قدرا ای پیکر روحانی از زلف بنه دامی در قید تعلق کش ارواح مجرد را من نقش خطت بستم روزی که قلم با خود می زد رقم هستی این لوح زب...
بهشتی پیکری کز غایت لطف سپاه نیکوان را بود سر خیل سرآمد حسن او و دوزخی شد فاغشی وجهه قطعا من اللیل
ای سرو سهی که کس به پایت ننشست در سایه قد دلربایت ننشست در باغ خیال دل بسی تازه نهال بنشاند ولی یکی به جایت ننشست
ماه من گر عیان کند خود را قبله عاشقان کند خود را او فرشته ست جای آن دارد کز نظرها نهان کند خود را جرعه نوش لبش به آب حیات زنده جاودان کند خود را تیر اگر سرو قامتش بیند پی خدمت کمان...