شمارهٔ ۲۹
خوشنویسی چو عارض خوبان سخنم را به خط خوب آراست لیک در هر غزل به سهو قلم گاه چیزی فزود و گاهی کاست کردم اصلاح آن من از خط خویش گرچه نامد چنانچه دل می خواست هر چه او کرده بود با سخنم...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
خوشنویسی چو عارض خوبان سخنم را به خط خوب آراست لیک در هر غزل به سهو قلم گاه چیزی فزود و گاهی کاست کردم اصلاح آن من از خط خویش گرچه نامد چنانچه دل می خواست هر چه او کرده بود با سخنم...
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست دست بسیار است جان من بلی بالای دست میل طوبی کرد زاهد گرچه بالای تو دید آری آری مایل پستیست همتهای پست مستی از میخانه می زد دست و می گفت این سرو...
خواجه را بر کتابه خانه می نوشتند دی که طال بقاه بر سر خاک او گذر امروز تا ببینی نوشته طاب ثراه
یک نیمه ز عمر در بطالت بگذشت یک نیمه به تشویر و خجالت بگذشت عمری که دمی ازو جهانی ارزد بنگر به چه حیلت و چه حالت بگذشت
ای در صف مردانگی از سست رگان وی در ره دون همتی از تیزتگان جز گرد عوانان نبود گشتن تو تو سگ مگسی بلی عوانان چو سگان
وه که آن ترک پری پیکر مرا دیوانه کرد آشنا ناگشته از عقل و خرد بیگانه کرد هر مسلمانی که شکل آن بت بدکیش دید پشت بر محراب و مسجد روی بر بتخانه کرد آن که هر جا قصه لیلی و مجنون خواندی...
چون جمال خود هم اندر خود تماشا کرد عشق رفت و نام عاشق و معشوق پیدا کرد عشق بود عاشق باطن و معشوق ظاهر شد به عکس سرباطن را چو در ظاهر هویدا کرد عشق خود به خود می دید خود را بهر تکمی...
می زند راه دلم شکل سهی بالایی که نمی بینمش از سروقدان همتایی همچو گل ظاهرش از صفحه عارض لطفی همچو مه لایحش از لوح جبین سیمایی در صف تنگ قبایان و تنک پیرهنان دیده حاسد ازو دور عجب ر...
دلم میل یکی سرو سهی کرد که در وصفش عبارت کوتهی کرد اگر چه بی رهی کردن ز حد برد بحمدالله که تنها با رهی کرد دل من زان دهان رو در عدم داشت چو جان دانست عزم همرهی کرد صراحی با وجود لع...
بیا ای آرزوی جان عاشق دوای درد بی درمان عاشق کرام الکاتبین ننوشته حرفی بجز عشق تو در دیوان عاشق اگر فردا نه دیدار تو باشد شود باغ جهان زندان عاشق هزاران نوح را کرده ست غرقه به گردا...
داغ جفا که برکسان زآتش کین خود نهی کاش به جان عاشق بی دل و دین خود نهی باد زمین به راه تو تارک بندگان که تا هر طرفت فتد گذر پا به زمین خود نهی ای بت آمده ز چین لاف زنان به روی او ز...
شبی به سوی تو از دیده پای خواهم کرد بر آستان تو دزدیده جای خواهم کرد به رسم سجده جبین را به خاک مقدم تو برای دیده خود سرمه سای خواهم کرد درین سرا به غمت خو گرفته ام بفرست غمی که زا...
هر خزان آیدم از رنگ رزان بوی فراق زرد شد رویم ازین غم که سیه روی فراق نیست چون وصل تو خالی ز ملاقات رقیب می کشم رخت اقامت به سر کوی فراق بهر سنجیدن صبر دل محروم ز وصل کوه اندود بود...
ای شهره در زمانه به شیرین شمایلی تعویذ بند حسن تو چرخ حمایلی حاجت به قبله دگرم نیست در نماز هرجا که می روم تو مرا در مقابلی با استقامتی که قدت راست متصل چون ابروان به کشتن عشاق مای...
پیش تو جا نمی توانم کرد وز تو خو وا نمی توانم کرد می توانم ز خویش قطع امید وز تو قطعا نمی توانم کرد بی تو گفتم که صبر پیشه کنم گفتم اما نمی توانم کرد خود کرم کن به بوسه موعود که تق...
ای در سماع عشق تو تسبیح خوان ملک در رقص بر ترانه تسبیح شان فلک از عرش تا به فرش خروش است و غلغله کالمجد والکرامة والکبریاء لک آلاف کرده اند الف وحدت تورا آحاد ممکنات که صفرند یک به...
هرگز ای شوخ سوی خسته دلی دیدی نی حال عشاق جگرسوخته پرسیدی نی مرد صد تشنه به خاک رهت ای آب حیات قطره ای بر لب یک تشنه چکانیدی نی لطف رفتار تو را هست هزاران کشته به سر تربت یک کشته خ...
پیش ازان روز که این طاق مقرنس کردند قبله ام زان خم ابروی مقوس کردند رخت آن مشعل نور است که اندر شب طور روشن از آتش وادی مقدس کردند درد نوشان لبت خرقه پشمینه به دوش بس تعظم که بر ای...
در نعت بقا نیست کسی با تو مشارک وجه تو بود باقی و باقی همه هالک هرجا زده ز اسماء تو آدم دم انبا سبحانک لا علم لنا گفته ملایک از ظلمت زلفت نتوان برد برون راه گر نور جمالت نشود رهبر ...
منم به کنج خرابات عشق شیفته حالی شراب جرعه دردی قدح شکسته سفالی نه بر سرم ز کریمان دهر منت لطفی نه بر دلم ز لییمان شهر گرد ملالی به فرق من ننهاده قضا عمامه جاهی به نام من ننوشته قد...
بگذشت یار و سوی اسیران نظر نکرد کردیم ناله در دل سختش اثر نکرد خاک رهش شدیم که بوسیم پای او از سرکشی و ناز بر آنجا گذر نکرد ما را چه سود اشک چو سیم و رخ چو زر چون هرگز التفات بدین ...
مراست از تب عشق تو جان آتشناک حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک چه سود صوفی ما را رعایت سنت چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی که بسته است برآن از دوال شر...
نگارا بر گرفتاران ببخشای خدا را بر گرفتاران ببخشای که را یارا که گوید با تو یارا که یارا بر گرفتاران ببخشای به راهت پی سپر گشته چو مورم سوارا بر گرفتاران ببخشای رخ خود را به خط و خ...
وه که آن سلطان به مظلومان نگاهی هم نکرد وز تکبر گوش سوی دادخواهی هم نکرد بهر پابوسی به راهش سالها بودیم خاک هرگز آن بدخو گذر بر خاک راهی هم نکرد دل که می زد لاف صبر از ماه رویش سال...