شمارهٔ ۲۹۶
بیا ای ز سر تا قدم جان پاک ز هر تن خطاب تو روحی فداک ز دست توام هرچه آید خوش است چه آب حیات و چه زهر هلاک به خاک درت سجده می خواستم ولی بردم این ارزو را به خاک مرا تا خیال تو شد مر...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بیا ای ز سر تا قدم جان پاک ز هر تن خطاب تو روحی فداک ز دست توام هرچه آید خوش است چه آب حیات و چه زهر هلاک به خاک درت سجده می خواستم ولی بردم این ارزو را به خاک مرا تا خیال تو شد مر...
هر روز که در میدان چوگان زدن آغازی بس کس که کند پیشت چون گوی سراندازی دلها به دم رخشت هست از رگ جان بسته آیند کشان از پی هر سوی که می تازی عشاق به میدانت بازند به جد سرها وین طرفه ...
چو ترک سرکش من پای در رکاب کند کرشمه بر مه و جولان بر آفتاب کند فراز خانه زین جا نکرده گرم هنوز هزار خانه صبر و خرد خراب کند چگونه لذت تیغش چشم که در دم قتل ز حلق تشنه گذر تیزتر ز ...
ای خط و لب تو را به هم نزدیک خضر و آب بقا به هم نزدیک برسر کوی تو ز خواری عشق پادشاه و گدا به هم نزدیک کن وفا وعده جفا که بود این جفا و وفا به هم نزدیک با توهمسایگی چه سود کند دل ز...
هر شبی آهم حریم سدره را روشن کند شاخ طوبی را درخت وادی ایمن کند شد پریشان کار من از فکر آن نامهربان مهربانی کو که اکنون فکر کار من کند شد تنش ز آسیب تار و پود پیراهن فگار کاش کز گل...
محتسب در دست سنگ انداخت در خمخانه چنگ وای رندان گر درآید پای خم می به سنگ مجلس مستان بهارستان عیش و عشرت است گل در او رخسار ساقی لاله جام لاله رنگ قاصد وقت خوشم در میکده مطرب کجاست...
فرخنده عیدی کان جوان از پشت زین جولان کند از غمزه ها خنجر زنان عشاق را قربان کند رخش جفا انگیخته خون اسیران ریخته هر سو سری آویخته جا بر سر میدان کند چون از دل غرقه به خون آرند پیک...
قد راقنی جمالک یا راکب الجمل انزل فان حبک بالقلب قد نزل وصف تو چون کنم که در آیینه رخت حسنیست لایزال و جمالیست لم یزل گفتی به دل نشان بدل من کسی دگر بنشین به دل که نیست تو را دیگری...
خلیلی لاحت لنا دور سلمی نشان های سلمی شد از دور پیدا کهن ناشده داغ او گشت تازه قفا نبک من ذکر من لیس ینسی ازین ربع و اطلال هر جا گیاهی که بینیم گویا زبانی ست گویا جز افسون سلمی و ا...
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست آسان مگیر کار که در سین این طلسم دندانه ای که بینی دندان اژدهاست نادر بود که دست دهد فتح این طلسم آن را که نی به دست...
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست
گه باده و گاه جام خوانیم تو را گه دانه و گاه دام خوانیم تو را جز نام تو بر لوح جهان حرفی نیست آیا به کدام نام خوانیم تو را
ای نامزد به نام تو درنامه قبول یا ایها النبی و یا ایها الرسول باران رحمتی تو که از آسمان جود بر عاشقان تشنه جگر کرده ای نزول کی در حریم حرمت جاه و جمال تو هر یاوه گرد را رسد اندیشه...
منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال به صولجان قضا منقلب ز حال به حال به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوی که زد ز مکه به یثرب سرادقات جلال ز اوج قله پروازگاه عز قدم بدین حضیض هوان سست کرد...
جامی آمد درین سرای نبرد دولت مرد عقل مادرزاد وگر آن نیز نیست شیوه ادبی کرده حاصل ز خدمت استاد وگر آن نیز نیست سیم و زری که شود پرده پوش شر و فساد وگر آن نیز نیست حادثه ای که کند نخ...
برآمد شاه عشق از طور سینا در آنجا زد علم بر دیر مینا رخ اندر وادی بطحا برافروخت به نور خود جهانی ساخت بینا به روی هرکس ابواب فتوحات به آن مفتوح شد فتحا مبینا به آن فتح مبین بینا بگ...
هرکسی گفتیم که پیر شوی تا جوانیم رسم و آیین بود چون شدم پیر شد مرا معلوم که نبود آن دعا که نفرین بود
دل گوهر سبحه محبت می سفت وز ساحت جان غبار غفلت می رفت یک غنچه ز باغ حسن جانان بشکفت جلت سبحات وجهه الباقی گفت
یارب برهان ز قید اسباب مرا وز ربقه بندگی ارباب مرا گر دولت یافت را نیم شایسته محروم مکن ز درد نایاب مرا
چو عفوت بی حد افتاده ست دریاهاست پنداری که پیدا نیست قعرش پیش جامی جز به دشواری
بر حاشیه لوح جمال تو قلم حرفی دو ز مشک سوده کرده ست رقم هوش من ازان دو حرف مدهوش شده ست مدهوش تو را ز رفتن هوش چه غم
بنامیزد چه دلکش منزل است این نه آب و گل همه جان و دل است این بسی مه بر فلک منزل بریده به عمر خود چنین منزل ندیده تصور کن چو یک شخص این جهان را که باشد همچو چشم این خانه آن را کسی ک...
ای به روی تو چشم جان روشن وز فروغ رخت جهان روشن رخ به راه تو سوده مه که چنین تابد از اوج آسمان روشن هر شب از شعله های آتش دل همچو شمعم شود زبان روشن دیده بخت مقبلان نشود جز بدان خا...
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد هر داغ کاورد قدری رو به بهتری آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد...