شمارهٔ ۳۰۶
ایها الساقی ادر کأس المدام چند داری دورم از می تلخکام پیش زاهد می حرام آمد ولی نزد عاشق ترک می باشد حرام فیض می عام است خاص و عام را چیست حرمان خاص من زین فیض عام باده ام عشق است و...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ایها الساقی ادر کأس المدام چند داری دورم از می تلخکام پیش زاهد می حرام آمد ولی نزد عاشق ترک می باشد حرام فیض می عام است خاص و عام را چیست حرمان خاص من زین فیض عام باده ام عشق است و...
لعل لبت به لطف حکایت نمی کند چشم خوشت نظر به عنایت نمی کند صد بار بیش پیش تو گفتیم درد دل دردا که در دل تو سرایت نمی کند دل با سگ تو شرح دهد قصه رقیب از دوستان به غیر شکایت نمی کند...
صبح است و از خمار شبم مانده تلخکام هات الصبوح صبحک الله یا غلام در بزم تو به دور پیاپی چه حاجت است یک جام نیم خور تو باشد مرا تمام خام است هرکه پخت خیال وجود غیر خوشوقت پخته ای که ...
پاکبازان همه نظاره آن روی کنند راستان میل به آن قامت دلجوی کنند غمزه ها را مکن انگیز پی غارت دین کافرانند مبادا که به دین خوی کنند چون خط سبز تو نازک نتوانند نوشت خوشنویسان به مثل ...
بر اوج حسن روی تو ماهی بود تمام ماهیت جمال تو اینست والسلام مستغرق مشاهده آن دو رخ شدم زان فارغم که ماه کدام است و خور کدام زلفت چو سایه از سر سروت فتد به خاک بادم به فرق سایه سرو ...
خاک کویش را پس از کشتن به خونم گل کنید خانه ای سازید و جانم را در او منزل کنید چون بریزد خون من این بس دیت کز بعد قتل گاه گاهی نسبت خونم به آن قاتل کنید حیف باشد خونم من در گردنش ب...
بنشین دمی که پیش رخت زاریی کنم با طره تو شرح گرفتاریی کنم دل را که از کدورت ایام بی صفاست از نور طلعت تو صفا کاریی کنم دارم هوای قد تو بر یاد قد توست گر سرو را به باغ هواداریی کنم ...
عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد را درد این معنی نباشد مردم بی درد را وعده غم می دهد یار و نداند این قدر کین نوید عشق باشد جان غم پرورد را هر کجا گردد ز رویش حسن را هنگامه گرم گرد ...
ایا نور دیده که بینم تو را شده نقد راحت کم از درد چشم ز درد تو نالم که چشم منی بنالد بلی مردم از درد چشم
ای با رخت انوار مه و خور همه هیچ با لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ بودم همه بین چو تیزبین شد چشمم دیدم که همه تویی و دیگر همه هیچ
سبکدستی کن ای ساقی بده رطل گران ما را به خود درمانده ایم از ما زمانی وارهان ما را نمی خواهیم کافتد چشم ما بر ما خوشا وقتی که سازی در حجاب غیب خویش از ما نهان ما را میان ما و تو نبو...
فغان از دست آن کاتب که کلکش به بیش و کم نویسی شد فسانه ز بیش و کم نویسیهای او شعر ز بحر و وزن ماند بر کرانه نوشت از مثنوی بهرم کتابی که چون جویم ز نظم آنجا نشانه نیابم زان نشانه جز...
صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفت که چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب است که فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت کی شود آینه طلعت یار آن سالک کز غبار د...
پیری دیدم خمیده قامت دنبال جنازه جوانی با او به زبان حال می گفت گریان گریان به هر زبانی رفتی تو چو تیر و من بماندم در قبضه دهر چون کمانی
بر عزم سفر دلی ز گیتی ناشاد رفتم به وداع آن بت حور نژاد می کرد وداع و اشکریزان می گفت رفتی و گذاشتی مرا شرمت باد
ای اشک که امشبم به رو افتادی در صحبت جانان نه نکو افتادی من بودم و یار و خلوت اکنون شده ام حیران که تو از کجا فرو افتادی
شبم در ماتم هجران دو ابرو در خیال آمد به سینه هر کجا ناخن زدم شکل هلال آمد پس از مرگ ای همایون زاغ افکن استخوانم را در آن صحرا که روزی بوی آن مشکین غزال آمد روم در سایه دیوار آن خو...
من آن نیم که پی حفظ اعتقاد عوام کشم عنان ارادت ز نقل باده و جام درآی ساقی و در ساغر بلورین ریز شراب لعل علی رغم کالانعام ازان شراب که چون از خودت خلاص دهد نه اسم و رسم گذارد تو را ...
لله الحمد که آن مه ز سفر باز آمد نورم از آمدن او به بصر باز آمد از نم دیده صاحبنظران سوی چمن لاله و سنبل او تازه وتر باز آمد آن جگرگوشه که چون اشک برفت از نظرم خون شد از غم جگرم تا...
امر علی بالیات الخیام وابکی علیها بکاء الغمام کهن خیمه هایی کزین پیش داشت در آن سلمی وآل سلمی مقام دریغا که از دور گردون فتاد چنان سلک جمعیتی ز انتظام نه پیداست زان خیمه ها جز نشان...
رخ خود به خون نگارم که نگار من نیامد غم او چو کشت زارم به مزار من نیامد به کنار جو ندیدم چو قدش به باغ سروی که ز آب دیده جویی به کنار من نیامد خط سبزه کامد از گل که ز پی رسیدم اینک...
که گوید سلام من مستهام به جانان که کرده ست در جان مقام در او بس که گم کرده ام خویش را نمی دانم او کیست یا من کدام همه اوست من در میان کیستم نمانده ست با من ز من غیر نام اگر من به ح...
یارب چه شد امروز که آن ماه نیامد جان رفت ز تن وان بت دلخواه نیامد صد قصه پرغصه من ظلم رسیده بردم به سر راه ولی شاه نیامد از خاک درش بود مرا چشم غباری این لطف جز از باد سحرگاه نیامد...
بی تو دارم ز جدا مردن بیم روی بنما که کنم جان تسلیم شد دو نیم از تو دل خسته چرا از من خسته دلی بر یک نیم دارم ای اختر فرخنده ز تو رخ پر از جدول خون چون تقویم گر به دوران تو بودی یا...