شمارهٔ ۳۱۴
چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آید دلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید ز بس خون حریفان ریخت آن ترک جفاپیشه غباری کز سر آن کوی خیزد بوی خون آید مریز ای دیده خون دل مباد آن چن...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آید دلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید ز بس خون حریفان ریخت آن ترک جفاپیشه غباری کز سر آن کوی خیزد بوی خون آید مریز ای دیده خون دل مباد آن چن...
به چشم تو زینسان که صیدی حقیرم کی از غمزه سازی مشرف به تیرم چو بر من کشی تیر ترسم که تیرت به من نارسیده ز شادی بمیرم برآورده دست نیازم که شاید بدین دست دامان وصل تو گیرم به مهر تو ...
مرا بر هر زمین از دیده اشک لاله گون آید دمد آنجا گل حسرت وز آن گل بوی خون آید شبی خواهم به خواب آید مرا آن ماهرو لیکن کسی را کز چنان رو دور ماند خواب چون آید خدا را ای فسونگر درد س...
وه که از پای درافکند غم آن پسرم چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم عشق و پیری نسزد کن مدد ای بخت سیاه تا به دود جگر از موی سفیدی ببرم غم آن تازه جوان از غم پیریم رهاند با غم او چو ج...
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید از جا جهم چو ناگه آواز در برآید ریزم سرشک گلگون از زخمه مغنی آری روان شود خون بر رگ چو نشتر آید گرمم ز آتش دل زانسان که گر درین تب پهلو نهم به ب...
به خاک درت ریخت اشک امشبم برآمد به اوج شرف کوکبم به پابوس تو تا گشادم دهان فراهم نیاید ز شادی لبم مجو بیش نبض مرا ای طبیب که جسته ست از شعله های تبم ز چه می رسد تشنه را آب و من چنی...
چو ترکش بسته از راه آن سوار نازنین آید مرا تیر بلا بر سینه اندوهگین آید بلا گویند می آید ز بالا راست است آری بلای جان من اینک ازان بالای زین آید گهی کاید چنین خندان و خوش خلقی شود ...
دادیم دست چو دیدی به ره خود پستم تا نیفکندیم از پا نگرفتی دستم گرچه شده سوده مرا پای به راه طلبت کردم از تارک سرپای و ز پا ننشستم یک سر ناخنم از سینه نمانده ست درست بس که از دست غم...
گر از پیراهنت بویی به طرف گلستان آید زند گل جامه بر خود چاک و بلبل در فغان آید بر آن اندام نازک چون پسندم بار پیراهن که بر وی سایه گلبرگ هم دانم گران آید به حلق تشنه آب زندگی دانی ...
چون تاب نیاری که به تو دیده فروزم آن به که به مژگان ز رخت دیده بدوزم تنگ آمدی از من مگشا در نظرم روی بگذار که از آتش شوق تو بسوزم خواهم چو مه نو ز تو انگشت نما شد زینگونه که کاهد غ...
هر آه جگرسوز که از سینه برآید دودی ست کزو بوی کباب جگر آید نزدیک به مردن رسم از بس که طپد دل چون شکل تو از دور مرا در نظر آید من بنده روی تو که هر بار که بینم در چشم من از بار دگر ...
ایستاده به سر از آه دمادم دودم من همانا شده از آه الف ممدودم همچو دودم ز خود ای شمع چه می سازی دور گرنه پیشت ز سیه کاری خود مردودم برمن دلشده هر رنج که بود از من بود ترک خود کردم و...
یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار را تا به خواری ننگرد رندان دردی خوار را شرع را آزار اهل دل تصور کرده است زان گرفته پیشه خود شیوه آزار را طبع بر گنج حقیقت قفل و شرع آمد کلید تا دهد ...
پست است قدر سفله اگر خود کلاه جاه بر اوج سلطنت زند از گردش زمان سفلی ست خاک اگر چه نه بر مقتضای طبع همراه گردباد کشد سر بر آسمان
در رنج خمار بودن ای یار ملیح جهل است به حکم عقل والجهل قبیح چون دفع خمار جز به می نتوان کرد درده قدحی که الضرورات تبیح
نشست اشک روان زنگ محنت از شب ما نداد پرتو راحت طلوع کوکب ما به نبض جستن ما ای طبیب دست میار که سوخت رشته نبض از حرارت تب ما سفید گشت چو پنبه ز گریه چشم و ز ضعف به پنبه آب چکاند زما...
جدول آسا درین صحیفه راز گرد هر صفحه صفحه گردیدم چون حدود خطایش از خط خوش نافه آمیز و مشکبو دیدم به دو انگشت گزلک و خامه نافه های خطا ازو چیدم
تا کرد جا به گوشم آوازه جمالت خلوتسرای دل شد جولانگه خیالت در هجر تو بمردم نشنیده بوی وصلت در دام تو فتادم نادیده زلف و خالت تو شاه ملک حسنی من تنگدل گدایی در خاطرم نگنجد اندیشه وص...
دی رسید از مطبخ خواجه که بادا دود آن رفته چون ظل زمین تا طارم فیروزه رنگ یک طبق سیمین دوایر کرده بر اقطار طی حشو آن در دیده دانش نموده بی درنگ همچو جنس نغز پیچیده در اوراق رقیق یا ...
جانانه که آمد گل و گلشن همه او در گلشن جان سنبل و سوسن همه او برداشته از میانه پندار دویی هم او همه گشته و هم من همه او
بر حرف هنر خطی ز عیب اندرکش وز روی یقین نقاب ریب اندرکش پا در دامان و سر به جیب اندرکش سر دل و جان به ستر غیب اندرکش
ز خاکم چو خونین گیایی برآید ز هر شاخ برگ وفایی برآید چو آتش مشو تند و سرکش مبادا که دود از دل مبتلایی برآید به بوی تو از جا جهم مست و بی خود ز هر سو که آواز پایی برآید نکو گوش کن ک...
نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم دارم امید که مبذول بود ملتمسم من که باشم که کنم هم نفسی با چو تویی اینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم می روم گاه به پا گاه به سر در ره عشق دل ازین ...
چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید به همراهی او صد کاروان جان برون آید ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید مبند آن ماه گو محمل که می گریند ص...