شمارهٔ ۳۲۱
نشان پای سگانت که بر زمین بینم برآسمان شرف هست عقد پروینم برآن سرم به رهت کرده پای از سر خویش که تا به جاست سر من ز پای ننشینم جمال عارض و خط تو یاد می آید به گرد صفحه باغ از خط ری...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
نشان پای سگانت که بر زمین بینم برآسمان شرف هست عقد پروینم برآن سرم به رهت کرده پای از سر خویش که تا به جاست سر من ز پای ننشینم جمال عارض و خط تو یاد می آید به گرد صفحه باغ از خط ری...
به چنگ غم دلم از ناله تنگ می آید که تار زلف تو دیرم به چنگ می آید به بوی آشتیت جان همی دهم هرچند کز آشتی توام بوی جنگ می آید به بحر عشق تو شستم ز کام دست امید چو گام سعی به کام نهن...
خیزید حریفان که به میخانه درآییم سلخ رمضان است به می روزه گشاییم درد سرتسبیح و تراویح شد آخر گلبانگ زنان رخ به در میکده ساییم هر زنگ که از صوم ریا آینه دل بسته ست به جام می صافی بز...
به سینه گر نه غمت دمبدم فرود آید دلم به غمکده سینه کم فرود آید گریخت صبر دو اسپه ز هجر تو مشکل که نارسیده به ملک عدم فرود آید چو کعبه گر همه کس را بود به کوی تو راه هزار قافله بر ر...
شدم به باغ که کنج فراغتی جویم غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم شدم چو آینه صافی ز شست و شوی سرشک بدین بهانه چه باشد که بنگری سویم اگر چه روی به رویم نمی نهی باری فتد ز روی تو یک بار...
چه شد یارب که آن سرو خرامان دیر می آید سوار چابک من سوی میدان دیر می آید ز هر سویی سپاهی از پریرویان رسید اما چه حاصل دادخواهان را که سلطان دیر می آید ز جانم یک رمق مانده ست و تیغش...
ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم چنان ز مهر تو پر شد دلم که می تابد هلال نور زهر استخوان پهلویم ز میل ابروی تو دست داشتم چه کنم نمی رسد به کمان ت...
در آن کو می روم هر لحظه باشد یار پیش آید زهی دولت ز هر صد بار اگر یک بار پیش آید نیاید هرگزم پیش آن بلای جان نبوده ست آن که می گویند عاشق را بلا بسیار پیش آید به وصف حال خود صد داس...
دردا که درآمد به درت پای به سنگم شد پای گذشتن ز سر کوی تو لنگم دربسته و دیواربلند است برون آ کز تنگدلی با در و دیوار به جنگم اول رخ من زرد شد آنگاه به خون سرخ سودای تو گرداند بسی ر...
دی دولتم مساعد و اقبال بنده بود کان آفتاب سایه به حالم فکنده بود سرو قدش فلک نپسندید در برم ور نی ز باغ عمر همانم بسنده بود بارنده همچو ابر ازان گشت چشم من کایام وصل یار چو برق جهن...
چو دست بی تو بدین چشم اشکبار برم به آستین ز مژه در شاهوار برم میان اشک شدم غرقه آشنایی کو که رخت خویش ازین موج باکنار برم به هر بهانه بری روزگار پیش رقیب تو روزگار بری و من انتظار ...
دی که بود آن کافر سرکش که ترکش بسته بود تیر مژگان در کمان ابروان پیوسته بود یک دل اندر برنبینم مردم نظاره را کش نه آن ابرو کمان از تیر مژگان خسته بود خرمن تقوی و صبر اهل دل سالم نج...
گناه عشق بتان گرچه ساخت نامه سیاهم بس است خط عذار تو عذرخواه گناهم نه قطره هاست ز اشکم به روز زرد فتاده ز دست آبله ها چهره از زباله آهم هزار تن بودم کاشکی که بهر قدومت در انتظار نش...
دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بود شب همه شب مونس جانم خیال یار بود دیدمش در خواب چون بیدار شد بخت اندکی اینقدر زین بخت خواب آلود هم بسیار بود لعل او در خنده هر باری که شکربار گ...
چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهم سرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم جوی خون گرد من از دیده درآمد چه کنم قوت پای ندارم که ازین جو بجهم گر دهد جایگهم پیش خود آن سلسله موی نتوان داشت به...
تا کی از هجر تو با غم همنشین خواهیم بود با سرشک گرم و آه آتشین خواهیم بود تو حریف دیگران ما از غمت جامه دران تا تو باشی آن چنان ما این چنین خواهیم بود در کمان ابرویت بیند نهان هر ک...
ای نوجوان که دل به کمند تو بسته ام رحمی نما که پیر و ضعیف و شکسته ام چل سال در مجاهده عمرم چو صرف شد پنداشتم ز مهر بتان بازرسته ام بر باد داده حاصل چل ساله این زمان با داغ تو به گو...
چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را فرخ آن ساعت که یابم دولت دیدار را یار اگر طعن فرامش کاریم زد باک نیست زانکه با یادش فرامش کرده ام اغیار را خواندمی طومار غم بی او ولی چون شد مرا ن...
جامی مبند توسن همت به میخ آز همچون خران بر آخر آخرزمانیان از خوان خاکیان مطلب لقمه تا رسد نزل بقا ز مایده آسمانیان آزادگی گزین که نیرزد به نزد عقل ملک جهان به دیدن روی جهانیان
تا کی ز رخت پرده گشایم گستاخ وز لعل لبت بوسه ربایم گستاخ زین پس قدم از تارک سرخواهم ساخت تا چند به پا سوی تو آیم گستاخ
بیاکه تا ز تو ای مه تهیست منزل ما چراغ و مشعله ندهد فروغ محفل ما چه سود روی عبادت به کعبه آوردن چونیست قبله روی تو در مقابل ما اجل چو محمل ما بندد از جهان باشد نوای عشق تو بانگ دار...
نغز خط دلبری فرستادم همچو یوسف یگانه در خوبی بو که یابد ز شهریار جهان نظر التفات یعقوبی
ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامت شکر خدا که آمد باز از سفر سلامت من شاه تخت عشقم تاج شرف به فرقم سنگی که بر سر من می آید از ملامت عشقم ندیم جان شد بی عشق اگر ز جانم روزی دمی برآم...
هرچند بود آیینه احوال دگر ضد از عیب کسان زان هنر خود بشناسی کردم خزفی چند به سوی تو روانه تا قیمت سلک گهر خود بشناسی