شمارهٔ ۳۳
گاهی کشیم به رفتن ای عشوه پرست گه ز آمدن از نیست مرا سازی هست تا چند گهی کشی و گه زنده کنی یکباره برفتی و بکشتی و برست

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
گاهی کشیم به رفتن ای عشوه پرست گه ز آمدن از نیست مرا سازی هست تا چند گهی کشی و گه زنده کنی یکباره برفتی و بکشتی و برست
جامی روزی فلک به دادت برسد وز بند زمانه صد گشادت برسد پای از سر خویش و کرسی از زانو کن تا دست به دامن مرادت برسد
گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بود شد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود ای رفیق کوی زهد از من سر و سامان مجوی خاک شد در راه خوبان هر سر و سامان که بود امشب افغانم ز چرخ...
دیده از جلوه بتان بستیم در ببستیم و از بلا رستیم بود دامی ز زلفشان هر موی به سلامت ز دامشان جستیم چون نیامد به دست دامنشان پا به دامن کشیده بنشستیم نقد زاهد جواهر سبحه ست ما ازین ن...
دوش در بزم گدا شاه فرو آمده بود نور نازل شده و ماه فرو آمده بود نازنینی به صف خاک نشینان نیاز از سریر شرف و جاه فرو آمده بود ز آسمان بر من محنت زده از رحمت و لطف آیتی بود که ناگاه ...
شب که سر از حلقه سلک سگانت برزنم طوقدار حلقه دم باد از ایشان گردنم مهر و مه تابد ز روزن ور تو مهمانم شوی بر فلک تابد فروغ مهر و ماه از روزنم در تن از پیوند دل هر جا فتاده آتشیست جا...
دی چو دید آن مه مرا از راه گردیدن چه بود وان روان بگذشتن آنگه باز پس دیدن چه بود با رفیقان گر نه رمزی داشت از من در میان آن اشارت کردن پنهان و خندیدن چه بود بی دلی می گفت دی کان ما...
عید فطر است بیا تا به می افطار کنیم عیدگه خاک در خانه خمار کنیم آنچه در صومعه زین پیش نهان می کردیم این زمان با دف و نی بر سر بازار کنیم شیخ سجاده نشین را به سر راه بریم راهب میکده...
رفتم به باغ و سرو خرامان من نبود وان نوشکفته غنچه خندان من نبود چون ابر نوبهار به هر سو گریستم کان سرو پیش دیده گریان من نبود نگشاد دل ز لاله مرا زانکه بی رخش داغ غمی نماند که بر ج...
نی ماه منظری که نظربازیی کنم در پایش اوفتاده سرافرازیی کنم نی عاشقی که چون به لب آرد سرود شوق با او درآن ترانه هم آوازیی کنم نی صوفیی که چون شودش کشف راز غیب با او به کنج صومعه همر...
هرشب از زلف تو حال من پریشان تر بود هردم از لعل تو چشمم گوهرافشان تر بود گرچه نتواند ز جا جنبید سرو جویبار بر قدت از شاخ نی در آب لرزان تر بود گفتیم یک بوسه خواهی یا دو دشنام از لب...
خوش آنکه روی توبینم در اضطراب شوم چو ذره رقص کنان محو آفتاب شوم ز رخ نقاب برافکن خدای را زان پیش که زیر خاک ز هجر تو در نقاب شوم به زنگ جامه تو کس مباد چند ز دور به دیدن تو بهر دیگ...
هر شبم در سر خیال آن لب میگون بود دامن از مژگان و مژگان از دلم پر خون بود چون رسد پیکان تو بر سینه آنگه بگذرد از رسیدن درد بگذشتن بسی افزون بود آن غزالی تو که از بهر شکارت عالمی گم...
به دل دردی عجب دارم نمی دانم که چون گریم دلا خون شو که تا بر درد خود یک لحظه خون گریم کند تدبیر عقل ذوفنون تا سازدم خندان من دیوانه از تدبیر عقل ذوفنون گریم تنم پر زخم کاری سینه ام...
مرا به کوی تو خواهم که خانه ای باشد ز بهر آمدن آنجا بهانه ای باشد گذاشتم دل صد پاره را به خاک درت که پیش تیر تو از من نشانه ای باشد من آن نیم که عنان گیریت توانم کرد مرادم از تو هم...
یار ما یار دگر کرد چه تدبیر کنیم قصه مشکل خود پیش که تقریر کنیم دوست دشمن بود آن سنگدل و دشمن دوست حد ما نیست که این قاعده تغییر کنیم کاغذ و کلک چو پیچد سر از قصه ما بر رخ زرد به خ...
خوش آنکه وصال تو میسر شده باشد چشمم به جمال تو منور شده باشد ریزم ز مژه اشک دمادم که بشوید گر غیر تو در دیده مصور شده باشد با هیچ برابر نکنم آنکه سر من در پای تو با خاک برابر شده ب...
برخیز تا به عزم تماشا برون رویم از تنگنای شهر به صحرا برون رویم زین دام پای گیر و کمند گلوفشار چون سرکش آهوان به تک پا برون رویم هرجا که هست جا همه تنگی و تیرگیست جایی که جا نبود ا...
ساقی بیا که میکده را فتح باب شد پر کن قدح که دور شه کامیاب شد در ده شراب ناب که جان و دل حسود در بزم غم بر آتش حرمان کباب شد از باده خوش برآ که به کف نیست غیر باد آن را که جام عیش ...
بی رخت چون به چمن راه کنم سوی گل بنگرم و آه کنم شرح حالم چو غم آرد حاشا که ز حال خودت آگاه کنم قصه هجر دراز و تو ملول ادب آنست که کوتاه کنم کفش زن از سر خواری به سرم تا کلاه شرف و ...
چون برید از تن رگ جان آه دل آهسته شد چنگ افتاد از نوا چون تار ازو بگسسته شد بی رخ جانان تماشای جهان لطفی نداشت آبروی این کهن باغ آن گل نورسته شد بس که چشمم ریخت در هجر رخت باران شو...
هر چند جز فریب و فسونت نیافتم یکدم ز جان خویش برونت نیافتم هرجا که هست چون همه نام و نشان توست در حیرتم ز خویش که چونت نیافتم برهم زدم بنفشه و سنبل بسی چو باد بویی ز خط غالیه گونت ...
کیست کز عشاق پیغامی رساند یار را وز فراموشان دهد یاد آن فرامش کار را شد دلم آزرده زخم غم هجران کجاست مرهم وصلی که از دل چیند آن آزار را ز اشک خونین سرخرویی هاست پیش مردمم حق گزاری ...
برای نعمت دنیا که خاک بر سر آن منه ز منت هر سفله بار بر گردن به یک دو روز رود نعمتش ز دست ولی بماندت ابدالدهر عار بر گردن