شمارهٔ ۳۴
المنة لله که نه شیخم نه مرید نی طالب علم و نه مدرس نه معید فارغ ز جهانیان چه زیرک چه بلید در زاویه ای نشسته ام فرد و وحید

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
المنة لله که نه شیخم نه مرید نی طالب علم و نه مدرس نه معید فارغ ز جهانیان چه زیرک چه بلید در زاویه ای نشسته ام فرد و وحید
ای خاک ته کفش تو کحل بصر ما کفشی که زنی بر سر ما تاج سرما می کن به خبر پرسی ما رنجه لب خویش زان پیش که پرسی و نیابی خبر ما پیش از حرم کعبه به کوی تو رسیدیم کوتاه شد المنة لله سفرما...
جهان پناها بادت خدا پناه که شد ز نقشبندی لطفت جهان نگارستان شکار چنگل باز ظفر شکارت باد هزار طایر دولت درین شکارستان ز نوک خامه یکی روضه کرده ام ترتیب که پیش دیده حاسد نموده خارستا...
گنج مراد را که بر او قفل ابتلاست دندانه کلید ز دندان اژدهاست آن رخنه ها به جان که ز دندان وی فتاد در ملک فقر کنگره قصر کبریاست فقر است راحت دو جهان زینهار ازان میل غنا مکن که غنا ص...
ایا دقیقه شناسی که سر هر مشکل به پیش خاطر وقاد تو بود مکشوف ز اختیار که صد صیغه را بود مصدر نخست صیغه بگیر از مضارع معروف دو حرف اول ازان سوی ما فرست که باد چو شب صباح حسودت به ماب...
دیوانه شکل دین برانداز توام مفتون دو لعل نغمه پرداز توام ای وای من آن زمان که ماند محروم دیده ز جمال و گوش ازآواز توام
جامی کمی زمانه از بیشی به در کار جهان واپسی از پیشی به در هر امری عاقبت اندیشی به در عاقبت امور درویشی به
دل با خیال آن لب میگون ز دست شد ای عاقلان کناره که دیوانه مست شد نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار برخاست باز و فتنه اهل نشست شد از طرف باغ ناله بلبل نمی رسد مسکین مگر به دام گلی ...
چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنم گر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم کار من بی رخ تو غیر شکیبایی نیست گر معذالله ازین کار بمانم چه کنم عشق مستولی و از من تو چنین مستغنی قصه مشکل خود پیش...
ز طاق ابروی تو پشت طاقتم خم شد سرشک سرخ ز لعل توام دمادم شد به وقت گریه ام ای دل به خون مدد فرمای که بس که دیده من اشک ریخت بی نم شد قدم چو حلقه خاتم خمیده بود ز غم عقیق اشک به روی...
ز هجران مرده ام جانا نپنداری که جان دارم به مضراب غمت چون چنگ بی جان این فغان دارم نه تن دان این که می بینی پی قوت سگان تو کشیده در درون پوست مشتی استخوان دارم ز تو نبود تهی یک لحظ...
تا دامن آن تازه گل از دست برون شد چون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد گفتم نکنم میل جوانان چو شوم پیر فریاد که چون پیر شدم حرص فزون شد بگشاد صبا تاری ازان جعد مسلسل صد خسته جگر ب...
یار نی روی به گلشن چه کنم جلوه سوری و سوسن چه کنم منظر دیده روشن رخ اوست بی رخش دیده روشن چه کنم شب چو درنایدم آن ماه ز در پرتو ماه ز روزن چه کنم چاک دل دوخته نی ز اشک و مژه این هم...
ساقیا اطراف باغ از سبزه تر تازه شد جام می در ده که دور عشرت از سر تازه شد گل به وجه ساغر می در میان آورد زر در سر نرگس هوای ساغر زر تازه شد بزم گلشن را ز لاله جام لعل آمد پدید افسر...
مهر رخسار تو دارم که جفای تو کشم لطف بالای تو بینم که بلای تو کشم بر زمین پای تو حیف است امان ده که نخست پرده دیده و دل در ته پای تو کشم تنم از ضعف چو مویی شد و خواهم به غلط هر دمش...
تا دلم را پا در آن کو بسته شد راه رفتارم ز هر سو بسته شد ناقه عزم جهان پیمای را بر سر آن کوی زانو بسته شد بهر چشم بد دل من پر دعا همچو تعویذش به بازو بسته شد آن میان آمد چو مویم در...
از در صومعه آن به که قدم بازکشیم خرقه ها در نظر شاهد طناز کشیم چند ناخوش منشان بر سر ما ناز کنند نازنینی به کف آریم و زو ناز کشیم سرکه کردیم بسی پیش ریا کیشان پست در ته پای یکی سرو...
باز خون دلم از دیده روان خواهد شد چشمم از هر مژه خونابه فشان خواهد شد هست مقصود دلت آنکه بمیرم ز غمت هر چه مقصود دل توست چنان خواهد شد بس که خونین کفنان داغ تو بر دل رفتند همه صحرا...
در ره تو ز دیده پا کردم خاک پایت به دیده جا کردم بستم از هر چه بود چشم امید پس به روی تو دیده وا کردم سینه را از خیال غمزه تو هدف ناوک بلا کردم هر نمازی که روی در قبله دور از ابروی...
کدام سر که درین آستانه خاک نشد کدام دل که به تیغ غمت هلاک نشد کدام پیرهن ناز دوخت شاهد گل که در هوای تو چون جیب غنچه چاک نشد برات حسن جزا کی رسد قتیلی را که حرف مهر تواش نقش لوح خا...
به هیچ مسجد و محراب بی تو رو نکنم که پیش ابروی تو سجده آرزونکنم چو گویمت که مکن وعده وصال دروغ به یک دروغ دلم شاد کن بگو نکنم چو باز کردن خوی از تو مشکل است آن به که با فراق تو ساز...
چو لب به کوزه نهی کوزه نبات شود ز کوزه قطره چکد چشمه حیات شود ز رشک آنکه چرا کوزه لب نهد به لبت مرا دو دیده ز نم دجله و فرات شود ازان زلال بقا کآب نیم خورده توست چو خضر هر که خورد ...
دی تجربة المداد کردم وصف خط تو سواد کردم شاگرد شدم خط لبت را نسخ خط اوستاد کردم هر نقطه که بر ورق نهدم از خال و رخ تو یاد کردم هر دال و الف که نقش بستم زلف و قدت اعتقاد کردم خط تو ...
به عزم گشت چو آن نازنین سوار شود هزار خسته دلش خاک رهگذار شود پی شکار چو راند برون رود آهو به پیش راه وی از دور تا شکار شود چنان به فکر رخش نازک است خاطر من که یاد غمزه آن چون کنم ...