شمارهٔ ۳۴۸
نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنم عشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم روز من چون شود از گردش گردون شب تار از فروغ رخ او شمع شب تار کنم نه رفیقی که ز اخلاق پسندیده او مرهم سینه ریش و...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنم عشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم روز من چون شود از گردش گردون شب تار از فروغ رخ او شمع شب تار کنم نه رفیقی که ز اخلاق پسندیده او مرهم سینه ریش و...
مهر جمالش از دل دیوانه کی شود سودای شمع از سر پروانه کی شود این دل که رخنه شد از غم نه جای اوست شبها ز سدره ساکن ویرانه کی شود شد سوی گشت آن مه و من بر سر رهش در انتظار تا طرف خانه...
به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنم بدین بهانه گذر بر دیار یار کنم ولی چه سود که نگذاردم مدار سپهر که بر مراد دل خویش هیچ کار کنم صبا رساند غباری ز موکبش آن به که کحل دیده اقبال ازان غ...
بخرام و باز جلوه ده آن سرو ناز را پامال خویش کن سر اهل نیاز را بگذار یک نظاره در آن رو که اهل دل گیرند کیمیا نظر پاکباز را خوش آنکه تو نشینی و من پیش روی تو سازم بهانه بهر سجودی نم...
به دندان رخنه در پولاد کردن به ناخن راه در خارا بریدن فرو رفتن به آتشدان نگونسار به پلک دیده آتش پاره چیدن به فرق سر نهادن صد شتر بار ز مشرق جانب مغرب دویدن بسی بر جامی آسان تر نما...
آن شاهد غیبی ز نهانخانه بود زد جلوه کنان خیمه به صحرای نمود از زلف تعینات بر عارض ذات هر حلقه که بست دل ز صد حلقه ربود
ما مرید راه عشقیم و جوانان پیر ما التفات خاطر پیران بود تدبیر ما زآب چشم ما کند زنجیر سازی باد آه تا کشد سرو قدت را پای در زنجیر ما والضحی باشد کنایت زان دوزخ والشمس نیز در بیان حس...
یکی خمسه ارسال کردم که خامه چو پا بهر تسوید او سوده تارک پی بهره گیری ز خوان کرامت به کف بادت این خمسه خمس المبارک
روی خوش تو مطلع صبح صباحت است خط لب تو سبزی خوان ملاحت است هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست خونابه ای که گشته روان...
کرد تهمت حاسدی کز شهر یاران کهن می رود جامی ز بس آزارهای نو به نو بخردی گفتا چو نقد عمر خود یعنی سخن می گذارد پیش ما هر جا که خواهد گو برو چون ز کنجد روغن صافی تمام آمد برون طبع گا...
در دیده ز تو ابر بهاری دارم بر چهره شکفته لاله زاری دارم لطفی بنما و پرده از طلعت خویش بگشا که عظیم انتظاری دارم
راه طلبم ز پای و پی خالی چند بزم طربم ز نای و نی خالی چند پیمانه من زمانه پر خواهد کرد دستم ز قدح قدح ز می خالی چند
زان پیشتر که میکده از ما تهی شود مپسند جام را که ز صهبا تهی شود پر کن سبو به هر چه توان رهن باده ساخت زان غم مخور که خانه ز کالا تهی شود خوش مصرفی ست میکده کین چرخ صیرفی هر کیسه ای...
تا کی آرام دل بی خبرانت بینم مردم دیده کوته نظرانت بینم روی تو اینه نور جمال ازل است چند پیش نظر بی بصرانت بینم می روم از سرکویت چه کنم نتوانم که از این بیش حریف دگرانت بینم تویی آ...
هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شود رام گردد با من و آرام جان من شود استخوانی شد تنم از لاغری وان هم خوش است گر سگش را میل سوی استخوان من شود این چنین جولان کنان کان شهسوار آمد برون...
نمی خواهم که با کس راز آن پیمان گسل گویم خیالش را نشانم پیش و با او راز دل گویم ز سر تا پا همه جان و دل آمد آن پری پیکر معاذالله که همچون دیگرانش زآب و گل گویم نشان قصد من نبود جز ...
جرمی که رخت ما به حریم فنا کشد بهتر ز طاعتی که به عجب و ریا کشد هر دم ز بزم عیش نهم رو به راه زهد بازم کمند گیسوی چنگ از قفا کشد گو جام صاف و دامن معشوق ساده گیر آن را که دل به صحب...
به بزم عشق بتان را چو نام می گویم تویی مراد چو ماه تمام می گویم ز بس که ذکر تو سربسته می کنم ز بتان به فهم کس نرسد کز کدام می گویم چو در نماز همی ایستم خیال تورا گهی ز راست گه از چ...
طبع مردم سوی خوبان وفاکیش کشد خاطر من به بتان ستم اندیش کشد هر که را سرکشی و شوخی و بدخویی بیش خون گرفته دل من جانب او بیش کشد می کشم تحفه جان پیش چنان سنگدلی که به قتلم ز همه تیغ ...
بیخود فتم هرجا روان آن قد رعنا بنگرم چون بگذرد خیزم نشان بر خاک ازان پا بنگرم زانجا که روزی دیدمش باشم گریزان چون کنم بی او نباشد طاقتم کانجا روم جا بنگرم از دیدن او چون مرا مانع ش...
گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی بعد قتلم...
چون خرامان قدت ای سرو دلارا بنگرم صد سرت بینم به راه افتاده هر جا بنگرم سوختم از شوق سرچند از حیا پیش افکنی سربه بالا کن که سیر آن روی زیبا بنگرم تا نه صد تن صف کشند از عاشقان مگشا...
بازم کمند شوق به سوی تو می کشد خاطر به خدمت سگ کوی تو می کشد دل کو دو اسپه از غم خوبان همی گریخت عشقش عنان گرفته به سوی تو می کشد بوی تو یافت از گل نورسته باغبان چندین جفای خار به ...
تا کی از گریه پا به گل باشم خرقه رنگین ز خون دل باشم تا تورا لعبت چگل گفتند روبه بتخانه چگل باشم تا به خونم خطت سجل بسته ست کشته حکم آن سجل باشم اعتدال قد تو تا دیدم بنده سرو معتدل...