شمارهٔ ۳۵۶
رخت ز غالیه خط گرد آفتاب کشید خطت ز سنبل تر بر سمن نقاب کشید مصور ازل ابروی دلگشای تو خواست ز مشک ناب هلالی بر آفتاب کشید سگ تو خواست برای قلاده عقد گهر به رشته مژه چشمم در خوشاب ک...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
رخت ز غالیه خط گرد آفتاب کشید خطت ز سنبل تر بر سمن نقاب کشید مصور ازل ابروی دلگشای تو خواست ز مشک ناب هلالی بر آفتاب کشید سگ تو خواست برای قلاده عقد گهر به رشته مژه چشمم در خوشاب ک...
خوشا وقتی که از خود رسته باشیم به وقت بیخودان پیوسته باشیم ازان دامی که جز مردان نجستند به همتهای ایشان جسته باشیم کشیده رخت خود از کوی هستی به کنج نیستی بنشسته باشیم خلیل آسا به ن...
خطت قوت ازان لعل خندان کشید خضر چاشنی ز آب حیوان کشید به خونم نوشته ست فرمان لبت نخواهم سر از خط فرمان کشید نیارست چشم دلم از تو دوخت اجل کز تنم رشته جان کشید پی مقدم تو ز سبزه صبا...
ساقی بیا که دیگر زین گفت و گو بجانم یکدم ز ساغر می نه مهر بر دهانم تنگ آمدم ز دانش درده شراب صافی تا لوح خاطرم را شوید ز هر چه دانم هر چند حیله کردم از خویشتن نرستم می ده که تا به ...
شب دل سوخته آهی ز سر درد کشید صبح بشنید همان دم نفس سرد کشید من و جام می و شکر کرم پیر مغان که به میخانه مرا همت آن مرد کشید دارم از دوست غباری که چو من گرد شدم در ره او ز چه رو دا...
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خم درآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم چو آن ترانه ام از خویشتن تهی سازد عجب مدار چو پیمانه گر جهم در خم تو گنج حسنی و گرد تو اژدهای فلک به قصد پاس تو زا...
دردا که عشق یار به دیوانگی کشید خط جنون به دفتر فرزانگی کشید ایزد چو شمع حسن وی افروخت در ازل بر ما رقم به منصب پروانگی کشید ای من غلام همت آن رند پاکباز کو درد و داغ عشق به مردانگ...
زخط سبز خطان سبزه چون کند شادم دهد شکوفه ز موی سفید خود یادم شمیم سنبل و بوی گلم ز باد چه سود چنین که عمر گرانمایه رفت بربادم چو شاخ میوه که آرد شکوفه پیش از برگ ندیده برگ جوانی به...
برکش ای صوفی ز سر این خرقه سالوس را جام می بستان و بشکن شیشه ناموس را کاسه می خور که خواهد کاسه سر خاک خورد بود نقش کاسه زر این سخن کاووس را حسن رعنایان ز جعد عنبرافشان جلوه یافت ز...
به جنگجو صنم خویش گفتم ای صد بار رسیده سنگ جفایت بر آبگینه من رسان به سینه من سینه را به رسم صفا که پاک به دل همچون تویی ز کینه من به عشوه گفت تو را سینه گرچه صاف آمد گمان مبر که ر...
هر صورت دلکش که تو را روی نمود خواهد فلکش زود ز چشم تو ربود رو دل به کسی ده که در اطوار وجود بوده ست همیشه با تو و خواهد بود
کشته خنجر عشق است دل زنده ما غرق جمعیت او وقت پراکنده ما بخیه بر وصله پیوند کسان کم زده ایم دست تجرید بود بخیه کش ژنده ما گر بخندیم مکن عیب که چون غنچه بود پرده پوش دل آغشته به خون...
عروس حجله طبعم که شاهد سخن است ز آب و خاک خراسان چو دید ناسازی وداع کرد مرا و نهاد روی به روم به عزم خدمت شاه مجاهد غازی
امشب ز شغل شاعریم حال دیگر است همچون ردیف قافیه پیشم مکرر است ز آثار کلک بیهده گوی سیه زبان روی دلم سیاهتر از پشت دفتر است ساقی بیا و رغم سفیهان شهر را می ده که می جلای ضمیر سخنور ...
ای زده دم ز سبکروحی خویش انت والله تقیل و ثقیل با وجود تو کم است از پشه در ترازوی گرانجانی پیل
دیدار تو ای یار پسندیده من حیف است بدین دیده غمدیده من در دیده من نشین وبگشای نقاب خود بین رخ خویش لیک از دیده من
احمد که اجل به قتل او تیغ کشید وز دهر بجز زهر شهادت نچشید آورد خرد برون چو این نکته شنید تاریخ وفات او ز مقتول شهید
هیچ شب بی تو دلم ناله به گردون نکشید که به رویم رقم از اشک جگرگون نکشید کس حریف من میخواره نشد بی لب تو کز کف ساقی چشمم قدح خون نکشید دل چو پرگار شد از دست تو سرگشته ولی پای از دای...
برخیز تا به جانب گلشن گذر کنیم پیش سنان خار غم از گل سپر کنیم چون غنچه لب به خنده گشاییم در چمن خونهای بسته ته به ته از دل بدر کنیم حاضر کنیم لاله و نرگس به بزم خویش زان ساغر عقیق ...
به گلگشت بهار این خاطر ناشاد نگشاید ز گل بی روی تو جز ناله و فریاد نگشاید گره شد در دلم زلفت چه گردم گرد بستانها چو دانم کین گره از طره شمشاد نگشاید اگر مقصود نی آزادی از سرو قدت ب...
هر دم از کوی تو خواهم من شیدا بروم جان سپارم به سگانت تن تنها بروم می شوم باز پشیمان که نه مقدور من است که به جایی که تو باشی من ازانجا بروم گرگشایند در روضه رضوان حاشا که ازین در ...
ماه من تا کمر از موی میان نگشاید بیدلان را گره از رشته جان نگشاید چون بنفشه ز قفا باد زبان سوسن را گر به آزادی آن سرو زبان نگشاید گر ببیند صدف آن حقه در گرچه فتد جای قطره گهر از اب...
برون خرام که تا در ره تو خاک شوم روا مدار کزین آرزو هلاک شوم جدا ز خاک درت گر فتم درآب حیات چو ماهیان جگر تشنه در طپاک شوم به دور چشم تو با دلق زهد نزدیک است که رند دردکش و مست جام...
بر من از خوی تو هر چند که بی داد رود چون رخ خوب تو بینم همه از یاد رود گره طره مشکین مگشا پیش صبا عمر صد دل شده مپسند که بر باد رود تا به کی عاشق دلخسته به امید وصال شادمان سوی درت...