شمارهٔ ۳۶۳
کردی ز راندگان در خود شماره ام در کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو خالیست از فروغ سعادت ستاره ام گر در میان بزم خودم جا نمی دهی بگذار چون نظارگیان برکن...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
کردی ز راندگان در خود شماره ام در کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو خالیست از فروغ سعادت ستاره ام گر در میان بزم خودم جا نمی دهی بگذار چون نظارگیان برکن...
نشکسته دلی ز هجر کی از دیده خون رود از شیشه تا درست بود باده چون رود از کشتگان به کوی تو شد سیل خون روان مپسند بیش ازین که به کوی تو خون رود هرگه ز زلف سلسله بر طرف رخ نهی بس عقل ذ...
خوش آنکه آینه سان رو به روی آن پسر افتم فروغ حسن ازل بینم و به سجده درافتم کند جمال رخش جلوه ای ز عالم صورت که از مشاهده آن به عالم دگر افتم طریق عشق سپردم ازان مخاطره غافل که از د...
آنچه از آتش غم با دل غمناک رود گر برآرم دم ازان دود بر افلاک رود بنده ام پاکروی را که درین دیر کهن تا زید پاک زید چون برود پاک رود زیر هر سنگ فتاده ست سر سرهنگی پر دلی کو که درین ر...
از نهانخانه وصل تو جدا افتادم بین کجا بودم ازین پیش و کجا افتادم جانم از سطوت بی چونی تو بی چون بود دور ماندم ز تو در چون و چرا افتادم اصل هر نغمه که باشد نفس رحمت توست من ازان نغم...
در چمن یارم چو با آن لطف و بالا می رود سرو را پای و صنوبر را دل از جا می رود ز اشک و آهم در زمین و آسمان رسوای عشق چون کنم کان تا ثری وین تا ثریا می رود بر فلک افکنده جان پیچان کمن...
گر ز بار غم هجر تو به تنگ است دلم چه کنم قطره خون است نه سنگ است دلم جذب عشق تو نهنگ دو جهان آشام است گام همت زده در کام نهنگ است دلم گر تو را آرزوی دیدن دیدار خود است کرده آیینه خ...
بر رخ زردم نه اشک است این که گلگون می رود شد دلم ریش از غمت وز ریش دل خون می رود گر دلم شد رخنه از تیغ جفایت باک نیست جانم از زندان غم زان رخنه بیرون می رود بر تن زارم زمین شد بی ت...
ای روشن از فروغ رخت خانه دلم نقد غم تو گنج به ویرانه دلم از غم مرا چه بیم چو هست از حریم وصل صد روزن امید به غمخانه دلم پیش از اساس گنبد فیروزه سپهر عشقت کشید رخت به کاشانه دلم مشع...
آن ترک شوخ بین که چه مستانه می رود شهری اسیر کرده سوی خانه می رود هر جانبی که جلوه کنان روی می نهد با او هزار عاشق دیوانه می رود جانم ز تن رمید به سودای خال او مرغ از قفس پرید پی د...
من بسی خوبان عالم دیده ام چون تو در عالم کسی کم دیده ام چشم من بی نم مبادا گر گهی چشم خود را بی تو بی نم دیده ام چون سر زلف تو پشت من خم است تا سر زلف تو پر خم دیده ام بر دل غمدیده...
دوستان بازم عجب کاری فتاد دل به دام عشق خون خواری فتاد جان رمید از تن به کویش آرمید از قفس مرغی به گلزاری فتاد ما بلا خواهیم و زاهد عافیت هر متاعی را خریداری فتاد در حریم وصل محرم ...
روز مردن کز وصال دوستان دل برکنم از همه آسان ولیکن از تو مشکل برکنم در مقابل چون زنی خرگه چو مه حاشا که من خیمه بر عزم جدایی از مقابل برکنم کی سزد در راه رخشت سجده محرابیان کاش بتو...
من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن یا...
جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدند اهل همت را بود قاف قناعت فرض عین راح راحت نیست در جام غم انجام طمع کأس یأس از کف منه کالیأس احدی راحتین
زان جنبش و کوشش که دل خسته نمود چون در ره جست و جوی کاری نگشود در سایه ممدود شهنشاه ودود رفتم خفتم چو کاهل پای مرود
ای پریرخ مرو از خانه ما رحم کن بر دل دیوانه ما در غم عشق تو افسانه شدیم بنشین گوش کن افسانه ما ازمی عشق چو پیمانه پریم لب بنه بر لب پیمانه ما گنج حسنی چه طلسم انگیزیم که شوی ساکن و...
دی فرستاد قطعه ای سوی من نکته دانی ز زمره فضلا کرده لفظی سه چار ازان به دو نیم تا کند عاجز از جواب مرا گفتم اندر جواب او کای مف خر خلق خدا و قاضی حا جت اصحاب متصف به فضی لت بسیار خ...
آن شاخ گل که تازه بر و سایه پرور است بر آفتاب سنبل او سایه گستر است گوی معنبر است زنخدان او ز خط کز وی حریم بزم حریفان معطر است هرکس که دید شکل خوش دلرباش گفت از کارخانه قدر این نق...
جامی به مقتضای زمان چون برآمدند صدیقیان دهر به رنگ سلولیان مگشا زبان به فضل که رمحیست زهرناک در طعن اهل فضل زبان فضولیان بستند اهل دین پی آزار اهل دل پیرایه تناسخیان و حلولیان خوش ...
از لجه هجر ساحلی می خواهم در ساحت وصل منزلی می خواهم اینها همه علت است بی خواهش خویش مستغرق عشق تو دلی می خواهم
دارم دلی از خون جگر مالامال کو قاصد باد صبح یا پیک شمال کز پیر بلادیده کنعان فراق گوید خبری به یوسف مصر جمال
گر کار دل عاشق با کافر چین افتد به زانکه به بدخویی بی رحم چنین افتد جایی که بود تابان خورشید مکن جولان حیف است کزان بالا سایه به زمین افتد عشق تو به مهر و کین هر چند زند قرعه مشکل ...
گوهر نایابی و من بهر تو جان می کنم کان تو جان است و چون جان می کنم کان می کنم بر لب تو دست سودم دی نه دندان وین زمان می کنم زان یاد و دست خود به دندان می کنم در دل عشاق پیکان تو گم...