شمارهٔ ۳۸
موصل تحفه های شاه کسیست که چو او در زمانه طامع نیست ضعف آن کاورد اگر بدهم به وی از من هنوز قانع نیست

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
موصل تحفه های شاه کسیست که چو او در زمانه طامع نیست ضعف آن کاورد اگر بدهم به وی از من هنوز قانع نیست
رفت آنکه طلبگار وصالت باشم جویای رخ خجسته فالت باشم بنمای جمال عشق عشاق خودم تا عاشق عاشق جمالت باشم
ای رشک شکر لب تو از لطف سخن هر دم به تو نو امید یاران کهن کامم ز لبت همیشه شیرین بوده ست زابروی ترش کام مرا تلخ مکن
خاطر خوبان به صید اهل دل مایل نماند یا دل بی حاصل ما عشق را قابل نماند در دیار خوبرویان دلربایی یافت نیست یا به شهر عشقبازان هیچ صاحبدل نماند عشق را باطل شناسد زاهد حق ناشناس دانش ...
نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان به شکر خنده گشاید گره از رشته جان دل همی جست نشانی زمیان تو ولی جز کمر زان طلبش هیچ نیامد به میان بهره از میم که ماند به دهانت لب راست سر برآورد...
کسی کو شب به بالین من بیمار می گردد دلش از ناله های زار من افگار می گردد غم من خور خدا را پیشتر زان دم که گویندت فلان دیوانه گشته گرد هر بازار می گردد رخت بنما که بر من جان سپردن د...
جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان در میان جان شیرین سر ما باید نهان کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر...
نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد که می ترسم دلش ز اندوه من اندوهگین گردد چو اندوه دل محزون من تسکین نمی یابد چه حاصل زانکه چون من دیگری را دل حزین گردد سواد دیده را مردم تو ...
رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان جان و دل از قفای تو در خاک و خون کشان ای چشمه حیات ز شوق تو سوختم بازآ روان و آتش شوقم فرونشان دل بسته هوس چه زنم لاف عشق تو کار مهوسان نبود مهر ...
رسید قاصد و درجی ز مشک ناب آورد چه جای درج که درجی در خوشاب آورد ز شب نوشته مثالی به گرد صفحه صبح به نام ذره سرگشته ز آفتاب آورد خراب بود ز ظلم فراق کشور دل نشان لطف سوی کشور خراب ...
ای رخ تو جنت اهل یقین لعل تو سرچشمه ماء معین پرده زلفت ز رخ افتاد دور ازلفت الجنة للمتقین متقی آنست که دامان دل شست ز آلودگی کبر و کین صیقلی عشق ز جانش زدود زنگ تصاریف شهور و سنین ...
سحر نسیم صبامژده حبیب آورد نوید مقدم گل سوی عندلیب آورد بعید نیست که صد جان به مژده بستاند بدین بشارت دولت که عن قریب آورد گذشت باد بر آن پیرهن که سوی چمن به دامن سمن و جیب غنچه طی...
خوانی کشیده عشق سزاوار آفرین بسم الله ای حریف گدا خوی ده نشین از فیض خاص و عام عجب خرمنی نهاد کاعیان کاینات ازانند خوشه چین اورا سزد سپاس که هستند جاودان هم اولین غریق نوالش هم آخر...
مهی که حسن خطش بر بتان شکست آورد دل مرا به دو انگشت خط به دست آورد غلام قاصد اویم که یک سواره ز راه رسید و بر صف اندوه و غم شکست آورد گشاد طره و بر طرف ماه سلسله بست هزار نقش عجب ز...
ساقی برآمد ابر بهاران شد سبزه و گل خرم ز باران ژاله گهر ریخت در جام لاله لاله علم زد بر کوهساران نرگس گشاده چشمی پر اختر شب تا سحر چون شب زنده داران صحرا گرفتند خلوت نشینان پیمان ش...
یاد آن مطرب که ما را هر چه بود از یاد برد بادی اندر نی دمید اندیشه ها را باد برد عمرها در کوی دانش خانه ای می ساخت عقل موج زد طوفان عشق آن خانه از بنیاد برد لذت غم های عشقت در مذاق...
ای در غمت انگشت نما سبحه شماران زابروی کجت همچو کمان خم چله داران ساکن نشد از آب مژه آتش آهم ننشست فرو شعله برق از نم باران از دولت پابوس تو چون سر نفرازم کین دست نداده ست یکی را ز...
آهوی چشم تو دل شیران دین برد آهو که دید کو دل شیران چنین برد گردد ز تاب مهر تو رخشنده اختری هر پاره دل که آه به چرخ برین برد واعظ که وصف خلد همی کرد و شرم داشت پیش لبت که نام می و ...
عنایتی نکند یار نازنین با من خوش است با همه خونین دلان همین با من گشاده روست به هر کس به سان گل لیکن گره چو غنچه فکنده ست در جبین با من چو آفتاب نگنجد درین سراچه کجا شود به کلبه تا...
کو صبا تا ره به سرو خوش خرام من برد گه سلام او رساند گه پیام من برد در بیان شوق او هر لحظه چون اوراق گل دفتر رنگین ز اشک لاله فام من برد نامه من کی تواند برد قاصد پیش یار چون ندارد...
بیا جانا که تنگ آمد ز هجرانت جهان بر من به پایت تا کشم جان را گذر دامن کشان بر من دلی دارم من از مهر تو پر وز دیگران خالی چه باشی مهربان بر دیگران نامهربان بر من چه باک ار کوه های ...
نه پیکی که از ما پیامش برد نه بادی که روزی سلامش برد مرا طاقت دیدن او کجاست که بی خود شوم هر که نامش برد چو آن مه کند جلوه از طرف بام فلک رشک بر طرف بامش برد مرا سوی سرو سهی چون صب...
دارند جمع ما را خوبان مو پریشان خوش باد وقت ایشان چون وقت ما از ایشان جمعیت دل آید از زلفشان به معنی گرچه ز روی صورت باشد بسی پریشان نی دل دریغ دارم زیشان نه جان شیرین دل می دهم بد...
مطرب امشب ساز کن با ناله من چنگ را آتشی دیگر فروز این سوزناک آهنگ را بس که نالیدم ز درد دوری آن سنگدل دل به درد آمد ز آه و ناله من سنگ را دورم از یار و نیارم سوی او رفتن که اشک ساخ...