شمارهٔ ۳۹
هر که دل بر عشوه گیتی نهاد بر حذر باش از غرور و جهل او دامن آن گیر کز همت فشاند آستین بر دنیی و بر اهل او

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هر که دل بر عشوه گیتی نهاد بر حذر باش از غرور و جهل او دامن آن گیر کز همت فشاند آستین بر دنیی و بر اهل او
بر گوشه چشم تو که چشمش مرساد دانی ز چه خاست آن کبودی که فتاد مشاطه حسن دید چشم سیهت شرمنده شد و سرمه به یک گوشه نهاد
نهال قد تو آمد عصای پیری ما به راستان که مکش سر ز دستگیری ما تو را که دیده ز جاه و جمال خویش پر است چه التفات به مسکینی و فقیری ما تو آفتاب بلندی و ما چو ذره حقیر بود بلندی قدر تو ...
دی به کف دیوان خود گفتی که از صاحبدلان کی بود لایق که از پیش نظر دورش نهند شد دلت رنجه چو گفتم بر سر گور توباد کن وصیت تا چو میری با تو در گورش نهند
این کلبه نشیمن نیاز است خلوتگه محرمان راز است چون خانه چشم اهل بینش بر روی خسان درش فراز است هر نقش عجب در او که بینی آیینه صنع نقش ساز است خوش آن که ز هر کتاب در وی بر شاهد علم دی...
خوش با دگرانی ای به رخ رشک پری بر من همه راه ناخوشی می سپری چون دولت سود وصل تو یافت نشد در ماتم نایاب من و نوحه گری
کی بنده ز لطف شاه خود بگریزد وز مایه عز و جاه خود بگریزد جز سایه او نیست پناه دگرش حاشا که کس از پناه خود بگریزد
یار جستم که غم از خاطر غمگین ببرد نه که جان کاهد و دل خون کند و دین ببرد دل سپردم به بتی تا شود آرام دلم نه که تسکین و قرار از من مسکین ببرد من در آن غم که دل از وی به چه فن بستانم...
ای از تو به خون دل رنگین چو گلم دامان برد از دل من داغت سودای گل اندامان رویت ز نظر پنهان وز وصف جمالت پر هم زاویه خاصان هم انجمن عامان نوشند می گلگون ریزند ز مژگان خون دور از لبت ...
لبم از خاک پات می گوید تشنه ز آب حیات می گوید هر که محراب ابروان تو دید عجلوا بالصلوة می گوید عقده زلف پیچ پیچ تو را خرد از مشکلات می گوید زایر کعبه را مقیم درت کافر سومنات می گوید...
گر یار ما را پروای یاران زین گونه باشد ای وای یاران آن غیرت حور از در درآمد شد رشک جنت مأوای یاران جز اشک سیم و وجه زر از وی سودی ندارد سودای یاران گر خود نخواندی هرگز نبودی رفتن ب...
دل قدت را بلاست می گوید کج نگویم که راست می گوید هرکه را دیده شد غبار درت دیده را توتیاست می گوید درد خود بی تو هرکه را گفتم درد تو بی دواست می گوید لب تو خط فزود می گویم لب من جان...
درین راهم گشادی نیست چندان که منزل دور و زادی نیست چندان ز هر سو رهزنانند ایستاده مجال ایستادی نیست چندان شب اندوه هجران دیدگان را امید بامدادی نیست چندان بکن با نامردان هرچه خواهی...
با تو آن کس که ز هر جا سخنی می گوید حیفم آید که حدیث چو منی می گوید هیچ کس سر دهانت به حقیقت نشناخت هر کسی بهر دل خود سخنی می گوید بر سر خاک شهیدان تو هر لاله جدا شرح داغ دل خونین ...
امشب افتاده ست شوری در میان عاشقان گویی آن کان نمک شد میهمان عاشقان با خیال خط سبزش خوان عشق آراسته ست هرگز این سبزی مبادا کم ز خوان عاشقان عاشقان رفتند و می آید پی گمگشتگان همچنان...
با تو آنان که حدیث چو منی می گویند پیش جان قصه فرسوده تنی می گویند من نه آنم که کسی پیش تو گوید سخنم بهر تسکین دل من سخنی می گویند عندلیبان ز سر سرو به آواز بلند ذکر بالای تو در هر...
گنج خوشی است کنج خرابات عاشقان خوش دار خویش را به ملاقات عاشقان بشنو به آب دیده جام و نیاز چنگ در پای خم باده مناجات عاشقان می باش تیزهوش که در کسوت مجاز کشف حقیقت است مقالات عاشقا...
لبم از شعله شوق آبله پر خون زد بهر پابوس تو جان خیمه ز تن بیرون زد هر حبابی که ز خونابه چشمم برخاست دل به بزم غم ازان جام می گلگون زد چون رود نقش خط سبز تو از خاطر ما کین رقم بر ور...
زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون لاله ها از سنگلاخ بیستون آمد برون چون گذشت از دل خدنگت ریختم از دیده خون مرهم افتاد از جراحت دور خون آمد برون از برون آمد درون صد جرعه عشرت ولی ...
آن کج کله چو کاکل گلبوی شانه زد از رشک شانه آتشم از دل زبانه زد تبخاله نیست بر لبم این آبله که جان خیمه ز داغ و درد درون بر کرانه زد شد در وفا نشانه دل ما و چشم تو از غمزه صد خدنگ ...
مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است این نه خنده قفل گشادن ز حقه گهر است این مده فریب که رست از رخم به باغ تو گلها به خار هر مژه ام بسته پاره جگر است این تنم چو موی شد و موی حلقه کاش...
یار کز ساعد آستین بر زد بهر تاراج عقل و دین برزد دست مهرش گرفت جیب دلم گرچه دامن به قصد کین بر زد داغ سودا نهاد بر دل گل تا به رخ خال عنبرین بر زد رخنه در قبله نیازم کرد تا به ابرو...
چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست این بگذری فارغ ز من آخر چه استغناست این قد توست این یا بلایی بهر جان بیدلان برزمین نازل شده از عالم بالاست این راز عشقت را چه سان دارم درون جان ن...
تو را چو مشک تر از برگ یاسمین خیزد چه فتنه کز پی تاراج عقل و دین خیزد اگر در آب فتد عکس قد و عارض تو به هر زمین که رسد سرو و یاسمین خیزد ز باغ وصل چه سان برخورم که گر صد بار نهال م...