شمارهٔ ۴۰
نکرده قید غزالی گره گشایی ما گره ز دل نگشاید غزلسرایی ما فروغ بزم سخن زآتش دل است آری ز آشنایی عشق است روشنایی ما صدای صوت مغنی عجب بلند افتاد به هرزه پست نشد صیت پارسایی ما گدایی ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
نکرده قید غزالی گره گشایی ما گره ز دل نگشاید غزلسرایی ما فروغ بزم سخن زآتش دل است آری ز آشنایی عشق است روشنایی ما صدای صوت مغنی عجب بلند افتاد به هرزه پست نشد صیت پارسایی ما گدایی ...
گفته ای کعبه بود خانه من لیکن این پیش خرد ممنوع است نه در او امنهم من خوف است نه در او اطعمهم من جوع است
به ابروان مه من در خم فلک طاق است به روی روشن خود نور چشم آفاق است ز نعل توسن او شکل های محرابی به هر زمین که فتد قبله گاه عشاق است ز بس کزان گهر پاک غرقه در اشکم به بحر نسبت چشم ت...
با تیغ تو گر سرنفرازم چه کنم سر در ره عشق تو نبازم چه کنم چون دولت یافت نشد نصیب دگران با محنت نایاب نسازم چه کنم
در راه طلب طالب و مطلوب نماند در بزم طرب راغب و مرغوب نماند نیل فلک از موج قضا طغیان کرد در مصر بقا یوسف و یعقوب نماند
جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهد خون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد خاکم پس از فرسودگی ریزید در میدان او باشد سمند خویش را روزی بر آن جولان دهد جانم فدای ساقیی ک...
بیا بر آستان خود ببین روی نیاز من بود کز یمن اقبالت قبول افتد نماز من نخواهم چاره از کس گرچه صد بیچارگی دارم چوتو بیچاره ام خواهی که گردد چاره ساز من همی رفت از جهان محمود غزنین زی...
می رسد باد صبا وز یار یادم می دهد زان خرامان سرو خوش رفتار یادم می دهد شاهد گل می نماید از نقاب غنچه روی نازکی آن گل رخسار یادم می دهد می گشاید نرگس مخمور چشم از خواب ناز شیوه آن ن...
نیست جز اقرار عشق حاصل گفتار من چهره به خونین رقم حجت اقرار من عشق تو زآغاز کار برد قرار دلم تا به چه گیرد قرار عاقبت کار من خانه من پست شد رخنه به جان درفتاد ریخت درون سیل عشق از ...
گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مباد زیر لب خندید و گفتا بیش باد و کم مباد گفتمش سررشته کارم شد از زلف تو گم گفت کار کس چنین آشفته و در هم مباد گفتمش بهر تو می ریزم ز مژگان در ...
چین در جبین فکنده گذشتی به سوی من زنجیر کرده ای در رحمت به روی من از زخم ناخنم تن لاغر شد استخوان باز آکه شد سفید ز هجر تو موی من بود آرزوی خاطر من خط بر آن عذار گردون برآب زد رقم ...
جز سر کویش من آواره را مسکن مباد بلبل بی خان و مان را جای جز گلشن مباد بر درش شبها سگان را جا و من محروم ازان وه چه روز است این که دارم سگ به روز من مباد دیگران را دیده روشن گرچه ا...
بیا ای ساقی گلرخ می گلرنگ گردان کن به روی گل گل از می مجلس ما را گلستان کن نباشد مفلسان شب نشین را دسترس شمعی سوی ویرانه ما آی و کار ماه تابان کن به سختی می رود جان از تنم نادیده د...
هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد واجب آنست که اول قدم از سر گذرد کاش جان بگسلد از تن که مگر همره باد گه گهی جانب آن سرو سمنبر گذرد آه ازان شوخ که بر هر سر راهی که روم بهر محرومی م...
تا کی از جان خود جدا بودن به ازین بودن است نابودن یارو دادن به بیوفایی خط من و سربر خط وفا بودن کرده ام در صف سگانش جای طاقتم نیست هیچ جا بودن لب ز دشنام من نمی بندد جرم من چیست در...
صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد صبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد نازنین طبع تو را از گله چون رنجانم هر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد کیست آگاه ز حال دل در هم شدگان جز نسیمی ک...
ای ز لعل لب تو خون دل من هیچ دل خون مباد چون دل من آتشم در درون فکندی و هست اخگری زآتش درون دل من سوخت از سوز دل تنم ای کاش رود از تن چو جان برون دل من خط سبزت فسون سحر دمید رفت در...
چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذرد با وی از جانهای مشتاقان سپاهی بگذرد یاد آن شکل و شمایل جان و دل سوزد مرا هر کجا چابک سواری کج کلاهی بگذرد ماند نامش بر زبانم وه چه خوش باشد اگر...
زنی بر دل ز مژگان زخم و داری ابروان پنهان زهی شوخی که تیر اندازی و سازی کمان پنهان تو مست خواب و من نظاره گر دزدیده در رویت چو آن دزدی که گل چیند به باغ از باغبان پنهان میان مردمان...
تا تو را شکلی بدینسان ساختند بهر مردم آفت جان ساختند قدسیان تصویر قدت خواستند شاخ طوبی را خرامان ساختند ز ابر رحمت قطره های لطف ریخت گرد کردند آن زنخدان ساختند تیر مژگانت ز جان چون...
مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان چو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان پریرم بود در دل شوق او چندان که می مردم چو آمد دی دو چندان گشت و هست امروز صد چندان ز غیرش دیده دربستم مکن...
حقه لعل تو از جوهر جان ساخته اند کام هر خسته در آن حقه نهان ساخته اند هر لطافت که نهان بود پس پرده غیب همه در صورت خوب تو عیان ساخته اند هر چه بر صفحه اندیشه کشد کلک خیال شکل مطبوع...
خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو فانکحوا بیش نخوانده ست ز قرآن و کلوا کمترک گوش کنند اهل هوا ز اهل صفا آیت کم ترکوا وز همه شان کمترک او تکیه بر عفو بود این همه گستاخی وی آه اگر م...
چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد ز شمیم جعد معنبرش به مشام جان اثری رسد نزنم دمی به هوای او که مرا ز خوان عطای او نه حواله المی شود نه نواله جگری رسد به زلال وصل خود از دلم ب...