شمارهٔ ۴۰۹
قسم به نون و قلم یعنی آن قد و ابرو که جز به قبله روی تو نیست ما را رو تو خود بگوی ز روی تو روی چون تابیم چنین که پرتو روی تو تافت از هر سو نشان ز قرب تو داده ست عندلیب به باغ وگر ن...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
قسم به نون و قلم یعنی آن قد و ابرو که جز به قبله روی تو نیست ما را رو تو خود بگوی ز روی تو روی چون تابیم چنین که پرتو روی تو تافت از هر سو نشان ز قرب تو داده ست عندلیب به باغ وگر ن...
می فزایی خط مشکین عارض چون سیم را می کشی بر صفحه امید حرف بیم را روی تو در احسن التقویم اگر دیدی حکیم کی نهادی ز آفتاب و مه رقم تقویم را کشور خوبی مسلم شد تو را در گوش کش حلقه خدمت...
تا نیفتادت ز کار ای پیر کار از رعشه دست نامدت باور که ناید هیچ کار از دست تو چیست دانی جنبش دستت چنین بی اختیار یعنی ای غافل برون است اختیار از دست تو
حق فاعل و هر چه جز حق آلات بود تأثیر ز آلت از محالات بود هستی که مؤثر حقیقی ست یکی ست باقی همه اوهام و خیالات بود
غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا غم زان بود که ماند ازین خاک در جدا سر بر ندارم از خط حکم تو چون قلم گر بند بند من کنی از یکدگر جدا از آب دیده گونه رخسار من نگشت زردی به شست و شوی...
دست در تن تن بسیار مزن ای مطرب رونقی می دهش از شعر نکو گفتاری جان این تن تن بیهوده تو شعر خوش است هست هر تن که در او جان نبود مرداری
جهد مل کن که باز عهد گل است عهد گل را قرینه جهد مل است سایه بر هر خسی کی اندازد سنبل تو که سایه بان گل است جان صدپاره ام کند به تو میل میل اجزا بلی به سوی کل است هندوی عقل را به طو...
گفتی که سیاه است تو را خرقه به رنگ آورده ام این رنگ من از دیر فرنگ هر لحظه چو ناقوس کشم از دل تنگ از دوری آن دیر جگر سوز آهنگ
عمری دل من ز شوق یعقوب تپید یعقوب برفت و روی یعقوب ندید رنجی که به من از غم یعقوب رسید هرگز یعقوب از غم یوسف نکشید
خاست هر سو فتنه گویی فتنه جوی من رسید بر سمند ناز ترک تندخوی من رسید باد عنبربو چرا شد گرد مشکین بهر چیست گر نه از صحرا غزال مشکبوی من رسید اشک خونین بر رخ زردم نشانی بیش نیست زانچ...
ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو روزه داران همه در آرزوی ماه نوند ای خوش آن کس که به مهر کهن توست گرو عمرها در پی وصل تو به سر پوییدیم عمر بگذشت ...
قدسیان کین پرده های سبز گردون بسته اند مهد عیش عاشقان زین پرده بیرون بسته اند آن فسون خوانان که در تن ها به افسون جان دمند پیش آن لعل فسون خوان لب ز افسون بسته اند نوعروس حسن لیلی ...
آن تندخو که آمد خون ریختن فن او گر خون من نریزد خونم به گردن او هر دم چرا نهد رو دامن به پشت پایش چاک است جیب جانم از رشک دامن او طاق رواق عیشم گردد چو گاه گاهی بینم نشان به راهی ا...
وقت آن شد کز فلک زرین حمایل بگسلند رشته پیوند مهر از مهره گل بگسلند حاصل این سیر دوری چون همه سرگشتگی ست زنگ های انجم از فیروزه محمل بگسلند چون نه بر حسب مراد افتد نتایج را ظهور نس...
تا نموده ست سر از طرف کله کاکل تو روز بر کج کلهان کرده سیه کاکل تو برسر موکب خورشید جبینان تو شهی هندوی چتر گشا بر سر شه کاکل تو رفت بر باد هوا رشته جمعیت ما می ندارد سر این رشته ن...
بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختند پشته پشته کشته در کوی تو بر هم ریختند صد هزاران صورت اندر قالب حسن و جمال ریختند اما ز تو مطبوع تر کم ریختند هر چه در عالم همی بینم نمی ماند به ت...
خورشید و ماه را چه برابر کنم به تو بنشین دمی که دیده منور کنم به تو مشکین شمامه ایست زنخدان تو ز خط پیش آی تا مشام معطر کنم به تو بنگر میان خویش چه حاجت که من به موی تشبیه ضعف این ...
آن کیست که شهری همه دیوانه اویند مفتون شده نرگس مستانه اویند زان پیش که شمع رخش افروخته گردد مرغان اولی اجنحه پروانه اویند زان دم که به پیمانه لبش چاشنیی ریخت جانها مگسان لب پیمانه...
فصل بهار شد بگشا چشم انتباه در خط سبزه و ورق لاله کن نگاه بین خط سبز سبزه که هر تازه حرف ازان چون بر کمال صنعت صانع بود گواه لاله کش از میان الفی برزده ست سر دارد برای نفی سوی شکل ...
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد تن برهنه ما نقش بوریا دارد بکش ز نطع امل پاکزین عمل عیسی ز گرد بالش خورشید متکا دارد به دست راحت اقبال دهر غره مشو که زخم سیلی ادبار در قفا دارد به سن...
ای ز سنبل خط تو برگل نقاب انداخته زلف شبرنگت بر اوج مه طناب انداخته جعدتر داری به رخ یا راقم خط لبت شسته مشکین لیقه و بر آفتاب انداخته از لبت دل در خیال آب حیوان تشنه ایست برامید آ...
به وقت گل چو بی تو آرزوی گلشنم گیرد نرفته یک قدم خاری ز هر سو دامنم گیرد چنان پرشعله گردد ز آتش دل خانه ام شبها که همسایه اگر خواهد چراغ از روزنم گیرد به دل تیرم مزن من ناشده در اش...
شاهد گل باز زنگاری نقاب انداخته بلبل دلداده را در اضطراب انداخته نرگس و لاله به روی سبزه پنداری به خواب مستی افتاده ز کف جام شراب انداخته چادر کافوری خود را شکوفه شست و شوی کرده صب...
کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند کجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند جفای تو همه با خویش خواهد عاشق بی دل نمی خواهد که فردا دست کس در دامنت بیند نبیند سر حسنت را کسی زینسان که ...