شمارهٔ ۴۳۳
بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده گرفت راه جدایی وداع ناکرده به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب که دید آینه ا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده گرفت راه جدایی وداع ناکرده به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب که دید آینه ا...
به خونم گر کشی تیغ ای ستمگر نخواهد شد تمنای تو از سر خرامان بگذرم گفتی به خاکت خدا را سرو من زین فکر مگذر رقیب احوال دردم نیک داند سگ کویت ازو صد بار بهتر بنفشه گرد گل در خواب دیدم...
ای نامه ز خود به خود نوشته در وی همه نیک و بد نوشته هر دم صنعت ز لوح هستی صد حرف سترده صد نوشته در نقطه خال عارفان را سر ازل و ابد نوشته بر صفحه چهره سالکان را آیات قبول و رد نوشته...
روزه چون می داری ای شیرین پسر کز دو لب بینم دهانت پرشکر ماه روزه گر خوری شکر چه باک نیست روزه ماه من بر ماه و خور مردمان در روزه و عشاق را هر دم از دیدار تو عید دگر روزه داران بین ...
سرو من بر رخ گل جعد سمن سای منه گرد مه سلسله زلف شب آسای منه بین گرفتاری اهل نظر از بهر خدای دیده بر عکس رخ آینه آرای منه با خیال لب میگون توام وقت خوش است برکفم ساغر لعل طرب افزای...
کند گل چون رخت خود را تصور ازان دارد ز گل غنچه دلی پر من آزاده را کشت از غمت سرو بریدش باغبان کالحر بالحر تواضع می کنم پیش سگانت نشاید از فرودستان تکبر مکش آن زلف را هر جانب ای باد...
ای مرا از آتش سودای تو جان سوخته پیرهن از تن تن از دل دل ز هجران سوخته آتش دل بر زده از سینه چاکم علم کهنه دلقم از گریبان تا به دامان سوخته در میان آتش و آبم ز دیدار تو دور اشک پید...
شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار چرخ با قد نگون سالی کشد دامن به خون تا شبی آرد چنین فرخنده ماهی در کنار تخم عشرت ز آب می روید به خاک میکده...
خوش آنکه بود ز تو خانه ام پریخانه کجا شدی که شدم بی رخ تو دیوانه ز آشنایی عشقت چه حاصل است مرا جز آنکه گشته ام از صبر و هوش بیگانه حدیث وصل تو هر شب ز هوش می بردم به خواب می کشد آر...
بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار چون سواد دیده ام دریا کند بغداد را سیل چشم دجله بارم گر شود با دجله یار گر نبردی آرزوی یثربم از کف زمام ...
ای شکل قدت پیکری از سیم سارا ریخته هر دم ز شاهان لشکری سرهات در پا ریخته تا شد درین بستان سرا سرو قدت بالا نما هر لحظه طوفان بلا بر ما ز بالا ریخته چون آفتاب اینک شراب اندر هلال اف...
گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار در بهاران غنچه را دل خرم و خندان بود غنچه دل چون دل غنچه ست ما را این بهار می نماید لاله زار عشرت ام...
ماییم ز مشرب مغانه در کوی مغان گرفته خانه همواره می مغانه نوشیم بر نغمه چنگ یا چغانه عشق است ترانه گو درین بزم غافل منشین ازین ترانه زاهد که ز زهد خشک خواند این تازه ترانه را فسانه...
معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو را که جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را مرا چشم نکویی بود ازان بدخو چه دانستم که خواهد گوش کردن در حق من قول بدگو را رقیبا چون به ره می بینم افتاده...
بیشه فقر جای شیران است شیر این بیشه باش تا باشی پیشه مرد چیست نفی وجود مرد این پیشه باش تا باشی با دو اندیشه جمع نتوان بود با یک اندیشه باش تا باشی
عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد زهری که رسد همچو شکر باید خورد هر چند تو را بر جگر آبی نبود دریا دریا خون جگر باید خورد
مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادا اگر جانم رود گو رو بقای جان او بادا اگر فرمان دهد خطش به خونریز وفاداران چو خامه جمله را سربر خط فرمان او بادا چو شب بر آستانش سر نهم ذوق غل...
به نان خشک کاوردی به پیشم چرا باشی به جود خویش غره کماج خیمه را ماند که نتوان ز وی کندن به دندان نیم ذره چو نان تو ز چوب آمد چه بودی که بودی زآهنم دندان چو اره
واله عشق تو را تمییز خار از گل کی است دید دیوانه بهار خرم و گفتا دی است آتشین گلهای داغت بر دل از هم نگسلد نوبهار حسنی و گلهای تو پی در پی است محرم وصفت نمی بینم زبان و گوش خویش گر...
ای از تو مرا گوش پر و دیده تهی خوش آنکه ز گوش پای در دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه گوش از گوش به دیده آکه در دیده بهی
آن مه که ز شاه قصه چون بنویسد بر لوح سپهر نیلگون بنویسد بادش چندان بقا که در سیرت او صد دفتر تاریخ فزون بنویسد
ابشروا اذ لاح من نجد مقامات السرور منزل سلمی و اطلالش نمایان شد ز دور باد آن ربع و دمن خوش می کند جان را مشام بر عبیر و مشکش افتاده ست پنداری عبور گوشه برقع ز طرف طلعت رخشان کشید ا...
ای چو جان در دل من جا کرده عقل را عشق تو شیدا کرده هر که امروز رخت دیده به نقد پشت بر نسیه فردا کرده کی کند روی تماشا به بهشت هرکه روی تو تماشا کرده بت تو را دیده و چون برهمنان پیش...
الله الله ز کجا می رسد آن غیرت حور همچو خورشید فروهشته به رخ برقع نور می خرامد ز سراپرده اجلال بطون تا زند جلوه کنان خیمه به صحرای ظهور می گشاید ز سر گنج گرانمایه طلسم تا دهد حاصل ...