شمارهٔ ۵
هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر فی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است شاخ بی بر گرچه باشد از درخت میوه دار چون نیارد میوه بار اندر شمار هیزم است

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر فی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است شاخ بی بر گرچه باشد از درخت میوه دار چون نیارد میوه بار اندر شمار هیزم است
گر شاخ صبوری به بر آید چه عجب ور محنت دوری به سر آید چه عجب چون دل که خلاصه وجود است آنجاست تن نیز اگر بر اثر آید چه عجب
نفحات وصلک اوقدت جمرات شوقک فی الحشا ز غمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا تو چه مظهری که ز جلوه تو صدای صیحه صوفیان گذرد ز ذروه لامکان که خوشا جمال ازل خوشا همه اهل مسجد و صو...
مرا دل از همه عالم گرفته ست چه جای عالم از خود هم گرفته ست ز دلگیری کم هر کس گرفتم کسی را دل بدینسان کم گرفته ست چنان از هستی خود زیر بارم که پشت طاقت من خم گرفته ست ز خورشید طرب ک...
درونی پر طمع جامی مزن طعن که در طبع فلان ممسک کرم نیست چو آید در میان میزان انصاف طمع در خست از امساک کم نیست
به اسرار حقیقت نیست جز پیر مغان دانا له فضل علی اهل النهی علما و عرفانا زمانی گوش بر گفتار او نه تا یقین دانی که جز تلبیس نبود حاصل تدریس مولانا اگر بودی کمال اندر نویسایی و خوانای...
چو راند از در خود قهر حق لییمی را به میل نیل امانی و حرص جمع حطام هوای مال و منالش چنان فرو گیرد کزان نه روز قرارش بود نه شب آرام نه سیر سازد عز قناعتش ز حلال نه دور دارد حکم زهادت...
تا تو نزنی طعن کسی در عالم زانسان که زدند قدسیان بر آدم ایزد به زبان جمله عالم هر دم گوید انی اعلم ما لا تعلم
نی دفع عطش ز تشنگان آب کند نی رفع کلال خفتگان خواب کند حاشا که کند غیر مسبب کاری لیکن ز پس پرده اسباب کند
زیور خود به مسیح ار دهد آن شوخ ملیح مهر و مه بوسه زند بر لب و دندان مسیح
طاب ریاک ای نسیم شمال قم و سر نحو کعبة الآمال نفس از وی صدق مشکین کن راه اخلاص رفتن آیین کن از خراسان ببند بار نیاز راه بردار ملک روم انداز چون رسیدی ز راه راه بپرس بارگاه جلال و ج...
سلام علی آل طه ویس سلام علی آل خیر النبیین سلام علی روضة حل فیها امام یباهی به الملک والدین امام به حق شاه مطلق که آمد حریم درش قبله گاه سلاطین شه کاخ عرفان گل باغ احسان در درج امک...
این نه قصر است همانا که بهشت دگر است که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست جای آن دارد اگر هشت بهشتش خوانند چون ز هر نقش دراو حوروشی جلوه گر است تابه دانش پی نظاره آن حوروشان همه تن چشم...
بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش را مطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را با همه می رسد غمت قسمت بنده هم بده خاص به دیگران مکن رحمت عام خویش را پخت ز تف غم دلم خام هنوز کار من پیش تو عرضه...
چشم تو که ریخت خون صد خسته جگر در ماتمشان کبود پوشید مگر نی نی غلطم که در گلستان رخت یک جای دمید نرگس و نیلوفر
گرم رسد ز زنخدان تو هزار آسیب زهی محال که دندان کنم چو سین زان سیب ذقن بپوش چو بر من گذر کنی که مباد ز برق آه من آن سیب را رسد آسیب به زیب جامه چه حاجت تو را که می گیرد قبای دلبری ...
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراش جمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب بعد ازان کیسه به کف دلاک بر وی دست یافت کیسه می مالید بر سیمین تنش با صد شتاب هردو چون از خدمت آن فرق و...
حسنت از خط رونق دیگر گرفت شیوه عاشق کشی از سر گرفت خلعت حسنت ز زیور ساده بود از طراز عنبرین زیور گرفت شد به خوبی جلوه گر طاووس قدس روضه فردوس زیر پر گرفت گرد رویت جعد مشکین حلقه زد...
پیری دیدم ز نقش هستی ساده قفل همه مشکلات را بگشاده گفتم که اراده چیست ای آزاده فرمود که ترک ما علیه العاده
زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویش کاش مویی بخشیم از زلف چون زنجیر خویش وه چه شیرین است لعلت گوییا آمیخته ست شیره جانهای شیرین دایه ات با شیر خویش نقشبند چین که در بتخانه صورت م...
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش به خون همی طپم از ناله های خود همه شب کسی نکرده چو من رقص بر ترانه خویش خیال خال تو بردم من ضعیف به خاک چنانکه دانه ...
چند فروزم چراغ از علم آه خویش بزم مرا ده فروغ از رخ چون ماه خویش بیرهی از حد گذشت تیغ سیاست بکش درد سر عاشقان دور کن از راه خویش هر که به میم دهانت چشم گشاید چو هی میل کشم به دیده ...
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش زاهد که جا به گوشه محراب می کند گر بیند ابروی تو نماند به جای خویش حیف است بر زمین کف پای تو فرش کن از پرده های دیده ...
چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش با تو وصل ما همین باشد که از ت...