شمارهٔ ۶۷
از تفرقه هجر تو در حلقه جمع از بس که فشاندم اشک دوشینه چو شمع در دیده نماند اشک و اکنون ز دلم لو زاد علی العین دم فهوالدمع

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
از تفرقه هجر تو در حلقه جمع از بس که فشاندم اشک دوشینه چو شمع در دیده نماند اشک و اکنون ز دلم لو زاد علی العین دم فهوالدمع
دلم رابا کس آرامی نمانده ست بجز ناکامیم کامی نمانده ست به راه کام پای همتم را مجال رفتن گامی نمانده ست اگر من بی سرانجامم عجب نیست جهان را هم سرانجامی نمانده ست به شاخ آدمیت میوه ا...
خیال لعل لبت با صفای سینه خوش است شراب صاف عقیقین در آبگینه خوش است بده به مهر دلم کاسه ای که باده صاف ز دست ساقی صافی ز زنگ کینه خوش است بود خزینه گوهر ز وصف تو دهنم ز خاتم لب تو ...
این نسخه کزو عهد کهن شد تازه وافتاد به هر مقام ازو آوازه جلدش باد از ادیم فیروزه چرخ وز تافته رشته های خور شیرازه
شبها که داغ فرقت آن ماه می کشم تا روز ناله می کنم و آه می کشم زان مه نمی کنم گله کین محنت و بلا از بخت تیره و دل گمراه می کشم شبهای خویش را که ز زلفش سیاه شد از رویش انتظار سحرگاه ...
ما نه آن قومیم کز بار کسی گردن کشیم ور خسی در راه ما خاری نهد دامن کشیم می کشیم از تیر خوبان دردی درد آن چنان کز کف روشن جبینان باده روشن کشیم توسن کین هر که انگیزد به قصد جان ما م...
خیز تا رخت به سر منزل انصاف کشیم با دل صاف به هم جام می صاف کشیم هر که از ما طلبد توبه بخیلی ورزیم ور دهد جام می صاف به اسراف کشیم مشکل عشق چو از دردکشان گردد کشف چند در مدرسه درد ...
نیاساید کس از افغان من جایی که من باشم همان بهتر که هم خود همنشین خویشتن باشم دهم تسکین خود هر شب که فردا بینمش در ره ولی آن سنگدل ناید بدان راهی که من باشم مرا بربود ذوق گفت و گوی...
چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم سر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شب به گرد کوی وی تو نعره زنان افغان کنان باشم به هر گونه که باشم از من...
در دور لبت بی می و پیمانه نباشم وز شوق تو بی نعره مستانه نباشم در خیل بتان چون تو پریچهره نگاری خود گوی که چون عاشق و دیوانه نباشم هر جا چو تو شمعی شود افروخته حاشا کانجا من دلسوخت...
چو نتوانم که بر خاک کف پایش جبین مالم ز دورش بینم و روی تظلم بر زمین مالم من و بوسیدن آن ساعد سیمین محال است این گذارد کاشکی تا روی خود بر آستین مالم چو خواهم پای بوسم آن مگس را کز...
ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینم ولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم عنان دل نمی بینم به دست خویشتن زان دم که گرد گل تو را از سنبل تردسته می بینم قدم لام است و بالایت الف زان...
من بی صبر و دل کان شکل زیباهر زمان بینم بلای جان شود هر دیدن و من همچنان بینم سوار شوخ من در جلوه ناز و من حیران گه آن پا و رکاب و گاهی آن دست و عنان بینم نهاده بر کمان تیر از پی ص...
چه حسن است این که گر هر دم رخت را صد نظر بینم هنوزم آرزو باشد که یک بار دگر بینم چنین شوقی که من دارم چه تسکین یابد ار ناگه برون آیی و چون عمر عزیزت در گذر بینم مگو در ماه و خور بی...
ای مهر تو از صبح ازل هم نفس ما کوتاه ز دامان تو دست هوس ما ما قافله کعبه عشقیم که رفته ست سرتاسر آفاق صدای جرس ما آن بلبل مستیم که دور از گل رویت این گلشن نیلوفری آمد قفس ما از دود...
خورشید تو زنگ خورده تیغ است دریغ پنهان شده در نیام میغ است دریغ مرآت جمال آفرینش همه اوست ناداده جلا چنین دریغ است دریغ
خانه دل خراب کرده توست چشمه جان سراب کرده توست خورد را چشم او ندیده به خواب هر که بی خورد و خواب کرده توست زاشک نومیدی و نم حسرت دیده تر پر آب کرده توست گرچه مویم سفید گشت چو شیر چ...
چو نقشبند ازل نخل دلربای تو بست دل شکسته عشاق در هوای تو بست پی عبادت صاحبدلان دوصد محراب به جلوه گاه بتان نعل بادپای تو بست تنت ز بستن بند قبا گرفت آزار کدام سنگدل آن بند بر قبای ...
هر دم طرحی زمانه بنیاد کند دلهای شکسته را ازان شاد کند نقشی بکشد ز نو بر این لوح کهن تا آینده گذشته را یاد کند
بود آیا که من آن شکل همایون بینم آن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم زیستن دور ز روی تو نه از طور وفاست شرمساری که دگر روی تو را چون بینم تا گرفته ست غمت ملک دل از خیل سرشک هر شبی بر سپ...
به راه توسنش صد نازنین را خاک می بینم سر چندین عزیزش بسته بر فتراک می بینم به تیغ غمزه خواهد ریخت خون صد مسلمان را چنین کان ترک کافرکیش را بی باک می بینم همی روبم به مژگان تا نگردد...
چون مرا دولت آن نیست که دیدار تو بینم به سر کوی تو آیم در و دیوار تو بینم من که باشم که توانم گلی از باغ تو چیدن اینقدر بس که یکی خار ز گلزار تو بینم تا شدی شهره چو خورشید همه ماهو...
ز عشقت سینه بی غم نبینم ز شوقت دیده بی نم نبینم غم روی تو دارم جای آن هست اگر من بعد روی غم نبینم مگو از غیر من بگسل که من خود کسی غیر از تو در عالم نبینم ز تو هر بیدلی بیند جفایی ...
بس که شب ها دور ازان گل خاک بر سر می کنم همچو سبزه صبحدم از خاک سر بر می کنم در چمن می افتم از شوق رخش در پای گل دامن گل را ز خوناب جگر تر می کنم چون نمی بینم قدش را در چمن بر یاد ...