شمارهٔ ۸۸۲
هر کس که نیست زنده به عشق تو مرده به خود مرده پیش زنده دلان از فسرده به هر کس نهال شوق تو در باغ جان نکشت از نخل آرزو بر دولت نخورده به چون چرخ سفله می دهد اندر نواله زهر دست هوس ب...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هر کس که نیست زنده به عشق تو مرده به خود مرده پیش زنده دلان از فسرده به هر کس نهال شوق تو در باغ جان نکشت از نخل آرزو بر دولت نخورده به چون چرخ سفله می دهد اندر نواله زهر دست هوس ب...
ساقیا صاف می عیش به خودکامان ده دردی درد به خون جگر آشامان ده هر که دردی نکشد گرچه سر خاصان است بکش افسار و سرش در گله عامان ده مشرب دردکشی نیست نکونامان را مطربا خیز و صلا در صف ب...
ای غمت هر لحظه جان ناتوانی سوخته برق عشقت خانه بی خانمانی سوخته این چنین کز هر درونی سوز عشقت شعله زد عاقبت بینم ازین آتش جهانی سوخته تربت ما را علم هم ز آتش دل به چو ما با درون آت...
دل کان میان نازک با خود خیال بسته پیش تو مرغ جان را زان رشته بال بسته چون خواسته مصور تصویر ابروی تو بر آفتاب تابان مشکین هلال بسته پی چون به بزم وصلت آرم که غیرت تو ره بر صبا گرفت...
ای به قصد ملک دل حسنت سپاه آراسته وز لوای فتح زلفت اوج ماه آراسته تا به فیروزی عنان تابی به جولانگاه ناز مردم چشمم ز در و لعل راه آراسته مجلس مستان به یاد آن دهان و لب خوش است جز ب...
کی بود جانم ز بند غم رهایی یافته دیده از دیدار جانان روشنایی یافته کی بود جان فگار و سینه مجروح من مرهم وصلی بر این داغ جدایی یافته کی بود زان خط جان افزای و لعل دلگشای بخت من فیرو...
ای بی تو ز دیده خواب رفته وز هر مژه خون ناب رفته باز آ که ز رفتن تو ما را از دیده در خوشاب رفته در دور لبت معاشران را از سر هوس شراب رفته با آن همه نور ماه تابان پیش رخ تو ز تاب رف...
کیست می آید قبا پوشیده دامن بر زده شکل شهر آشوب او آتش به عالم درزده کرده در دین مسلمانان هزاران رخنه بیش هر خدنگ فتنه ای کز غمزه آن کافر زده کی برآید ماه با خورشید عالمتاب او گر ز...
چون نصیب ما نشد وصل حبیب ما و درد بی نصیبی یا نصیب درد دوری زان در از من پرس و بس محنت غربت نداند جز غریب گرچه از نزدیک خوب است آن دو رخ دور بهتر باشد از چشم رقیب کی توان سودای عاش...
هر جا گذرم نوای عشقت شنوم بر خوان بلا صلای عشقت شنوم در دشت روم نفیر درد تو کشم با کوه آیم صدای عشقت شنوم
زهی به نسخ گل آورده خط بناگوشت دمیده سبزه تر گرد چشمه نوشت تو را چو زد به بنا گوش حلقه سنبل زلف بنفشه شد ز غلامان حلقه درگوشت فروغ روی تو آتش زند به خرمن عقل اگر نه پرده کشد سنبل س...
سحرگاهان که از باد صبا بوی بهاران زد به گلگشت چمن بلبل صلای میگساران زد نباشد جز برای میگساران عرصه بستان که جاروبش نسیم صبح و آبش رشح باران زد ز گل هر گلبن آمد گلعذاری خرم و خندان...
برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس مانده غم هجران او با جان شیرین هم نفس مانده مران تند ای عماری دار لیلی حسبة لله که با صد بار دل بیچاره مجنون بازپس مانده به امیدی که آید آن م...
نشاید ای مه خورشید رخ تو را روزه که نیست بر مه و خورشید هیچ جا روزه تن تو کاهد و جان هزار سوخته دل مکن مکن که نباشد تو را روا روزه بسی نماند که سازد چو ماه نو باریک مرا فراق جمال ت...
خوش آن دو یار که دل صاف کرده چون شیشه به هم خورند می لعل از آبگون شیشه ز رشک لعل تو هر خون که خورده بود اکنون به همدمی قدح می دهد برون شیشه به سجده درت از دیده ریخت خون دلم بلی شرا...
چشم نگشایی ز ناز آخر چه ناز است این همه بر رخ از ناز توام اشک نیاز است این همه در خط و خال تو اسرار حقیقت دیده ام گرچه در چشم حقیقت بین مجاز است این همه خوی تو بس گرم و لعلت آتشین ...
گشاد گنج جواهر به بوستان ژاله به فرش سرو و سمن شد گهرفشان ژاله گسست سبحه روحانیان که سوی زمین فتد چو مهره تسبیح از آسمان ژاله میان شاخ و شکوفه خوش اجتماعی بود که سنگ تفرقه انداخت د...
اشکی که تو را بر گل رخسار دویده باران بهار است که بر لاله چکیده تا اشک رسیده ست به روی تو چه گویم کز رشک به روی من مسکین چه رسیده اشک است به روی تو نه عکسی ست ز اشکم کش دیده در آیی...
بی منت کس راست نشد زان قد و بالا جز کار من المنة لله تعالی بالای سرم شب نه سپهر است و ستاره با دود دلم رفته شررهاست به بالا از گریه شد اسرار دلم فاش چو من کیست رسوا شده ای دیده خون...
عشق جانان نهاد خوان بلا ای جگرخوارگان صلاست صلا گر نگوید جواب بوسه بلی زان بلا شیوه قانعیم به لا خط بر آیینه رخش زنگی ست که دل و دیده را ازوست جلا با خیالش من از میان رفتم صار منی ...
ای تو را رخ فتنه و بالا بلا دیده از تو فتنه بیند یا بلا زلفی از سر تا به پا آویختی هستی القصه ز سر تا پا بلا خطت آغاز دمیدن می کند یک سر مو ماند از ما تا بلا تو بلایی وز تو رستن عا...
زان تازه خط سبز که بر لب فزوده ای هوش و خرد به تازگی از ما ربوده ای خضر است آن نه خط که ز لعل حیات بخش دیگر به آب زندگیش ره نموده ای خط و لبت که خضر و مسیحند هم نفس خود هردو را به ...
لب لعل تو کام اهل وفا لعلیل الفراق فیه شفا دردنوشان جام درد تواند صف نشینان بارگاه صفا کی به روی تو خوش توانم زیست همچو موی تو فتنه ای ز قفا یاری از کس نخواهم اندر عشق حسبی الله وح...
زان پیش کز مداد دهم خامه را مدد جویم مدد ز فضل تو ای مفضل احد باشد که طی شود ورق علم و فضل من حمد تو را به فضل تو گویم نه فضل خود نشکفت جز شکوفه حمد و ثنای تو در باغ کن نهال قلم چو...