شمارهٔ ۹
به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج ز هفت پیکر گنجور گنجه هر غزلی نمونه ای ست ز معنی نهان در او صد گنج چو بیت بیت ز هر هفت ازان دو مصراع است گرش به سب...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج ز هفت پیکر گنجور گنجه هر غزلی نمونه ای ست ز معنی نهان در او صد گنج چو بیت بیت ز هر هفت ازان دو مصراع است گرش به سب...
توحید حق ای خلاصه مخترعات باشد به سخن یافتن از ممتنعات رو نفی وجود کن که در خود یابی سری که نیابی ز فصوص و لمعات
بندم به سینه دمبدم از سیم مژگان تارها وز دل بر این قانون ز غم بیرون دهم آزارها تا لعل شکر خای تو شد قیمتی کالای تو درهر سر از سودای تو شوریست در بازارها باشدکه یک گلبرگ تر آید چو ر...
این ملمع پیکر فیروزه رنگ زرنگار چون فلک بی خشت و گل دارد بنایی استوار لاژوردی ساخت خود را چرخ تا در وی برند نقشبندان بر مکان لاژورد آن را به کار نقش دیوار و درش گر بنگرد نقاش چین د...
یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری چیست سر آنکه در حمام هرکس پا نهد بر دل غمگین او بگشاید از شادی دری گفت سرش آنکه با او نیست زاسباب جهان غیر طاس...
به افسون گر گشایی مهر این لعل شکرخارا فرود آری ازین فیروزه گون منظر مسیحا را بیا ساقی که گر اقبال گردون را بقا بودی نکردی پایه تخت سکندر تاج دارا را سفال دردی اندر ده که بهر نقل از...
به گرد عارض تو گر دمیده یک دو سه موی مکن ز عشق من و حسن خویش قطع امید که نگسلم ز تو پیوند مهر اگر به مثل خط تو زلف شود زلف ریش و ریش سفید
تا کی ز تصوف خر و بار آوردن بر جای یکی نکته هزار آوردن خاموش که حاصل همه یک سخن است روی از همه تافتن به یار آوردن
ای مه ز فروغ رایت افروخته چهر بر رسم فدی گرد سرت گشته سپهر افشان ز سحاب کرم آبی که دمد از شوره زمین اهل کین سبزه مهر
هرگه که رسد به فارسی سوق سخن رکنی دو ز شرع را به آن ترجمه کن
ای ماه نوت تراشه سم بر سنبله داسه بسته از دم بر سم تو آن نه نعل و میخ است شد پی سپرت هلال وانجم با پویه تو چو گوی کرده چوگانی چرخ دست و پاگم در پیکر تو ز بس فراست شکل فرسی لباس مرد...
می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب هیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب گر نهد دست به نبض من محرور زند شعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زد نیست ممکن...
از زلف تو تاری نربودم رفتم وز لعل تو رازی نشنودم رفتم زنگ غمت از دل نزدودم رفتم القصه چنان کامده بودم رفتم
مقام عارف عالی مقام بی وطنیست طراز کسوت فقر و فنا وبرهنه تنیست به گوش دهر ازین راستر سخن نرسید که گوهر صدف بحر صدق کم سخنیست چو نیست بنده آن شاه مکی و مدنی ازان چه سود که مکیست خوا...
نظاره جمال تو بیهوشی آورد وز یاد هر که جز تو فراموشی آورد در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است کز خط رخ تو رسم زره پوشی آورد نبود بغیر عشق هنر چون کشی نقاب بس بی هنر که رو به هنرکوشی آو...
بازم طفیل خیل سگان نام برده ای ای من سگ تو گرچه به ناکام برده ای نگشاده دست بهر دعای تو من هنوز بی موجبی چه دست به دشنام برده ای می ران سمند ناز که در سرکشی گرو از خنگ چرخ و توسن ا...
حسن خویش از روی خوبان آشکارا کرده ای پس به چشم عاشقان آن را تماشا کرده ای ز آب و گل عکس جمال خویشتن بنموده ای شمع گل رخسار و ماه سرو بالا کرده ای جرعه ای از جام عشق خود به خاک افشا...
ای سرو راستین که کله کج نهاده ای دی تازه گل که پرده ز عارض گشاده ای از جنس آب و خاک نیی از چه گوهری وز نوع جن و انس نیی وز که زاده ای نازک تری ز برگ سمن ورنه گفتمی بر شکل سرو ریخته...
ای کزان آرام جانها مانده تنها زنده ای زندگی باشد وبال جان تو تا زنده ای یار قتل عاشقان امروز با فردا فکند شاد زی ای آنکه بر امید فردا زنده ای گر نیی ای زاهد از عشق جوانی زنده دل در...
ای که مرا به صد جفا سینه فگار کرده ای با تو یک است عهد من گر تو هزار کرده ای بوسه قرار کردیم از لب خود چو جان دهم جان به لبم رسید کو آنچه قرار کرده ای خط عذار توست این یا نه که مشک...
جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ای ناسازیی چو بخت من آغاز کرده ای دل را به دام طره طرار بسته ای جان را شکار غمزه غماز کرده ای هرگز نکرده ای به نیاز من التفات ور زانکه کرده ای ز سر ن...
رخ برافروخته ای ماه منور شده ای قد برافراخته ای رشک صنوبر شده ای در نکویی رخ تو روز به روز افزون است دی نکو بودی و امروز نکوتر شده ای نیست حد بشر این حسن و لطافت که تو راست روح قدس...
الله الله چه نازنین شده ای آفت عقل و هوش و دین شده ای من چنانم ز بیدلی که مپرس تا تو در دلبری چنین شده ای کرده ای رخ ز چین طره عیان غیرت لعبتان چین شده ای ز آتشین لعل آبدار لبت خات...
شب ها من و خیال تو و کنج خانه ای با خود ز گفت و گوی تو هردم فسانه ای کردند عاشقان بحلت خونشان بریز هردم چه حاجت است که جویی بهانه ای سوزد زبان خامه گه شرح اشتیاق کز آتش غم تو برآرد...