بخش ۶۵ - در بیان چهار خصلت که از شرایط سلطنت است
هست شرط پادشاهی چار چیز حکمت و عفت شجاعت جود نیز نیست حکمت کز پی نفس لییم سخره حکم زنی گردد کریم نیست از عفت که مرد هوشمند دامن آلاید به یاری ناپسند از شجاعت نیست کش سازد زبون قحبه...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هست شرط پادشاهی چار چیز حکمت و عفت شجاعت جود نیز نیست حکمت کز پی نفس لییم سخره حکم زنی گردد کریم نیست از عفت که مرد هوشمند دامن آلاید به یاری ناپسند از شجاعت نیست کش سازد زبون قحبه...
دیگری زان فریق گویم کیست آنکه در هر عمل به وسوسه زیست نیست در راه دین وظیفه او غیر وسواس در نماز و وضو رو سوی کوزه و سبو نکند جز در آب روان وضو نکند خود چه آب روان که دریایی دور قع...
لقمه ماهی فنا ذوالنون سالی آمد به عزم حج بیرون گفت دیدم که در میان طواف رفت نوری به آسمان ز مطاف پشت خود را به خانه بنهادم واندر آن داد فکر می دادم ناله ای ناگهم رسیده به گوش که بر...
نهم گفت هر کس که از مرگ شاه به شادی قدح زد درین بزمگاه به زودی نهد گام بر گام او به تلخی کشد جرعه جام او بدانسان که برداشت شه زود گام پی هر که مرگ ویش بود کام
کیست درعالم ز عاشق زارتر نیست کار از کار او دشوارتر نی غم یار از دلش زایل شود نی تمنای دلش حاصل شود مایه آزار او بیگاه و گاه طعنه بدخواه و پند نیکخواه چون سلامان آن نصیحت ها شنید ج...
ابلهی رخت خود به خواب سپرد رختش از تن کشید و دزد ببرد جز ازاری که بودش اندر پای کش ز بی قیمتی گذاشت به جای چون متاعی که با بها باشد آفت دزدش از قفا باشد کاله آن به که کم عیاری او ک...
بود شوخی نشسته بر لب بام با فروزان رخی چو ماه تمام بر شکسته کلاه گوشه ناز گشته نازش هلاک اهل نیاز پیری آمد سفید موی شده پشتی از بار دل دو توی شده روی خود را به خاک می مالید وز دل د...
ای فروزان ز تو کاشانه چرخ پر می عشق تو خمخانه چرخ ما درین خمکده مستان توییم دست بر فرق ز دستان توییم یافتیم از تو چو پیمانه شکست دست ما گیر که رفتیم ز دست گرچه در قید سیاهیم و سفید...
دهم گفت هر مخزن سیم و زر که اسکندر آورد با یکدگر چو در زندگی رنج بر وی گماشت پس از مرگ کی خواهدش سود داشت
نداند عاشق بیدل قناعت فزاید حرص وی ساعت به ساعت دو دم نبود به یک مطلوبش آرام به هر دم در طلب برتر نهد گام چو یابد بوی گل خواهد که بیند چو بیند روی گل خواهد که چیند زلیخا کرد بعد از...
ازان خوشتر چه باشد پیش عاشق که گردد یار نیک اندیش عاشق به خلوتگاه رازش بار یابد ز بارش سینه بی آزار یابد به پیش او نشیند راز گوید حکایت های دیرین باز گوید ز غوغای سپه چون رست یوسف ...
دین پرستی کوره آتش به پیش گرم چون آتش به کسب و کار خویش با منافق شیوه ای در دین دو رنگ از پی اثبات دین برداشت جنگ آن منافق گفت باآن دین پرست هان بیار ار حجتی داری به دست زو ردایش ر...
چو آمد به سر نوبت قال و قیل فرو کوفت طبال طبل رحیل نقیبان نهادند مهد زرش به پشت هیونان که پیکرش هیونان هامون بر کوه فر وز آن مهد کوهانشان کوه زر به روز سفید و به شام سیاه امیران لش...
سوی وسواس او گراید دیو همچو خون در رگش درآید ریو گه بگوید نویت پی در پی گه به لاحول سازد آن را طی گه کند پست و گه بلند آهنگ گه گزیند شتاب و گاه درنگ گاه تا دوش ها برآرد دست گه به پ...
ای دلت را به کف شوق زمام سیر عاشق شود از شوق تمام شوق اگر قاید راهت نشود کعبه وصل پناهت نشود شوق قلاب دل دوران است جاذب خاطر مهجوران است شوق کوتاه کند راه دراز بر رخ مرد ببندد در آ...
کشته عشق بوعلی دقاق آن در آیین عشقبازی طاق روزی این درد از دلش زد سر به مناجات گفت در منبر کای خداوند آسمان و زمین نه مکان از تو خالی و نه مکین جلوه گر در بلند و پست تویی قصه کوتاه...
باشد اندر دار و گیر روز و شب عاشق بیچاره را حالی عجب هر چه از تیر بلا بر وی رسد از کمان چرخ پی در پی رسد ناگذشته از گلویش خنجری از قفای آن درآید دیگری گر بدارد دوست از بیداد دست بر...
هم ز وی آورند کآخر کار چون شد این درد بر دلش بسیار چهره خور چو زرد فام شدی شیخ دین بر کنار بام شدی اشک چون ریختی گهر سفتی رو به خورشید کردی و گفتی کای جهانگرد آسمان پیمای شب تاریک ...
حکیم نخستین چو شد پرده ساز بدینسان برون داد از پرده راز که ای مطلع نور اسکندری بلندش ز تو پایه سروری اگر ریخت گل باغ پاینده باد وگر رفت مه مهر تابنده باد ندانم که چون صبر فرمایمت چ...
بر لب دجله چو شد سبز بساط زد سراپرده خلیفه به نشاط داشت در ستر خلافت دو نگار هر دو مه طلعت و خورشید عذار آن یکی پردگی پرده ناز چنگ ناهید ازو یافته ساز عکس گلگونه رخسارش گل بنده حلق...
راهدانی مرید خود را دید که به قصد نماز می کوشید بهر تحریمه دست برمی داشت باز ناکرده اش همی انگاشت همچنین بارها مکرر کرد شیخ را حال او مکدر کرد گفت ای جاهل این طریقه کیست امر حق یا ...
چو فرمان یافت یوسف از خداوند که بندد با زلیخا عقد پیوند اساس انداخت جشنی خسروانه نهاد اسباب جشن اندر میانه شه مصر و سران ملک را خواند به تخت عز و صدر جاه بنشاند به قانون خلیل و دین...
چو خامش شد آن پیر یزدان شناس نهاد آن دگر یک سخن را اساس که ای بانوی این مسدس سرای نیارد چو تو بانویی کس به جای سکندر گرت تافت دامن ز کف خداوند وی بادت از وی خلف تسلی کسی را دهد حق ...
آن عرابی چون شد اشتر در شتاب از شتر افتاد چشمی مست خواب از سبکباری شتر چون یاریی دید کرد آغاز خوش رفتاریی چون عرابی بامداد از خواب خاست پی نبرد اصلا که آن اشتر کجاست گفت واویلا که ...