شمارهٔ ۲۴۸
تو نور مطلقی و دیگران مجالی نور تجلی تو درآنها به اختیار و شعور شیون ذات تو کز حد و حصر بیرون است ز غیب ذات چو بر علم و عین کرد عبور شد از تجلی اول حقایق اعیان که در مطاوی علمند جا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
تو نور مطلقی و دیگران مجالی نور تجلی تو درآنها به اختیار و شعور شیون ذات تو کز حد و حصر بیرون است ز غیب ذات چو بر علم و عین کرد عبور شد از تجلی اول حقایق اعیان که در مطاوی علمند جا...
نگارا شبی همنشین باش با من چو بخت مساعد قرین باش با من ز رفعت مه آسمانی زمانی زمانی نشسته به روی زمین باش با من ز اندوه هجران حزین است جانم فرحبخش جان حزین باش با من تویی هر چه هست...
در بزم ما که می رود از نقل و جام بحث ای محتسب مکن ز حلال و حرام بحث زان زلف و رخ که حجت دور و تسلسل است باشد میان اهل نظر صبح و شام بحث زان ماجرا که باده فرو ریخت از لبت هر دم رود ...
کار من آمد به جان از یار دور نیست جان دادن چنان ازکار دور ای که گویی چونی از غم چون بود تن ز جان تنها دل ازدلدار دور گر بنالم ور بگریم دور نیست شوق غالب موعد دیدار دور خاص ناید راس...
بیا ای شهره در عشقت به شهر حسن مشهوران که هم منظور شاهان بینمت هم شاه منظوران خمارآلودم از چشمت لب خالی ز خط بنما که باشد باده صافی علاج رنج مخموران چه استغناست این یارب که نی پروا...
سیمین ذقنا سنگدلا لاله عذارا خوش کن به نگاهی دل غم پرور ما را این قالب فرسوده گر از کوی تو دور است القلب علی بابک لیلا و نهارا آزرده مبادا که شود آن تن نازک از بهر خدا چست مکن بند ...
هیچ سودی نکند تربیت ناقابل گرچه برتر نهی از خلق جهان مقدارش سبز و خرم نشود از نم باران هرگز خار خشکی که نشانی به سر دیوارش
بی تاب شد از تب ورق نسرینت بی آب ز تبخاله لب شیرینت تو خفته به سان چشم و من چون ابرو با پشت خمیده بر سر بالینت
رو ای صبا و بگو یار دلستان مرا که وعده های دروغ تو سوخت جان مرا سرا و خانه ام از طلعت تو روشن بود سیاه ساخت فراق تو خان و مان مرا فغان همی کنم از داغ هجر تو شب و روز ولی چه سود که ...
زین مروح خانه بادی می وزد بس دلپذیر برمشام جانت ای دل قوت جان زین بادگیر زین معطر باد هرکس شمه ای چون گل شنید می رود دامان پر از مشک و گریبان پر عبیر بین مشبکها دراو هر سو به صد بن...
ای سفله بس که گفته تو خنده آورد خوانند مردمان پی دفع ملالتش گفتی بود جزالت شعرم چنانکه آب خواهد فرو رود به زمین از خجالتش آری به هر که شعر بری لت بود جزاش کو شعر کس که باشد ازینسان...
زلف معشوق به دست دگران است امشب نوبت دولت کوته نظران است امشب همدمی نیست که باشد به قدش خلعت عشق کو نه چون صبح ز غم جامه دران است امشب گه به غم گاه به ماتم گذرد شکر خدای که به هرحا...
جامی نفاق پیشه کن و ترک صدق گیر تا از خلاف خلق رهی وز نزاعشان ور میل تو به مرکز صدق است و راستی یکسو نشین ز دایره اجتماعشان
بی کار دلا به کارفرما نرسی اینجا نکنی کار بدانجا نرسی کار خود از امروز به فردا مفکن ترسم که از امروز به فردا نرسی
تا بر سر خود پات نبینم نروم تا بر در خود جات نبینم نروم بهر تو ز دیده منظری ساخته ام در منظر خود تات نبینم نروم
ای خاک ره تو عرش را تاج یک پایه ز قدر توست معراج تو در یتیمی و تو را جای برتر ز همه چو درة التاج فخر تو به فقر و تاجداران آورده به فرق بر درت باج در تیره شب ضلال خذلان نور تو شده س...
مکن در کشتنم زین بیش تقصیر چو من مردم ز غم دیگر چه تدبیر در رحمت بود روی تو بر خلق برآن در زلف تواز مشک زنجیر ز زخمت مرد آهوی و من از رشک دوصید از پا درافکندی به یک تیر ز عشقت خون ...
تیغ مژگان را به خون عشقبازان تیز کن غمزه را در قتل پاکان خنجر خونریز کن با چنین شکل پر آشوب آ برون یک بامداد شهر را درمانده غوغای رستاخیز کن تلخ کامم از ترشرویی تو بهر خدا زان دولب...
نیست شب وصل تو مه را رواج روز نباشد به چراغ احتیاج خاک در و سنگ جفای توام داد فراغ از هوس تخت و تاج زین تن لاغر چه بری نقد جان از ده ویران چه ستانی خراج درد مبیناد طبیبی که گفت داغ...
نشستی دور ازین مشتاق مهجور که نتوان ماه را دیدن جز از دور سلیمانی تو و لعل تو خاتم خطت برگرد خاتم عنبرین مور فروزان زآتش تو داغ بر داغ بود بر سینه ام نورا علی نور به کنج خلوتم منما...
هرگز ندیدم رسم حبیبان همچون تو کردن خو با رقیبان غوغای زاغان ببریده گل را پیوند صحبت از عندلیبان هرگز نیاری یاد اسیران هرگز نپرسی حال غریبان از بس ضعیفم گشته ست عاجز زاحساس نبضم دس...
درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج چو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج به کشت و کار جهان رخ میار کآخر داو ز کشت مات شود شاه عرصه شطرنج به قصر عشرت و ایوان عیش شاهان بین که زاغ نغمه سر...
ز ره ملغز چو پرسم تو را به رسم لغز به رغم واعظ پرگوی نکته ای موجز چه نقطه است که از کثرت شیون پر ساخت همه دوایر کون از محیط تا مرکز طریق عام بود پختن خیال دویی طریق عام مپوی و خیال...
ساغر مه نو باشد خالی شده مپسند آن ناگشته مه نو پر نوری ندهد پنهان نشکفت دلم تا تو بر من ندمیدی دم بی باد بهار اری غنچه نشود خندان عشق تو خلاصم کرد از بند خردمندی یاد تو فراغم داد ا...