شمارهٔ ۳۷۱
اگر هر شب نه در بستر نم از چشم ترم افتد ز چاک سینه چون آتش جهد در بسترم افتد چو در جانم زدی آتش برون ران از در خویشم مبادا در حریم مجلست خاکسترم افتد نشست اندر سرم سنگ جفایت گر سرم...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
اگر هر شب نه در بستر نم از چشم ترم افتد ز چاک سینه چون آتش جهد در بسترم افتد چو در جانم زدی آتش برون ران از در خویشم مبادا در حریم مجلست خاکسترم افتد نشست اندر سرم سنگ جفایت گر سرم...
چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم فروغ شمع فتاده به روزنت نگرم پس از وفات به خاکم خرام بهر خدای که گرد خویش نشسته به دامنت نگرم پر از دعاست چو طومار دست من عمریست درین هوس که حمایل ...
چشمم از گریه چو در ورطه خون می افتد راز پنهان دل از پرده برون می افتد به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق هرچه می افتد ازین بخت نگون می افتد بی تو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم که...
عجب دردی ست در جانم که درمانش نمی دانم ز آغازش نیم آگاه و پایانش نمی دانم چو چوگان بازد آن مه جز سر مردان دین آنجا نشاید کو کسی را مرد میدانش نمی دانم گذشت آن سرو گل رخ دامن افشان ...
تو را هرگز گذر بر جانب گلشن نمی افتد که از شوق تو گل را چاک در دامن نمی افتد سرم دور از درت باری ست بر گردن اگر تیغت نیاید در میان این بارم از گردن نمی افتد چنین کز سینه برق آه تا ...
شب خیالت چو شود پردگی منظر چشم تا سحر از مژه مسمار زنم بر در چشم چشمم از لعل تو شد حقه گوهر بخرام تا به پای تو کشم حقه پرگوهر چشم برقع زلف برانداز که بس تاریک است بی مه طلعت تو منز...
روی تو آفتاب را ماند لعل تو شهد ناب را ماند چون گشادی دهان به خنده لبت درج در خوشاب را ماند نرگس تو ز خواب نیمه شده نرگس نیم خواب را ماند پاره پاره دلم بر آتش شوق پاره های کباب را ...
ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندم وگر ازمن بپوشی روی از نامت زبان بندم گرفتارم به بند عشق تو از من مشو رنجه پی روپوش اگر خود را گهی براین و آن بندم بلای هجر تا ناید فرو بر من ک...
اگر ناز و فریب چشم شوخت این چنین ماند عجب گر هیچ کس را در جهان دل بلکه دین ماند نخستین تیر کاندازی فکن بر سینه ریشم که ذوق آن مرا در سینه تا روز پسین ماند خط مشکین تو بر لب صف موری...
مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم به قول پند گویان دیده از دیدار بربندم برفت از دست من سررشته تسبیح کو تاری ز زلف تار تار یار تا زنار بربندم نیارم شرح غمهای دل از پهلو برون ...
شد خیال آن خط از دل وان رخ مهوش بماند دود زود از خانه بیرون رفت لیک آتش بماند ناخوشیها دید مجنون از غم لیلی ولی بهر ارباب دل از وی داستانی خوش بماند مست می راندی میان شهر دی ابرش س...
چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا چه سود خواستن تو چو من ...
یار رفت از چشم و در دل خارخار او بماند بر جگر صد داغ حسرت یادگار او بماند روی گردآلود خود بر خاک سودم هر کجا کز سم مرکب نشان بر رهگذار او بماند گرچه برگشتن ز عمر رفته نتوان داشت چش...
شب نیست که از شوق رخت زار نمیرم صد ره نشوم زنده و صد بار نمیرم هر دم نتوان روی تو دید اینقدرم بس کز محنت محرومی دیدار نمیرم در غمکده بی کسی ام خفته به خواری این سو قدمی نه که چنین ...
مرا ز مایه سودا امید سود نماند که یار با من شیدا چنان که بود نماند چو بافت عشق لباس از پلاس ادبارم چه غم کز اطلس اقبال تار و پود نماند صدای تیغ تو آمد به بزم زنده دلان کدام سر که د...
آن عید جان کجاست که قربان او شویم دریک نظاره کشته جولان او شویم جولانگهش کدام زمین است کز مژه خاشاک روب عرصه میدان او شویم ما را تمتعی نبود از جمال او از بس که در مشاهده حیران او ش...
گرچه پیش تو مرا هیچ ره و روی نماند روی من جز پی اقبال تو هر سوی نماند خانه ای بود به کوی طرب از وصل توام شد خراب از غمت آن خانه و آن کوی نماند بس که از موی میان تو جدا موییدم تنم ا...
عقل می گفت که چند است صفات تو و چون عشق زد بانگ که سبحانک عما یصفون شیوه عشق بود کشف حقایق کردن عقل از عهده این کار نیاید بیرون قول کن امر تو را تعمیه و روپوش است ور نه پیرایه صنع ...
هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را عقل را روشن شود ماهیت حسنت اگر پرده حیرت نبندد دیده ادراک را جان پاک است آن نه تن در زیر پیراهن تو را صد هزار...
مشو مغرور حسن خوبرویان به زلف دلکش و روی نگارین کز اینها گیردت دل سال دیگر چنان کامسال از خوبان پارین
بر روی زمین به تازگی سبزه دمید بر صفحه خاک شد خط سبز پدید گویی ز سفرکنندگان زیر زمین با روی زمینیان خطی تازه رسید
سرود مجلس درد است آه و ناله ما حباب خون جگر لاله گون پیاله ما به بزم وصل چو شمعیم با تو چرب زبان به روغن است فتاده ز تو نواله ما به باغ چند تماشای سرو و لاله کنیم قد تو سرو بس و عا...
به فضل عام تو یا رب که در سرای وجود دقیقه ای ز فنون کرم فرونگذاشت به صنع تو که ندیده مدوز کلک و مداد به لوح ساده هستی هزار نقش نگاشت که بخش دولت جاوید شهریاری را که فیض خود از هیچ ...
تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر است زان عنبرین شمامه مشامم معطر است پرچین ز خار خشک بود رسم و خط تو پرچین نهاده گرد گل از سنبل تر است دل بد مکن که خاتمه حسن شد خطت کان پیش ما مقدمه حس...