شمارهٔ ۳۹۸
آن نازنین جوان را میل شکار جان بین مشکین خدنگهایش بر عنبرین کمان بین خط می زند به سبزی بر طرف عارض او شاخی ز سنبل تر پیوند ارغوان بین ای تن چو موی کرده در سرغیب دانی بند قباش بگشا ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
آن نازنین جوان را میل شکار جان بین مشکین خدنگهایش بر عنبرین کمان بین خط می زند به سبزی بر طرف عارض او شاخی ز سنبل تر پیوند ارغوان بین ای تن چو موی کرده در سرغیب دانی بند قباش بگشا ...
چو مست من ز خمار شبانه برخیزد هزار فتنه و شور از زمانه برخیزد چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانش هزار کشته برای نشانه برخیزد نشان من به خیال میان او گم باد بود خیال دویی از میانه برخی...
بیا ای همچو گل رنگین تو را دامن به خون من یکی چون لاله با داغ توبیرون و درون من ستون خانه آهم سوخت بگذر ای لب شیرین تماشا کردن فرهاد را بر بیستون من نمی خواهم ز باده سرخرویی تا شد ...
هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را همه بر وجه کمال است کما لا یخفی بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد در همه شهر ب...
درین سراچه که چرخش کمینه طاق نماست همیشه قامتم از بار دل چو طاق دوتاست چگونه شاد زید آن که بهر مردن زاد به خانه ای که پی انهدام کرده بناست به اعتبار درین کاخ زرنگار نگر که هر نظر ک...
ای سهی قد که عمر تو اکثر گشته مصرف به نحو و تصریف است قد و زلف تو را اگر بنده کرده تعریف جای تشریف است نبود این جنس نکته بر تو نهان که الف لام بهر تعریف است
عمری به شکیب می ستودم خود را در شیوه صبر می نمودم خود را چون هجر آمد کدام صبر و چه شکیب المنة لله آزمودم خود را
دی گذشتیم برآن دلبرو گفتیم دعا قال من انتم قلنا فقراء غربا فقراییم و عجب آنکه نخواهیم ز تو هیچ حاجت که تویی در دو جهان حاجت ما غرباییم و نداریم بجز تو وطنی چند باشیم چنین از وطن خو...
فی العزلة من کیم از دام حرص و آز رهیده پای به دامان فقر و فاقه کشیده عرق تمنا ز هر چه هست گسسته تار تعلق ز هر چه هست بریده بسته زبان هم ز خوانده هم ز نوشته شسته ورق هم ز گفته هم ز ...
آن شنیدستی که کناسی ز سرگین زیر بار گفت شکر آن را که از عزت مرا سر برافراخت بوالفضولی طعنه زد کای کار تو سرگین کشی کی خردمند این هنر را مایه عزت شناخت گفت کای نادان کدامین عز ازان ...
عاشقم اما نمی گویم کجا بیخودم لیکن نمی دانم چرا بیخودم زان می که آن را نیست جام عاشقم جایی که آنجا نیست جا حبذا زان می که از یک جرعه ساخت از وجود خویشتن فانی مرا ساقیا یک جرعه دیگر...
ز بس کز آشنایان زخم خوردم زند گر حلقه گردم اژدهایی نیاید بر دل من سختتر زان که کوبد حلقه بر در آشنایی
روشن گهری که جان پاکان سفته ست گرد غفلت ز خوابناکان رفته ست کان الله ولا شی ء معه گفت یکی وان دیگری الان کما کان گفته ست
سرچشمه محنت و طرب هر دو تویی سرمایه راحت و تعب هر دو تویی حاشا که کنم جز به تو نسبت کاری زینسان که مسبب و سبب هر دو تویی
یارم چو شود به طوف بستان مایل گل دل بکند ز برگ خود خوار و خجل بیند رخ او و سر نهد در عقبش وانگه دهدش خبر ز بی برگی گل
هرکس که ازین جهان دلگیر بجست از ننگ وزیر و منت میر برست
سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور ز خواب جستم ازان صیحه و درآن جستن مرا به خیمه ابداعیان فتاد عبور به هم نشسته گروهی مقدسان دیدم ز قید صورت و بی قید...
ای روی تو ماه عالم آرای چون ماه ز پرده روی بنمای چون طره تو شکسته حالیم بر حال شکستگان ببخشای گفتی سخنی و لب گزیدی طوطی نبود چنین شکرخای خال تو بلای جان بسنده ست بر لب خط عنبرین می...
حبذا منزلی چو کاخ بهشت خاک و خشتش همه عبیر سرشت گویی از طارم سپهر برین بیت معمور آمده به زمین بهر احرامش از چهار طرف سبزپوشان در آستان زده صف موج زن حوض مرمرش به میان به هم آب ستاد...
کردم ز دیده پای سوی مشهد حسین هست این سفر به مذهب عشاق فرض عین خدام مرقدش به سرم گر نهند پای حقا که بگذرد سرم از فرق فرقدین کعبه به گرد روضه او می کند طواف رکب الحجیج این تروحون ای...
این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او نیست یک دل که نه زان خار فگار است در او برگ راحت مطلب میوه مقصود مجوی برگ بی برگی و میوه غم و بار است در او نافه مشک که با این همه عطرافشانی س...
من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را کی شمارم پخته وضع زاهدان خام را تا شدم فارغ به استغنای عشق از هر مراد بر مراد خویش یابم گردش ایام را رند و صوفی عارف و عامی مخوانیدم که من گم ش...
درین نشیمن حرمان مکن به کس پیوند که هر کسی که نهی دل بر آشنایی او اگر مخالف طور تو باشد اوضاعش عذاب روح شود صحبت ریایی او وگر موافق طبع تو افتد اخلاقش مذاق مرگ دهد شربت جدایی او
یارب برهانیم ز حرمان چه شود راهی دهیم به کوی عرفان چه شود بس گبر که از کرم مسلمان کردی یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود