شمارهٔ ۶
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است چون سلامت ماند از تارج نقد این حصار پاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است چیست زر ناب رنگین گشته خاک...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است چون سلامت ماند از تارج نقد این حصار پاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است چیست زر ناب رنگین گشته خاک...
بود شاها رعیت آن خزینه که در وی گنج های زر دفینه است عوان چون مالشان دزدیده گیرد ببر دستش که دزد آن خزینه است
درج دهنت که هست تنگ و نایاب در وی درج است سی و دو در خوشاب رنگین لب تو بود پی ضبط حساب بر وی رقم لام و بی از لعل مذاب
خط دمید از لب نوشین تو شیرین دهنا خضر خواند انبته الله نباتا حسنا خامه صنع ثنای تو رقم کرد به حسن برگل از سبزه نوخیز زهی حسن ثنا درازل سر دهانت ز ملک خواست حکیم نعره برداشت که سبحا...
رخشنده جرم خور که بر این سبز طارم است قندیل گورخانه شاهان عالم است کردند روشنان فلک را کبود پوش یعنی که این سراچه ارباب ماتم است سخت است بار فرقت آزادگان دهر آری به هرزه نیست که پش...
رنج بیگانه در سفر بردن زآشنای وطن بسی بهتر زیستن چون به کام خصم بود مردن از زیستن بسی بهتر
هلال الکاس لم تکمل بشمس الراح کملها که گردد چون شود پر این مه نو بدر محفل ها دلم آن موج زن دریاست ز اوصاف جمال تو که افتد صد صدف گوهر ز هر موجش به ساحل ها به عزت باش با دل های عالی...
ابلهی را چو بخت برگردد عمر در کار بطن و فرج کند از ضعیفان به ظلم بستاند با حریفان به فسق خرج کند
جانا لبم از ذکر تو خاموش مباد یاد تو ز خاطرم فراموش مباد هرجا ز شمایلت حدیثی گذرد ذرات وجود من بجز گوش مباد
گر بوی تو از باد سحر یافتمی از دولت جاودان خبر یافتمی ور بر درت امکان گذر یافتمی اسباب سعادت همه دریافتمی
چو در ساغر ببیند درد باده شود تایب ز تاج توبه ساده
بده ساقی آن جام گیتی نمای که هستی ربای و مستی فزای به مستی ز هستی رهاییم ده به مستان عشق آشناییم ده بزن مطرب آن نغمه دلنواز که در پرده دل بود پرده ساز به شکرانه کز پرده گفت و گوی ع...
هرکه را در دهان زبان باشد در ثنای شه جهان باشد کامبخشی که چون ثناش دعاش ورد جان جهانیان باشد آن که سلطانش ار لقب ننهند فر سلطانیش عیان باشد بایزید الدرم که تاج سران بر درش خاک آستا...
حاشا که نهم من از معما دامی تا صید کنم ز نامجویی کامی پختم هوسی بود ز چون من خامی بر صفحه ایام بماند نامی بیچاره حکیم عمری اندیشه گماشت تدبیر غنا ز کیمیا می پنداشت خاک سر کوی فقر ر...
ای با تو ز گل فراغ ما را گل بی تو به سینه داغ ما را در باغ گل از تو می برد بوی بوی تو برد به باغ ما را دارد شب هجر شعله آه در عشق تو بر چراغ ما را گنجی و ز مفلسی خیالت جا ساخته در ...
ای فاضل منطقی به فریادم رس با من مزن از منطق ازین بیش نفس گشتم ز تصورات و تصدیقاتش خرسند به یک تصور ساذج و بس
گفتم به قامتت ز کجی خوشتر است راست کرد ابرویت ز گوشه اشارت که این خطاست مایل به ابروی تو شدم قد دلکشت گفتا ز راست میل تو سوی کجی چراست کج آن توست و راست هم ای شاه نیکوان گر خاست فت...
به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت به خط لبت سبق روح پروری آموخت ز لطف در بناگوش تو تعالی الله که فیض نور سعادت به مشتری آموخت دبیر مکتب حسنت ازان عذار جبین خط مزوری و لوح دلبری آموخت...
ای خواجه مرا به لطف خود پروری زآوردن پشت و دنبه فربه کردی بنشستی و دنبه را به رغبت خوردی بردی به شکم آنچه به پشت آوردی
این چنین کز دیده و دل غرق آب و آتشم رخت هستی را ز موج غم به ساحل چون کشم صوت جان افزای مطرب گر نباشد گو مباش زانکه من با ناله های دلخراش خود خوشم تا نداند کس ز خیل مهوشان یار مرا د...
من غایبانه عاشق آن روی مهوشم بی منت نظر به خیالی ازو خوشم شد شوق تو فزون به تماشای سرو و گل بالا گرفت ازین خس و خاشاک آتشم غش می کنم به یاد لب لعل دلکشت از جام دور می نرسد باده بی ...
به ناخن سینه خود می خراشم ز دل جز حرف عشقت می تراشم بسی گمنام تر بودم ز ذره بدینسان مهر رویت ساخت فاشم نباشد عیش من جز یاد آن روی ببین ای پندگو حسن معاشم دو عالم گفتی ارزد ژنده فقر...
شدم دیوانه وان طفل پری پیکر نزد سنگم کنون زین غصه چون دیوانگان با خویش در جنگم رو ای شادی خدا را جانب ارباب عشرت شو که نبود جای جز غم های او را در دل تنگم نخواهم جز قیامت خاستن چون...
سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلم باشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم چشمم ز خوبان خون فشان دل همدم آه و فغان طبع بلاجو هم چنان باشد بدیشان مایلم هستم ز مرغ بسته پر در دام ز...