بخش ۴۶
فرزدق ملک بصره را که خالد نام داشت مدح کرد صله مدح خود چنان که می خواست نیافت به این دو بیتش هجو کرد لقد غرنی من خالد باب داره ولم ادر ان للوم حشو اهابه ولست و ان اخطات فی مدح خالد...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
فرزدق ملک بصره را که خالد نام داشت مدح کرد صله مدح خود چنان که می خواست نیافت به این دو بیتش هجو کرد لقد غرنی من خالد باب داره ولم ادر ان للوم حشو اهابه ولست و ان اخطات فی مدح خالد...
بر دو قسم است امر اگر یابی امر ایجادی است و ایجابی امر ایجادی امر کن باشد که مفیض نو و کهن باشد زو تخلف نمی کند مدلول زانکه او علت است و این معلول امر ایجابی از حکیم ازل صیغه افعل ...
روی در بغداد کرد اعرابیی در تمنای غنیمت یابیی بعد چندین روز بار انتظار بر سر خوان خلیفه یافت بار پیش او افتاد خالی از گزند یک طبق پالوده از جلاب قند چرب و شیرین چون زبان اهل دل نرم...
سکندر چو بر هند لشکر کشید خردمندی برهمانان شنید گروهی خدادان و حکمت شناس بریده ز گیتی امید و هراس نیامد ازیشان کسی سوی او ز تقصیرشان گرم شد خوی او برانگیخت لشکر بی قهرشان شتابان رخ...
چو دایه با زلیخا این خبر گفت ز گفت او چو زلف خود برآشفت به رخسار از مژه خون جگر ریخت ز بادام سیه عناب تر ریخت خرامان ساخت سرو راستین را به سر سایه فکند آن نازنین را بدو گفت ای سر م...
گوهر کش سلک این حکایت در قصه چنین کند روایت کان داده درین محیط مواج سرمایه عقل و دین به تاراج آن کشتی عافیت شکسته بر تخت شکسته ای نشسته چون مژده مرگ دشمن خویش بشنید ز یار مصلحت کیش...
ای سبکسارتر از خشک گیا که شود پی سپر باد صبا بی ثباتی به ره صدق و صواب چون گره بر نفس و نقش بر آب هر دم از جا چه روی کشتی وار کوه شو لنگر خود سنگین دار شاهبازی مگشا پای ز بند بس تو...
بوعلی رودباری آن شه دین خسرو بارگاه صدق و یقین رفت روزی به جانب حمام تا سبک گردد از گرانی عام دید از رقعه های گوناگون ژنده صوفیانه بر بیرون یا رب این ژنده گفت کسوت کیست که درین راه...
ای به سرت افسر فرماندهی افسرت از گوهر احسان تهی زیور سر افسر ازان گوهر است خالی ازان مایه درد سر است گرد میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رس...
شعر چه بود نوای مرغ خرد شعر چه بود مثال ملک ابد می شود قدر مرغ ازو روشن که به گلخن در است یا گلشن می سراید ز گلشن ملکوت می کشد زان حریم قوت و قوت مستمع را ز فتح باب فتوح می دهد کام...
شاعری بر فاضلی شعری خواند چون به اتمام رساند گفت این را در خلا جا گفته ام فرمود که والله راست می گویی از این بوی آن می آید سخنور مگو گو که اشعار او ز بحر کدر یا صفا آمده ست زند صاح...
چون سلامان شد حریف ابسال را صرف وصلش کرد ماه و سال را باز ماند از خدمت شاه و حکیم هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم چون ز حال او خبر جستند باز محرمان کردندشان دانای راز بهر پرسش پیش خ...
حبذا شاعران مدحت سنج پرده در مدح شهریاران رنج نام ایشان ز جنبش اقلام ثبت کرده به دفتر ایام گر نمانده ست جسمشان زنده اسمشان زنده ایست پاینده رودکی آن که در همی سفتی مدح سامانیان همی...
حکیمی از آنجا که روشندلان نفورند از ظلمت جاهلان پی شستن از دل غباری که داشت برون برد رخت از دیاری که داشت چو رنج بیابان به پایان رساند زمانه چو نوحش به کشتی نشاند ز موج اشتران کف ا...
چون ثمر دوحه عبدالعزیز دولت دین شد شرف ملک نیز قاعده عدل عمر تازه کرد ملک و خلافت به یک اندازه کرد کوه نشینان که ز ظلم سپاه خاسته بودند ز سرهای راه پویه کنان بر سر راه آمدند بهر خب...
شحنه ای گفت که عیاری را مانده در حبس گرفتاری را بند بر پای برون آوردند بر سر جمع سیاست کردند شد ز بس چوب چو انگشت سیاه لیک بر نامد ازو شعله آه رخت ازان ورطه چو آورد برون پیش یاران ...
گفت شاها چو نهی و امر از توست قدرت و فعل زید و عمرو از توست می کنی امر و می کنی امداد زید را در حصول فعل مراد می کنی امر و می شوی مانع عمرو را کان شود ز وی واقع این تفاوت میان شان ...
چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت که چون یوسف ز لبهای شکر خا فشاند این تازه شکر بر زلیخا زلیخا داشت باغی و چه باغی کزان بر دل ارم را بود داغی به گردش ز آب و گل سو...
از صف صوفیان سبک سیری در سیاحت گذشت بر دیری دید آنجا یکی ز رهبانان لیک در کسوت مسلمانان گفت کای کهنه پیر دیرانی چیست این کسوت مسلمانی گفت عمریست تا مسلمانم دیده روشن به نور ایمانم ...
آن پوست و مغز قصه اش نغز از پوست چنین برون دهد مغز کان پوست شناس مغز دیده از پوست به مغز آن رسیده چون شد به دیار یار نزدیک شد کار بر او چو موی باریک نی رخصت پیش یار رفتن نی صبر ازا...
شاعری پیش طبیب رفت و گفت چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آنجا فسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من برمی خیزد طبیب مردی ظریف بود گفت به تازگی هیچ ش...
گفت بر عارفان بود معلوم که شما حاکمید و من و محکوم هر چه ظاهر ز زین و شین شماست موجب مقتضای عین شماست هر چه عین شما تقاضا کرد فیض جود من آن هویدا کرد زید چون بر لسان استعداد پیش جو...
سکندر چو می گشت گرد جهان خبر پرس هر آشکار و نهان در اثنای رفتن به شهری رسید در آن شهر قومی پسندیده دید ز گفتار بیهوده لبها خموش فروبسته از ناسزا چشم و گوش نجسته به بد هرگز آزار هم ...
شبانگه کز سواد شعر گلریز فلک شد نوعروس عشوه انگیز ز پروین گوش را عقد گهر بست گرفت از مه صقیل آیینه در دست کنیزان جلوه گر در حله ناز همه دستانسرای و عشوه پرداز به گرد تخت یوسف صف کش...