بخش ۸
ذوالنون - قدس سره - پیش یکی از مشایخ مغرب رفت به جهت مسیله ای گفت بهر چه آمدی اگر آمده ای که علم اولین و آخرین بیاموزی آن را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمده ای که او را جویی ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ذوالنون - قدس سره - پیش یکی از مشایخ مغرب رفت به جهت مسیله ای گفت بهر چه آمدی اگر آمده ای که علم اولین و آخرین بیاموزی آن را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمده ای که او را جویی ...
حکیمی را پرسیدند که آدمیزاد کی به خوردن شتابد گفت توانگر هرگاه گرسنه شود و درویش هرگاه که بیابد بخور چندانکه ننهد خانه تن ز بیشی و کمی رو در خرابی اگر دارنده ای هرگاه خواهی و گر نا...
نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست شرابدار گفت هیچ کس بیرون نرود تا تجسس...
عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس ...
وقتی رشید به کوفه رسید وزیر وی به نخاسی درآمد غلامی بر وی عرض کردند که چون آهنگ غنا کردی مرغ را از هوا درآوردی خبر او را به رشید رسانیدند بفرمود تا او را بخریدند چون از کوفه عزم رح...
قاضی بغداد به عزیمت مسجد آدینه پیاده بیرون آمد مستی پیش وی رسید وی را بشناخت گفت اعزک الله ایها القاضی روا باشد که تو پیاده روی آنگه به طلاق سوگند خورد که قاضی را برگردن خود سوار ک...
پنج پایک را گفتند چرا به شکل کج پیکران افتادی و پای در میدان کجروی نهادی گفت از مار تجربه برداشتم که با آن راستی و راستروی همیشه از سنگ جفا سرکوفته است یا از زخم ستم دم بریده هرجا ...
تاریخ نویس عشقبازان شیرین رقم سخن طرازان از سرور عاشقان چو دم زد بر لوح بیان چنین رقم زد کز عامریان بلند قدری بر صدر شرف خجسته بدری مقبول عرب به کار سازی محبوب عجم به دلنوازی از ما...
بعد ازان قدرتی بود کامل مر مرادات را همه شامل در همه کار در همه حالت کارگر بی توسط آلت اثر آن به هر عدم که رسید رخت با خطه وجود کشید
نیکخواهی خاصه کو را یاور است گشته پیدا با وی از یک گوهر است کرده جا در سایه اقبال او سایه وار افتاده در دنبال او هر کجا این آفتاب آن پرتو است هر کجا آن پیشوا این پیرو است گرچه بر م...
داشت شاهی بر انس و جان غالب دختری بلکه اختری ثاقب از قضا روزی آن یگانه عصر سر فرو کرد از کرانه قصر حبشی زاده ای بدید از دور دلربا همچو خال چهره حور قامت آن سیاه چرده روان چون الف ک...
در خزان عدل پیشه سلطانی گذر افکند بر دهستانی بود از گونه گونه رنگ رزان غیرت کارگاه رنگرزان دید یک جا که کرده از دیوار سر برون شاخی از درخت انار حقه های عقیق تازه و تر بر وی آویخته ...
چون نی خامه شد انگشت نمای به نواسازی توحید خدای دلگشا زمزمه دیگر ساخت پرده نعت پیمبر پرداخت به چو آن زمزمه کوتاه کند که ثناگستری شاه کند شاه والا گهر دریا کف که فلک گوهر او راست صد...
فردوسی - رحمه الله تعالی وی از طوس است و فضل و کمالات وی ظاهر کسی را که چون شاهنامه نظمی بود چه حاجت به مدح و تعریف دیگران می گویند که وی به دهقنت مشغول می بود بر وی تعدی رفت به قص...
ز مهجوری برآمد جان عالم ترحم یا نبی الله ترحم نه آخر رحمت للعالمینی ز محرومان چرا فارغ نشینی ز خاک ای لاله سیراب برخیز چو نرگس خواب چند از خواب برخیز برون آور سر از برد یمانی که رو...
اختر برج شرف کاینات گوهر درج صدف کاینات جنبش اول ز محیط قدم سلسله جنبان وجود از عدم کلک عنایت چو رقم ساز کرد از همه پیش این رقم آغاز کرد مطلع دیباچه این ابجد است پیشترین حرف که در ...
حق چو داد از پی اطیعواالله به اطیعواالرسول ما را راه حرف دیگر نزد به لوح بیان جز اولواالامر منکم از پی آن چون اولواالامر ساخت پیرایه شرع و دین با نبی ست همسایه بلکه حق راست سایه مم...
بیا ای جگر گوشه فرزند من بنه گوش بر گوهر پند من صدف وار بنشین دمی لب خموش چو گوهر فشانم به من دار گوش شنو پند و دانش به آن یار کن چو دانستی آنگه به آن کار کن ز گوش ار نیفتد به دل ن...
هیچ موجود نیست در عالم که شناسد حقیقت آدم داند آدم حقیقت همه چیز عین حق را حقیقت همه نیز بیند آن عین را به چشم عیان گشت ظاهر به صورت اعیان غیر ازو در جهان نبیند هیچ آشکار و نهان نب...
خارکش پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که ن...
حد انسان به مذهب عامه حیوانیست مستوی القامه پهن ناخن برهنه پوست ز موی به دو پا رهسپر به خانه و کوی هر که را بنگرند کاینسان است می برندش گمان که انسان است وان که خود را گمان برد ز خ...
ای غمت مایه ده شادی ما بر درت بندگی آزادی ما بنده خاص تو را نیست پسند بر دل از بندگی غیر تو بند فارغ است از دو جهان در دو جهان نه عیان بسته چیزی نه نهان جا گرفته به سر خشک زمین گشت...
نحویی گفت در حضور عوام کان گه ناقص است و گاهی تام تام از اسم بهره ور باشد لیک همواره بی خبر باشد وان که ناقص بود خبردار است خبرش همچو اسم ناچار است عامیی بانگ برکشید که هی مولوی قو...
ای که از طبع فرومایه خویش می زنی گام پی وایه خویش خاطر از وایه خود خالی کن زین هنر پایه خود عالی کن بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست چند روزی ز قوی دینان باش در پی...