شمارهٔ ۱۲۷
چیست آن زلف سیه پیش رخت کافروخته ست شهپر جبریل کز برق تجلی سوخته ست زیر طره عارضت آن آتش آمد کش خدای در شب طور از پی جذب کلیم افروخته ست کیست عاشق عافیت سوزی که در بازار عشق دین و ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
چیست آن زلف سیه پیش رخت کافروخته ست شهپر جبریل کز برق تجلی سوخته ست زیر طره عارضت آن آتش آمد کش خدای در شب طور از پی جذب کلیم افروخته ست کیست عاشق عافیت سوزی که در بازار عشق دین و ...
دوستان از ناله زارم صدایی بشنوید وز خروش سیل اشکم ماجرایی بشنوید مجلس انس است دور از وحشت بیگانگان ز آشنایی داستان آشنایی بشنوید شرح اسراری که شاهان محرم آن نیستند از زبان بی سر و ...
یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است عاشق اندر ظاهر و باطن نبیند غیر دوست پیش اهل باطن این معنی که گفتم ظاهر است در حضور دوست هر جانب ...
رفتی که دلم ز بار غم رنجه کنی تا خاطرم از بار ستم رنجه کنی مشکل که زیم بی تو چو آیی روزی زنهار به خاک من قدم رنجه کنی
جلوه حسن تو کجاست که نیست جذبه عشق تو که راست که نیست خبر وصل تو رسد همه جای این خبر در دیار ماست که نیست کج نهادی کله به فتنه گری در سر تو چه فتنه هاست که نیست هر شبی در فراقت اشک...
منم امروز حریف قدح آشامی چند چهره رنگین چو گل از باده گل اندامی چند بهر ساقیگری و مطربی و قوالی کرده آرام دل خویش دلارامی چند وادی قدس بود کوی مغان باد سرم خاک پایی که درین کوی زند...
بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است در پی مطرب و می باش که کار این کار است صف زده دردکشان پیش در میکده اند زاهد صومعه را وقت پس دیوار است رشته سبحه که از گوهر اخلاص تهی ست مهره اش...
نی ترک وجود غم فزاینده کنی نی آرزوی حیات پاینده کنی آینده عمر خواهی از رفته فزون در رفته چه کردی که در آینده کنی
دلنواز ز من خسته جگر بازمایست دیده روشنی از اهل نظر بازمایست با تو از هر غرضم پاک ز همراهی من به غرضهای حریفان دگر بازمایست فتنه ای خاست به پای از تو به هر راهگذر زود بخرام و به هر...
چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزا...
عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جانا ودعت و اودعت فی قلبی اشجانا دام سر زلفت را گر خیال بود دانه صید تو شود دانم صد مرغ دل دانا شد در قدح صهبا عکسی ز رخت پیدا قد اشرقت الدنیا من کاس حم...
چو پیوند با دوست می خواهی ای دل ز چیزی که جز اوست پیوند بگسل مکن شهپر عرش پرواز خود را درین وحشت آباد آلوده گل تو را ذروه اوج عزت نشیمن تو خوش کرده در مرکز خاک منزل ز آمیزش جسم و آ...
دل درین وحشتگه بیگانگان یک حریف آشنا حاصل نکرد در وفا کوشید عمری لیک ازان غیر حرمان از وفا حاصل نکرد کیمیاگر سالها بهر غنا کند جان و جز عنا حاصل نکرد حاصل خود کرد صرف کیمیا هیچ چیز...
بر شکل بتان رهزن عشاق حق است لا بلکه عیان در همه آفاق حق است چیزی که بود ز روی تقیید جهان والله که همان ز وجه اطلاق حق است
رفیقان خاک نجد است این نگه دارید محمل ها که آرد عشق یاران گریه بر آثار منزل ها به هر منزل بتان دل گسل بودی نمی دانم ازین فرخنده منزل ها چرا بستند محمل ها ز اشک عاشقان بوده ست پرگل ...
گر به گستاخی گرفتم بر زبان اوصاف شاه حکم المأمور معذور مرا بس عذر خواه طبع تیره فهم خیره عمر بر عزم رحیل نیست شغلی زان ضروری تر که سازم زاد راه می کنم تسوید شعر و شعر من بیهوده است...
شدی جامی چو پیر از گردش دهر ز پیوند جوانان گوشه ای گیر به یاد آر آنکه در عهد جوانی نمی آمد تو را خوش صحبت پیر
عارض ز خط آراسته شد نوش لبم را برهم زد ازان عارض و خط روز و شبم را آن نخل طرب را چو گزیدم لب شیرین گفتا که مکن خسته ز دندان رطبم را دل داشت نوای طربی فرقت آن ماه با ناله بدل کرد نو...
شاها ز عموم نیکخواهان کایزد ز خواص خلق دادت گر زانکه یکی برفت یا دو صد بهتر ازان عوض دهادت هر رشته جان شان که بگسیخت پیوند طناب عمر بادت
رسوا شده لولیی ربالی دردست از کوی خرابات همی آمد مست با خویشتن این ترانه می زد پیوست کای وای کسی که از خود و خلق نرست
خواجه که ندیده چشم کس خوانش را نشکسته به دندان طمع نانش را دریوزه گری خواست ز وی مشتی آرد کرد آرد به زخم مشت دندانش را
از روی تو بر مصحف چون نور فتد ماها از طره مشکینت خوانیم دراو طاها
نیست باران این که می بارد ز ابر نوبهار گوییا افلاکیان بر خاکیانند اشکبار زین مصیبت کاوفتاد اهل زمین را می سزد گر بگرید آسمان بر حال ایشان زار زار این همه خون کز دل پر داغ ما بر خاک...
مرا کار از غم عشق تو زار است دلم رفته ست و جان نزدیک کار است اگر از سینه پرسی دردناک است وگر از دیده گویم اشکبار است تو گشتی از قرار خویشتن لیک مرا آن بی قراری برقرار است به عذر عش...