شمارهٔ ۲
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب گردن همت بکش از ربقه تقلیدشان ورنه افتی عاقبت از منهج صدق و صواب در بیابان سیهدیهم دهد سرگشته جان هر که...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب گردن همت بکش از ربقه تقلیدشان ورنه افتی عاقبت از منهج صدق و صواب در بیابان سیهدیهم دهد سرگشته جان هر که...
دردا و هزار بار دردا دردا کامروز ندارم خبری از فردا فردا که شوم فرد ز بیگانه و خویش رب ارحم لی ولا تذرنی فردا
بینمت ای خرد به کار تو گم کارگه چرخ و کارگر انجم جست عالم ز خوابگاه عدم چون ز امرت رسید بانگ که قم کی شناسد تو را اسیر جهات چه خبر پشه را ز خارج خم بی تو دهقان چه سان برون آرد گندم...
فی نعت النبی علیه الصلوة و السلام ماییم که چون لاله صحرای مدینه داریم به دل داغ تمنای مدینه سودای بهشت از سر دانا برود لیک ممکن نبود رفتن سودای مدینه هرگز به تماشای بهشتت نکشد دل گ...
هیچ کس را نشود دنیی و دین جمع به هم وای آن کس که به دنییست گرفتار شده لفظ دین بر سر دینار چه باشد یعنی دین دنیی طلبان در سر دینار شده
زهی از دو رخ شاه دنیا و دین به مهر کتف خاتم المرسلین ز خاتم سیمان ازان ملک یافت که نام تواش بود نقش نگین یسار است دنیا یمین آخرت به زیر نگینت یسار و یمین چو طوبی به نعلین تو سود سر...
در فنون شاعری جامی ز حد بردی سخن وقت آن آمد که در کنج خموشی جا کنی پیر گشتی در سواد شعر بردن با بیاض چون قلم ترسم که روزی سر درین سودا کنی مایه مدح و غزل دانی که هست اکثر دروغ بر ک...
از ساحت دل گرد ریا رفتن به وانگه گهر حمد و ثنا سفتن به لیکن چو زبان علم ازان کوتاه است سبحانک لا علم لنا گفتن به
ای عشق که با هزار چون بی چونی از هر چه گمان برند ازان بیرونی هفتاد و دو ملت آنچه گفتند تو را هستی همه و از همه هم افزونی
دل ز لعلش چو قوت بی حد یافت در یکی لحظه رو به مقصد تافت
گفت دانایی چو پرسیدم که قلب العبد این از سر بینش که قلب العبد بین الاصبعین
دوش چون برد سر ز گردش مهر ظل مخروطی زمین به سپهر بود الحق چو خیمه مشکین سرکشیده بر اوج چرخ برین ز انجمش میخ و از شهاب طناب قبه آن ز ماه عالمتاب من در آن خیمه از همه یکتا چون ستون پ...
صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اند آب حیات از قدح مرگ خورده اند اول کشیده رخت به سر منزل فنا آنگه به دار ملک بقا راه برده اند یابند بوی فیض بهار از نسیمشان آنان که در خزان طبیعت فسر...
ای برده ز آفتاب به وجه حسن سبق قرص قمر به معجز حسن تو گشته شق تابی ز عکس طلعت و تاری ز طره ات صبح اذا تنفس لیل اذا غسق بر هر که تافت پرتو انوار عزتت شد سرخروی در همه آفاق چون شفق ج...
ایا کاشف الاسرار و یا فایض الانوار ویا مقصد الابرار و یا مونس الاحرار منم مانده گرفتار بدین نفس خطاکار به رحمت نگهم دار ازین دشمن غدار ایا غافر من تاب و یا مؤیل من آب ویا حاضر من غ...
صبحدم باده شبانه زدیم ساغر عیش جاودانه زدیم گرچه خم گشت قد ما چو کمان تیر اقبال بر نشانه زدیم جانب ما زمانه کج نگریست خاک در دیده زمانه زدیم کشتی عقل و وهم بشکستیم غوطه در بحر بیکر...
تا بر ورق گل زدی از مشک رقم ها در وصف تو بشکست سر جمله قلم ها هرگز دل من بی تو جدا از المی نیست ای قاعده لطف تو تسکین الم ها در لشکر عشق تو اسیران همه گردند وز آتش دل هاست در آن گر...
این همایون خانه کامد خانه چشم جهان روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان خانه چشمش چرا گویم چو روشن دیده ام در سیاهی نور آن پنهان و نور این عیان سبز پوشان صف زده از دور گرد او مگر بیت...
مشو با کم از خود مصاحب که عاقل همه صحبت بهتر از خود گزیند گرانی مکن با به از خود که او هم نخواهد که با کمتر از خود نشیند
روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت
بی تو از جان ملالت است مرا با تو بنگر چه حالت است مرا بی جمال تو گر به مه نگرم از خیالت خجالت است مرا کرده ام در صف سگانت جای بین چه جاه و جلالت است مرا عشق گفتی ضلالتیست قدیم از ت...
خاک ازین عالی بنا بر کاخ گردون سرکشید تا بنای عالم است اینسان عمارت کس ندید بینمش پاک از سرشت آب و گل گویا خدای همچو قصر خلدش از یک دانه گوهر آفرید بین در و دیوارش از نقاش پر نقش ل...
آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند او بعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب وان دگر سازد سرا و خانه تا ز آفات دهر یک زمان فارغ نشیند کامگار و کامیاب جمله زین غافل که هر ساعت ز آگا...
به سبز خطی یار و سفیدمویی ما که جز به خون جگر نیست سرخرویی ما چه غم که نافه به صحرا فکند جهوی چین خطاست پیش خط یار نافه بویی ما ز دوستان خدا جسته ایم چاره عشق نکرده هیچ خدادوست چار...